خودم می دونم خیلی وقته ننوشتم اما این برام اصلا ناراحت کننده نیست نوشتن الانم هم به خاطر کامنت عشقولیمه!![]()
چند وقت پیش داشتم فکر می کردم خیلی وقته سراغ سررسیدهام نرفتم . حتی بازش هم نکردم ! و این نشون می ده که من آرامش دارم خدا رو هزار هزار بار شکر می کنم که اینهمه بهم کمک و مهربونی می کنه !![]()
این چند وقته یه عالمه اتفاق افتاد که شاید قابل تعریف کردن نباشه ! مثل راننده تاکسیه فوق العاده ای که دیدم یا مریضیه حامد که کلی اشکم رو درآورد و آزمونی که حامد هفته آینده پیش رو داره و من از صمیم قلب آرزو می کنم اگه به صلاحشه حتما قبول بشه
؛ و یه عالمه افت و خیز راجع به خونه که باعث شده من تخیلاتم رو تعدیل بدم
؛ یا مریضیه عمه فرشته که خیلی نگرانم می کنه یا اسکن عمه فرزانه که دلم براش شور می زنه
؛ یا ناراحتی فاطمه به خاطر کنسل شدن سفرشون و اینکه نمی دونم چطوری کمک کنم حالش بهتر بشه
؛ یا نگرانیم برای سپید در خوابگاه
؛ یا انتظار عقد هدی و عباس
؛ یا فکر کردن راجع به بچه
؛ یا تغییراتی که دلم می خواد توی فضای خونه اجرا کنم
؛ یا نوروز و دردسر دید و بازدید و توقعات جدیدی که به زودی ایجاد می شه
؛ یا مسافرت (های)نوروزی ؛ یا تعطیلی نداشتن حامد
؛ یا دلخوری مامان و بابام به خاطر سرنزدن بهشون (وقت ندارم به خدا)
؛یا مریضی مداوم خودم
؛ یا دنبال سمانه گشتن یا.....
البته می خوام چند تاش رو براتون تعریف کنم .
اول راننده تاکسی : یه روز که از دم کلاس به مقصد انقلاب سوار تاکسی(یه پیکان داغون قدیمی) شدم به محض نشستن راننده 300 تومان بهم داد !!!
من با تعجب گفتم من که هنوز پولی ندادم ! پیر مرد راننده گفت خانوم می دونی امسال چه سالیه ؟ سال نوآوری و شکوفایی . به نظرم خیلی قشنگه که مسافر به محض سوار شدم بقیه پولش رو بگیره مثلا برای این مسیر که 200کرایه اشه شما یا 500می دی یا 1000 اگه 500 بدی که من 300رو بهت برگردوندم اگه هم 1000بدی که 500این دستمه که سریع بهتون بدم!![]()
من که بسی بسیار فکم افتاده بو از پیرمرد تشکر کردم !
کمی بعد یه خانومی کرایه اش رو با یه 1000تومانی داد . پیرمرد گفت ممنون خانوم شما برگ سبزی دادین تحفه ی درویش !!!!!
من باز اینطوری شدم
! بعد توی یه ترافیک گند گیرکردیم و پیر مرد گفت کاش مردم پشت ترافیک به هم نگاه می کردن و لبخند می زدند اینطوری هم خیلی حال خودشون و دیگران رو بهتر می کنن هم اینکه از صورت هم خیلی چیزا می فهمن ! و من مجددا اینطوری تر شدم !
بعد هم گفت پیش به سوی میدون که همه براشون بهتره نزدیکترین جا به میدون پیاده بشن ! منم که می خواستم قبل از میدون پیاده بشم بهم گفت سرده ها ! سردت می شه بذار به میدون برسیم بعد پیاده شو!!! و من دیگه جدی جدی فکم رو زمین بود که کاغذ و قلم برداشتم و شماره ماشینش رو گرفتم که به تاکسیرانی بدم و اینطوری ازش تشکر کنم!![]()
بعد مریضیه عمه فرشته و عمه فرزانه است که فقط در همین حد ازتون می خوام براشون خیلی دعا کنید
من نمی دونم سایه ی نحس سرطان کی می خواد از سر خانواده ی ما بلند بشه !![]()
بعد هم سپید : من اصلا دلم نمی خواد سپید تجربه های خوابگاهی منو تکرار کنه راستش اصلا دلم نمی خواد بره شهرستان و نسبت به این موضوع اصلا حس خوبی ندارم .![]()
مورد آخر هم سمانه ... : سمانه اولین دوستی بود که من داشتم ! اولین دوست صمیمی و خوبی که داشتم . ما می تونستیم خیلی با هم دوست باشیم اما به خاطر مخالفت مامان بابای من دوستی ما به کل به هم خورد .
یادمه دوم دبستان بودیم که با هم دوست صمیمی شدیم سمانه 2بار اومد خونه ما اما مامان من اجازه نداد من برم خونه شون ! مامان سمانه هم گفت وقتی مامان فائقه نمی تونن اعتماد کنن سمانه هم دیگه حق نداره بیاد خونه ما
و ما مجبور شدیم دوستای معمولی باشیم . البته سمانه اینا خیلی از ما مذهبی تر بودن . من و سمانه و قتی می خواستیم بریم مسافرت برای هم نامه می نوشتیم من هنوز یکی از نامه ها و کارت پستالهایی که سمانه بهم داده رو دارم !
بعد اینهمه سال دارم به عقب بر می گردم . به دوستای دبیرستانم ، و به شدت دلم می خواد با سمانه شفیعی روبرو بشم و با هم دوست بشیم ! خونه شون یه کوچه بالاتر از کوچه ما بود اما من پلاکشون رو یادم نیست . آخه فقط یک بار رفتم در خونه شون و کتاب ازش گرفتم اونم دقیقا 15 سال پیش ! حالا خونه های اون سمت همه خراب شده و آپارتمان شونصد طبقه به جاش ساخته شده و من هنوز تنهایی جسارت پیدا نکردم که برم همه زنگها رو بزنم و بپرسم : منزل آاقای شفیعی ؟ و اگه با جواب مثبت رو برو بشم بپرسم : ببخشید شما سمانه دارین...؟!
دلم می خواد همه دوستام رو change کنم خسته شدم از بس من همیشه به دوستام زنگ می زنم یا sms می زنم یا وقتی کسی گرفتاره و می خواد درد دل کنه یاد من می افته یا وقتی من بهش زنگ می زنم فقط از غم و غصه هاش می گه و .... حتی بدم نمیاد اگه خونه مون رو عوض کردیم شماره ام رو به کسی ندم !
مدتی که کمتر با آدمایی بجز حامد سرو کله زدم حالم بهتره به همسرم نزدیکتر شدم بیشتر دوستش دارم و بیشتر عشقش رو باور می کنم و بیشتر مطمئن می شم که خدا حامد رو بهم هدیه داده ![]()
![]()
مورد بعدی وجود نداره بجز اینکه عید همه مبارک ![]()
همه مریضها رو دعا کنین !![]()
همه آدمها رو ...
و من دعا می کنم ظهور امام زمان (عج) نزدیک بشه . خدا به آقای خامنه ای طول عمر با عزت بده . به آقای احمدی نژاد قدرت و اراده ی روز افزون بده تا بتونه خدمات بیشتری ارائه کنه و توی کاراش موفق باشه و دشمنانش ذلیل بشن . ![]()
همه مریضها رو شفا بده و عمه های من رو هم . ![]()
در کار همه گرفتار ها گشایش ایجاد بشه . ![]()
خدا به هر کس که به اندازه ی مصلحت و ظرفیتش وسعت رزق عطا کنه .![]()
همه جوونها رو خوشبخت و عاقبت بخیر کنه مخصوصا فرزانه ، فاطمه ، خواهر شوهر اعظم ، خواهر شوهر کوچیکه ، برادر شوهرم ، نیلوفر ، زهراها ، هدی ، عارفه ، پریسا ،برنا ،وحید ، فریده لیلا ، هانیه ،سهیلا ،حسین ، مسعودها و ساقی و عرفان و محبوبه و سیده و راضیه و همه دوستای وبلاگی و خلاصه همه و همه . ![]()
و امیدوارم خدا به بزرگتر هامون مخصوصا به پدرو مادرهامون طول عمر با عزت عنایت کنه .![]()
و خدا بذر عشق رو توی زندگی های بدون عشق بپاشونه و![]()
قدرت درک آدما رو به همه بده (مخصوصا به من!!!!)و![]()
عشق و برکت رزق و فرزندان صالح و سالم رو به زندگی من و حامد ببخشه ![]()
الهی آمین!
with love for my husband![]()
![]()
![]()
