یادمه زمانی که این فیلم اکران شد خیلی ها که از سینما میومدن بیرون همش غر می زدن که چه فیلم چرتی بود و وقت تلف کردن بود و اینها1
من نمی خوام بحث کنم که این فیلم ارزش دیدن توی سینما رو داشت یا نه!اما به نظرم فیلم جالبی بود1
جالب بود چون یه روز معمولی برای یک زن خونه رو نشون می داد یه روزی که برای زن خونه خاص بود اما هیچ تغییری توش نبود تغییراتی که ایجادش دست زن خونه نیست اما انتظار داره که اون تغییرات ایجاد بشه!
روزی که توی آشپزخونه شروع می شه ! روزی که 90%توی آشپزخونه می گذره ! یه روزی که برای طاهره(زن خونه)خیلی خیلی خاصه چون تولد عشقشه !تولد زندگیه زناشوییش.
توی این روز اتفاقای خاصی می افته که برای طاهره اصلا خوشایند نیست اتفاقات روتینی که برای طاهره همیشه خاص بوده!وقتی بچه هاش اون رو منبع اطلاعاتی معتبری نمی دونن وقتی براش ارزش قائل نیستن وقتی بهش احترام نمی ذارن وقتی باعث خجالتشون می شه!وقتی پسرش منشی باباشو عالم تر از مامانش می دونه .وقتی همسرش بهش زنگ می زنه برای کار خودش و بدون اینکه منتظر حرف طاهره باشه خداحافظی می کنه و گوشی رو قطع می کنه . وقتی شوهرش توی جلسه است و موبایلش به جای اینکه خاموش باشه دست منشیه!یه لحظه یه بد دلی توی چشمای طاهره میاد!وقتی همسرش رمز کارت حساب مشترکشون رو عوض می کنه و یادش می ره!!!!به طاهره بگه!
وقتی همه دوستان و آشنایان و همسایه ها برای کمک پیش طاهره میان!باهاش درد دل می کنن!و طاهره بدون هیچ چشمداشتی به حرفاشون گوش می ده و بهشون کمک می کنه در حالی که هیچ کس حتی متوجه نمی شه طاهره چقدر دلش گرفته و هیچکس ازش نمی پرسه تو چته!
وقتی پدر و مادرش بعد از شنیدن خبر مسافرت طاهره پیش اونها به جای خوشحالی نگران می شن و می پرسن چرا؟!
وقتی بچه ها همه برنامه اش رو برای ایجاد یه شب عاشقاه خراب می کنن.وقتی اشکهاش آرایش مخصوص این شبش رو به هم می ریزه وقتی شوهرش خیلی دیروقت تر از همیشه می رسه و درست موقعی که طاهره به خاطر اشکهاش صورتش رو شسته!
وقتی طاهره منتظر شوهرش می مونه تا باهاش شام بخوره و می بینه شوهرش میل نداره و نمی خوره!اونم غذایی رو که طاهره مخصوص این شب پخته!
وقتی شوهرش اصلا به حرفهای طاهره گوش نمی ده حتی شاید نمیشنوه و همه فکرش به کارهای شرکتشه!
وقتی مردش بهش نزدیک می شه و می پرسه چه بویی میاد!طاهره یه شادیی تو نگاهش می شینه چون فکر می کنه بوی عطری که مخصوص این شب خاص زده به مشام شوهرش رسیده و با بقیه ی حرف همسرش تو صدای شکستن رو از توی چشمای طاهره می شنوی!چون می گه:چیزی سوخته؟!
وقتی بهجت خانوم(زن همسایه)ازش می خواد به نیت دخترش قران رو بازکنه به این دلیل که به نظرش طاهره سفید بخت میاد!وحشت توی چشمای طاهره دیده می شه !از صبح طاهره 100بار برای استخاره زنگ زده بود شاید می خواسته تصمیم بگیره که بره یا بمونه!
موفق به استخاره نشد !دوستش هم گفته بود دوری از بچه خیلی سخت نیست و عادتیه!
حالا طاهره جواب استخاره ی خودش رو هم گرفت!خیلی خوب اومده !
طاهره بر می گرده توی خونه اش !
شوهرش بیدار می شه .ولو روی تخت طاهره رو صدا می زنه.
طاهره!
جانم؟!
کجایی؟!
مکث!
من همینجام!
و تو توی دلت می گی:و همینجا هم می مونه!


پایان
پیچیدگیش داره جدی جدی خیلی جدی می شه !
تشخیص حق از باطل برای آدمها خیلی سخت شده !خیلی چیزا که قبلا عرف و هنجار بود الان املی و نا هنجاریه !
خیلی آدما با خودشون درگیرن !خیلی ها فکر می کنن اگه پدر یا مادر باشن نمی تونن برای نقش های دیگه درست انجام وظیفه کنند!
خیلی ها برای اینکه رابطه شون رو بابهترین دوستی که تا حالا داشتن قطع کنن استخاره می کنن دوستی که شرایط و سالهای عجیب و غیر قابل بازگشتی رو با هم داشتن که با شادیه هم شاد و با غصه ی هم محزون می شدن!مثلا یکیشون به خاطر فوت پدر اونیکی کلی گریه و ناراحتی کرد و سر عقدش کلی گریه و خوشحالی!!!!!و اونوقت در کمال ناباوری می بینن عجب خوب اومد این استخاره!!!!!!!!!!!!!!!
چرا اصلا این کارو کرد؟ چون دید که دوستش از مسیری که باید منحرف شده و با توجه به شناختی که ازش داشت می دونست که اون نمی تونه برای دوستش در این زمینه کاری کنه پس بهتر دید معامله رو به خدا واگذار کنه!چون خداوکیلی هیچی ارزش خدا رو نداره!
و اما من....من همون دوستیم که استخاره کرده .الان که دارم اینو می گم شاید دلم راضی نباشه از اینکه این استخاره رو کردم اما...عقلم می گفت لازمه!
این یکی از پیچیدگی های نوکلئوزومی دی-ان-ای دنیاست!یکی از پیچای دور 8تا مولکول پروتئینش!
خل شدم باز می دونم !اما نمی دونم باید چکارش کنم .همش دست من نیست !یعنی همه ی همه اش به خود خود من مربوط نمی شه ! به خیلی آدما خیلی جاها خیلی جوها.... می دونم من نمی تونم همه دنیا رو عض کنم اگرچه الان به این نتیجه رسیدم که خیلی کمتر از این حرفها رو هم نمی تونم عوض کنم اما پس ژنتیک و دوران کودکی و ضمیر ناخودآگاه و اینا چی می شه؟!
گاهی با خودم فکر می کنم شاید بهتر باشه یه مدت برم توی یه تیمارستان(بخونید بیمارستان روانی)خودم رو بستری کنم!
اگر بخوام نظر سنجی کنم 120%از 100% آدمای اطرافم شدیدا از این پیشنهاد استقبال می کنن!
پ.ن:این الله اکبر عنوان اصلا به این الله اکبرهای سرنیزه مربوط نیست که به جای اینکه دل آدم رو از شادی و غرور بلرزونه(مثل شب 22بهمن) دل آدم رو می لرزونه مثل وقتی که با شنیدن صدای شیون خبر مرگ بهترینت رو می شنوی!

