یادمه پارسال این موقع نجف بودیم .یادم هست اما باورم نمی شه!الان که دارم می نویسم حتی مطوئن نیستم که اونجا بودم!شاید خواب دیدم...
نمی دونم رویا بود یا واقعیت اما یادمه شب نوزدهم ماه رمضون نجف بودیم .حامد برای احیا رفت حرم ولی من نرفتم.نمی دونم چرا . می توسیدم . دلم نمی خواست پامو از اتاق بیرون بذارم !
وقتی به سمت هتل حرکت می کردیم حرم رو نشونم دادن .سعی می کردم نگاهش نکنم که نکنه خستگی راه حس اساسی تماشای حرم رو ازم بگیره!
میتوسیدم واردش بشم .می ترسیدم وارد جایی بشم که نمی دونستم حق دارم پامو توش بذارم یا نه .می ترسیدم پامو بذارم تو حرم و یهو سنگی آجری الواری بیفته جلوی پام تا اینجوری بفهمم که حق ندارم پامو اونجا بذارم!
چی بگم؟بگم یادش بخیر؟یاد خواب شیرین نجف؟اصلا مگه بایادش می تونم خوش باشم؟وقتی اینهمه تشنه ام می کنه !
دلم می خواست اونجا بودم .دلم می خواست یه حال و هوایی داشتم یه چیزی شبیه به شوکی که جلوی قتلگاه بهم وارد شد!اونجایی که با صدای یه غریبه چاشنی ام عمل کرد!
امسال یه حالی دارم !یه حالی که نمی دونم چیه !درونم یه چیزی هست !یه تلاطم مبهم یا یه غصه یا یه دلخوری یا یه درد یا آرزو یه رویا یه خواسته یا یه...نمی دونم هر کوفتی هست قلبم رو فشار می ده گلوم رو محکم چسبیده!
امشب احتمالا شبیه که سرنوشت همه سال آدم توش رقم می خوره!اگه خوابم ببره چی؟مثل همه زندگیم که توی خواب و رویا گذروندم و گند خورد توش!
آره !همش خواب و رویا بود . تنها تفریح و لذت زندگی من تخیل کردنه ! مثل دیوونه ها!
دارم کم کم به این نتیجه می رسم که خواستم از دنیا توقعم از زندگی و ادما لقمه ایه که به مراتب گنده تر از هیکلمه دیگه چه برسه به دهنم!
من یه زن معمولیم .بی هیچ انگیزه ی خاصی برای انجام کار خاصی،بی هیچ تلاش و پشتکار و میل به تلاش و پشتکاری!بی هیچ عقل و منطقی و میل به عاقل و فهیم بودم!با یه مشت احساس احمقانه و اشتباه که کودکانه تر از هر فکر بچه گانه ایه !
با خودم می گم :من 24 سال از زندگیم گذشته 3ساله که متاهلم چه غلط خاصی تو زندگیم کردم؟
داشتم به عکس آقاجون که توی جانمازمه نگاه می کردم!چقدر نزدیکه که از منم هیچ چیز بجز عکس باقی نمونه و از اونجایی ک من هیچ آدم مفیدی نبودم همون بهتر که عکسی هم ازم باقی نمونه!
نه خدایی چی کار کردم؟درس خوندم که نخوندم!و در حاشیه ینخوندنم گند زدم به خودم فکرم احساسم تواناییم اعتماد به نفسم آرامشم!!!!!
تازه به این چیزایی که گند زدم همش مال خودمم نیست !مال مامان صبور و بابای نگرانمم هست!مال همسر همیشه منتظرم هم هست(منتظر دیدن یه روشنایی تو سیاهی من!) گند زدن به اعتماد به نفس و آبروی همسرو پدر و مادرم هم هست! گند زدم تو همه چیز بچه هایی که قراره براشون مادری کنم!بیچاره ها چقدر دلم براشون می سوزه !ازمن آدم تر نبود برای بچه های معصوم از همه جا بیخبر مادری کنه؟
آره نه درس خوندم !نه هنرمند شدم !نه دلی بدست اوردم .نه آخرتی رو آباد کردم .نه ...هیچی!
با همه ی اینا فقط یه چیز می دونماینکه خدا خیلی صبوره!اینکه در مقابل بی چشم و رویی من ،در مقابل حماقت ها و تنبلی ها نا اهلی ها و نا بندگی ها ...در مقابل همه اینا صبر که کرده هیچی و همیشه هلم داده هنوزم داره هلم می ده(همه حتی خودم از خودم ناامید شدیم !همه ...بجز خدا)
مامان بابام هم صبوری زیاد کردن ...تا جایی که الان نمی تونم حتی 10 ثانیه تو چشماشون نگاه کنم . اونا هم صبر کردن اما به نظر نمیاد دیگه امیدی داشته باشن .امیدشون به من فقط تا وقتی بود که رتبه ی دانشگاهم 6000شد!و وقتی دست از پا درازتر تو جاده های خوشگل چهارمحال و بختیاری بهشون گفتم دیگه نمی خوام و اگه هم بخوام دیگه نمی تونم درس بخونم دیگه امیدشون هم ناامید شد!البته تا یه مدتی سعی کردن ازم دلجویی کنن به امید اینکه شاید فرجی بشه اما وقتی دیدن نتیجه نمی ده دلجوییشون هم بریا همدیگه موند چون من حتی ازشون دلجویی هم نکردم !چیزی نداشتم که بگم!
دارم دور و دور و دورتر می شم از آدما از خودم . ولی خدا هنوز کنارمه صدام می کنه می گه دوستم داره!
اما حتی دوست دارم خدا هم گاهی باورم نمی شه!اگه عوض اینهمه احساسهای دوگانه و تو در تو و پیچیده 2زار عقل بهم داده بود که می تونستم مثل بقیه ادما باشم مثل بقیه ادما فکر کنم فکرهایی که احمقانه و اشتباه نباشه....
کاش می تونستم مثل بقیه آدما بفهمم چی واقعا منو شاد می کنه چی منو می خندونه (چیزی بجز قلقلک)چه چیزی هست که ناراحتم نمی کنه!...
کاش 2زار عقل داشتم تا می فهمیدم واقعا چی می خوام!تا می فهمیدم واقعا چی باید بخوام!کاش حس خواستن توم بیدار می شد!خواستنی که به توانستن برسه!
توانستن،توانایی ،توانا ،توان ... توی رویاهام همه ی اینا رو دارم تو واقعیت هیچکدوم رو !
خدایا خدایا خدایا خدای مهربون من تنها بهترین دوست من!
یادت میاد اون موقعی که من هیچ بودم و تو هستم کردی؟یادت میاد اون موقعی که فائقه ای تو دنیا نبود!یادته وقتی تصمیم گرفتی هستم کنی؟....حالا الانم هیچم دوباره هستم کن!دوباره بهم خواستن بده !خواستنم رو توانا کن!
خدایا خدایا خدایا به این شب عزیز به این شبهای عزیز !به ادمهای عزیزی که توی دنیات هست !
خواستنی رو توم بیدار کن که تا توانستن نشده خاموش نشه و توانستنی بهم بده که قبل از ایجادش خواستن بهتری رو تو دلم روشن کنه.خدایا همه ی این خواستن ها و توانستن ها رو طوری بهم بده که فقط تو راضی باشی!دنیات رو نمی خوام!
18 رمضان 1430هجری

