سلام بعد از 48 روز !!!خودم موندم از اینهمه تاخیر البته به قول محبوبه خانوم وقتی سوژه داری حرفت نمیاد وقتی حرفت میاد سوژه نداری
حالا من سعی می کنم حرف و سوژه ام رو کنار هم قارر بدم و ماجرای 8-8-88 رو تعریف کنم
والا داستان از اینجا شروع شد که توی سال تحصیلی 79-80 که ما سوم دبیرستان بودیم با بچه های کلاسمون قرار گذاشتیم که 8-8-88 ساعت 8صبح توی مدرسه جمع بشیم!
بنده که به شخصه از هیچکس خبرنداشتم بجز3نفر کع بهد از 6سال دعوتشون کردم خونمون البته از بابت یکیشون خیلی خوشحال نشدم اما خوب بالاخره دوستان قدیم بودیم!
8سال پیش نمی دونستیم که 8-8-88 جمعه است و مقارن با میلاد امام رضا (ع)برای همین تغییری توش ایجاد نکردیم و روی خودمون رو کم کردیم و ساعت 7:45 روز جمعه آژانس گرفتیم به مقصد دبیرستان!
عجب وضعیتی!خودم شوکه شده بودم !یعنی از آخرین باری که من اینجا اومدم 8سال گذشته؟!!!!!ولی انگار بعد از 3ماه تابستون اومدم!چقدر آشنا بود چقدر خوش گذشت!نماز خونه ی به اون بزرگی!حیاطی که با اینکه خالی بود من سرو صدا و جیغ جیغ های خودمون رو میشنیدم !آبخوری که بعد از آب بازی های پی در پی ما مثل دبستانی ها براش مامور گذاشتن!بوفه ی کوچیکی که همه چیزش گرون گرون بود و ....یهو دیدم یکی داره میاد طرفم!شناختمش عاطفه بود خیلی عوض نشده بود!یادمه اون موقع ها خیلی سرو گوشش می جنبید منم توی دفتر خاطراتش کلی نصیحتش کرده بودم و موعظه و حدیث آیه قران!!!!باهاش که حرف می زدم اصلا باورم نمی شد که یه پسر1ساله و نیمه داره!!!!!و از اونجایی که اصلا بچه درسخونی نبود متعجب شدم که لیسانس حسابداری داره!
بعد یکی یکی بچه های دیگه اومدن یهو دیدم عین قدیما توی مدرسه ولوله شد!30نفر آدم بودیم اما درست به اندازه ی300نفر ضرفیت مدرسه سرو صدا داشتیم!همه از دیدن هم متحیر می شدن !از تغییرات چهره ها !آخه یه سری کلا کوبیده وبدن از اول ساخته بودن من نمی دونم چه کاریه دختر 25ساله 3تا عمل رو صورتش کرده باشه!بعد به من می گن چرا تو مارو نشناختی!حالا جالبش اینه که کلا فقط 6-7 نفر منو شناختن!البته من بجز برداشتن عینکم عمل دیگه ای روی صورتم انجام نشده بود !اما خدایی منم خیلی عوض شدم !عینک که داشتم!ابرو در حد چیییییییییییییییی!باعاد در حد بشکه!ووووو برای همین به کسی گیرندادم که چرا منو نشناختین!فقط یه نفر رو من اصلا یادم نیومد !در حالی که مدتی بغل دستی بودیم!!!!!!!!!!! با اینکه قیافه اش گویا هیچ تغییری نکرده بود اما به محض اینکه بهم گفتن این همون مونا مشنگ خودمونه یهو حافظه ام برگشت!!!!!
توی حیاط مدرسه یه دایره ساختیم و شورع کردیم به معرفی خودمون !و یکی دونفر هم وسط دایره در حال فیلمبرداری بودند!من هم اومدم برم وسط دایره که فیلم بگیرم هر چی نگاه کردم دیدم این دایره بیشتر شبیه سالن مد شده !با انواع قر و ادا ها پس همون بهتر که به 2-3 تا عکس دسته جمعی اکتفا کنم.!
خوب حدود 3-4 تا خانوم دکتر داشیم که سال آخ پزشکی بودند.2تا پرستاری -3تا فیزیوتراپ-چندتا حسابدار داشتیم –یه مدیریت امور بانکی داشتیم یه الهیات!!!!!!1دانه دندانپزشک – یه متخصص تغذیه - تعدادی میکروبیولوژیست - یک عدد زیست شناس عمومی که توی موسسه رویان کار می کرد .البته همه شاغل بودند کلهم اجمعین اما این موسسه رویانیه برای جالب بود به چند دلیل :اول اینکه موجود خارقالعاده ای بود که زخمهای عجیبی روی دست خودش ایجاد می کرد و دوست داشت پانسمانشون نکنه یه آدم درونگرایی بود که ابدا درس نمی خوند و مهمتر از همه درست رشته ای خونده بود که من هم....
خلاصه از اونجایی که یه مقدار گویا سرو صدامون زیاد بود و یه آزمنی توی مدرسه در حال برگزاری بود خیلی مودبانه از مدرسه بیرونمون کردند و ما هم با ماشین های رنگ و وارنگی که جلوی مدرسه پارک شده بود رفتیم پارک قیطریه!و حدود 1ساعتی نشستیم به حرف زدن!وارد پارک که شدیم سالن مدی که منو تحت تاثیر قرار داده بود کل اهالی پارک رو هم تحت تاثیر قرار داد چون یه مقدار سالن مدمون صدا هم داشت!
یکم که حرف زدیم و چیزی خوردیم من نشستم و به قیافه های همه نگاه کردم .خاطرات گذشته رو با خودم مرور می کردو فکر می کردم الان هر کدوم از این ادما چطوری هستن؟
اینایی که الان اکثرا توی الاچیق وسط پارک شال و روسری هاشون روی سرشون نیست!یادم نمیاد قبلا هم همینقدر حساس بودم یا نه اما هنوز توی نگاه چند نفر اون سادگی و پاکی 8سال پیش رو می شد دید!
مرجان –مونا - شهرزاد –سارا –مریم.... اما چقدر همه عوض شدن چندتاشون انگار نه انگار بزرگ شدن هنوز همون حرفها و سئوالات و بحث های بچه مدرسه ای به ذوق و هیجان میاوردشون !داشتم با خودم فکر می کردم که تو کل این 0 نفر 3تا و نصفی مزدوج داشتیم!چرا؟!یکی من بودم –یکی عاطفه که یه بچه داشت و یکی هم 3ماه دیگه بچه اش به دنیا می اومد!
همه شاغل همه جینگول همه کم کم لیسانسشون رو گرفته بودن بجز اونایی که فوق بودن و دکتر بودن ....
مرجان منو تا نزدیک خونه مامانم رسوند و از اونجا راحت تونستم برم خونه خودمون
ساعت حدود 2بود . با خودم فکر کردم دیر کردم و اگر چه همسرم بنده خدا حتی 1بار هم زنگ نزد که کجای و کی میای اما خودم با عذاب وجدان داشتم فکر می کردم که نکنه سوءاستفاد کرده باشم!!!!
شنیدین می گن خدا نجار نیست اما در و تخته رو خوب با هم جور میکنه؟قصه ی منو حامده !در بدو ورود حامد تمام چیزهایی که فکر منو به خودش مشغول کرده بود رو متوجه شد!خیلی سعی کردم وانمود کنم که فقط برایم جالب بوده و هیچیم نشده اما نتونستم!
خلاصه ی ماجرا اینکه یه سرچ دانشگاه پیام نور و بازهم هیچی!
