تبليغاتX
من خودمم!
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387

مامان بابای حورا کوچولوی ما ان شا الله جمعه بعد از ظهر می رسن و ما از این بابت هم خوشحالیم هم ناراحت!

خوشحالیم چون مامان بابش میان پیشش و مامان بابای من به زندگی عادیشون بر می گردند!

ناراحتیم چون هنوز نرفته داره دلمون براش تنگ می شه !

جوجه ملوجه ی ما تقریبا به حرف افتاده خاله ، زهر ا، مامانی ، بابایی ، هدی ، چادر و چندتا کلمه ی دیگه را واضح می گه !(البته منظورم از واضح قابل فهمه!)

متاسفانه چند شب پیش نی نی ما از روی تخت می افته و پاش می خوره به لبه ی تخت برای همین موقع راه رفتن یه کم شل می زنه ولی تو دویدن کم نمیاره ؛ برای همین مدل راه رفتنش دل آدم رو می لرزونه . البته طی پیگیری های انجام شده مشکل خاصی نداره ضرب دیده فقط!

یه کمی هم سرما خورده است و دماغش همش آویزونه (جای مامانش خالی از بس به این موضوع حساسه!) وقتی هم فین می کنه خودش تا 45 دقیقه همش می گه اه اه اه اه !

اما در کل حورا به شدت لوس شده ! و کلا همش دلش می خواد تو بغل باشه ، البته همه دوست دارن حورا تو بغلشون باشه به شرطی مجبور نباشن همش راه برن!

خلاصه داریم برای رفتن به خونه خواهرم از این به بعد برنامه ریزی می کنیم . هفته 1-2 بارفقط برای دیدن حورا !

می خواستم عکسش رو بذارم گفتم بذار مامان باباش بیان ازشون اجازه بگیرم بعد!

راستی عید غدیر رو بهتون تبریک می گم و به قول تنها پدر بزرگ من و حامد (عید هم به شما هم به همه مسلمین و شیعیان مبارک باشه!)

جمعه بیست و دوم آذر 1387

زندگی پیچیده تر از اونیه که فکر می کنیم

عشق پیچیده تر و سخت تر و ناشناخته تر از اونیه که تصور می کنیم

خواستن ساده تر اونیه که به نظر میاد

هدف نزدیک تر از اونیه که میبینیم

و خدا نزدیکتر از همه اونچیزیه که داریم

همیشه همینطوری بوده اما ما تا حالا ندیدیم یعنی نگاهش نکردیم از این به بعد هم نمی بینیمش!

وقتی احساس تنهایی می کنیم باید یادمون باشه احساسمون رو خوب بشناسیم شاید تن هایی با ماست و ما فقط تنهایی رو می بینیم!

من این مطلب رو توی یک وبلاگ http://islamic.mihanblog.com دیدم و از اونجایی که خیلی خیلی دوست می دارم دلم خواست این رو بذارم اینجا .

دوستان در نظر دارند که بنده با کامنتهایی که حال نکنم چطور برخورد می کنم پس مراقب حرف زدنتون ابشین که بعدا جای گله گذاری نباشه .

به نظر من جناب دکتر یه نسان دوپا هستند که از ابزار آلاتی که خداوند به عنوان یک انسان بهشون داده خیلی بهتر از رئیس جمهور های دیگه استفاده کرده و می کنندو اشتباهاتشون به اندازه ی اشتباهات دیگر رئسای جمهور خانمان سوز نبوده و نیست و حتی حماقت هایی هم که می کنه(وقتی به حرف دیگران گوش می ده و کاری رو که می خواد نمی کنه)باز هم به نظر من قابل قدر دانیه چون حداقل سعی می کنه حماقتهاش اگر به ضرر من تموم می شه به نفع بچه ام باشه!!!!

و این هم از داستان

به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

 داستان یک رئیس جمهور

      پسری باهوش و زیرک بود و از كودكی علاقه به علم و دانش داشت. او یك آهنگر زاده ، شهرستانی و بزرگ شده جنوب شهر بود.

نوجوانی احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

و از بچه مذهبی های محل،

كاشان حامی  kashanhami

 

می­شد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.

كاشان حامی  kashanhami

 

 با رتبه خوبی وارد دانشگاه شد.

كارت دانشجویی احمدی نژاد - كاشان حامی  kashanhami

 

 عضو فعال انجمن اسلامی و با بچه های آنجا حسابی دم خور بود

احمدی نژاد دانشجویی - كاشان حامی  kashanhami

 

 كم كم با امام آشنا و علاقه مند و شیفته او گردید.

امام و احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

،  " انقلاب تازه پیروز شده بود." 

خبر رسید که از جنوب و غرب به كشور حمله شده است.

 با دوستانش به جنگ رفت.

احمدی نژاد و جبهه- كاشان حامی  kashanhami

 

 دوستانی كه بعضی از اونها دیگر در عالم خاکی نیستند.

جبهه احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

جنگ تمام شد.

دولت به او پیشنهاد استانداری تازه تاسیس اردبیل را داد. از فرمانداری ماکو به اردبیل آمد.

اردبیل استانداری- كاشان حامی  kashanhami

 

مدتی بعد  شورای شهر دوم به دنبال یك شهردار مناسب و کارشناس برای تهران بود. پیشنهاد مسولیت شهر را به او دادند.  او هم پذیرفت.

تهران احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 چند سال دیگر نیز گذشت...

تا اینکه سرانجام در یک روز ساده  كه شهردار در حال استراحت بود.

خواب احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

 سحر گاه از خواب بیدار شد. 

كاشان حامی  kashanhami

 

شهردار صبحانه اش را خورد.

احمدی نژاد صبحانه- كاشان حامی  kashanhami

 

كفشهای بنددارش را پوشید تا راهی مسجد شود.

احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

  

جمعیت زیادی درب مسجد جمع شده بودند. و یك صدا می گفتند: شهردار مردمی ما رئیس جمهور ماست.

استقبال مردمی - كاشان حامی  kashanhami

 

 او مثل همیشه با روی خوش جواب داد.

كاشان حامی  kashanhami

گفت زود است هنوز صبح نشده.

 

چند روز بعد ثبت نام كرد. 

انتخابات - كاشان حامی  kashanhami

 

رقابت  شروع شد ، حریفان  قدر و انتخابات داغ داغ .

كاشان حامی  kashanhami

 

نام او در حلقه فرضی نبود. 

كاشان حامی  kashanhami

 

 در مرحله اول کمتر نگاهی به سمت او رفت.

كاشان حامی  kashanhami

 

ولی او محكم و جدی آمده بود.

احمدی نژراد محكم- كاشان حامی  kashanhami

 

شعار خوبی انتخاب كرده بود.

احمدی نژاد انتخابات- كاشان حامی  kashanhami

 

 گفتمان عدالت طلبی کاملا فراموش شده بود.

لزوم عدالت- كاشان حامی  kashanhami

 

فضای فرهنگی نیز به هوای تازه نیاز داشت.

كاشان حامی  kashanhami

 

  بعد از موفقیت در مرحله اول، بعضی ها تازه فهمیدند حضور او جدی است و اتفاقا تصمیم قطعی برای ماندن دارد.

كاشان حامی  kashanhami

 

با اینکه دیر آمده بود  ولی خیلی زود او را شناختند.

كاشان حامی  kashanhami

 

مردم از سادگی او لذت می بردند و سادگی و صداقت وی در دل آنها نشسته بود.

كاشان حامی  kashanhami

 

ابراز احساسات و لبخند او را هم دوست داشتند.

مردم احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

 رقابت تنگاتنگ و فشرده شده بود.

كاشان حامی  kashanhami

 

بعضی ها شمشیر را از همان ابتدا از رو بستند و تهمت و تخریب علیه او را با غلظت زیاد شروع کردند.

كاشان حامی  kashanhami

 

 موج حملات به سویش سرازیر شد.

كاشان حامی  kashanhami

 

ولی در آنسو و در میان مردم، گاهی هجوم احساسات پاک آنها، كار را برای وی سخت می کرد. 

كاشان حامی  kashanhami

 

 در همه حال،

كاشان حامی  kashanhami

 

و در همه جا از خدا كمك می خواست.

نماز احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

، گام دوم را هم با موفقیت برداشت.

كاشان حامی  kashanhami

 

مسیر راه برایش مشخص بود.

كاشان حامی  kashanhami

 

 بند كفشهایش را محكم تر بست.

احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

دوباره از خدا كمك خواست تا در این راه یاری اش كند.

احمدی نژاد نماز- كاشان حامی  kashanhami

 

از امام عصر مدد جست.

مسجد جمكران- كاشان حامی  kashanhami

 

و از محبوبیتی كه بین مردم كوچه و بازار داشت.

كاشان حامی  kashanhami

 

و سادگی اش که به دلها می نشست.

ساده زیستی احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

البته در این راه دعای معلم اولش هم موثر بود.

احمدی نژاد معلم كلاس اول - كاشان حامی  kashanhami

 

توانایی های خودش هم به كمكش آمدند.

كاشان حامی  kashanhami

 

تیمش را انتخاب کرد.

احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

تا گامهایش را محكم تر بردارد.

احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

 بعضی  گروههای داخل دایره قدرت، هنوز او را غریبه می دانستند.

 با او نامهربانی شد و از تخریبش چیزی كم نگذاشتند.

كاشان حامی  kashanhami

 از دست آنها به خدا پناه برد.

 

عده ای پر ادعا عكسش را آتش زدند اما بر خلاف مدعیان برنیاشفت و با آرامش جواب داد.

دانشگاه امیر كبیر احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

این همه عجله و زیاده روی در تخریب یك رئیس جمهور ؟!!

كاشان حامی  kashanhami

 

نیت كرد تا راه امام و رهبری را ادامه دهد.

كاشان حامی  kashanhami

 

بعدها او  توانست شاخ بعضی ها را در نیویورك بشکند.

دانشگاه كلمبیا- كاشان حامی  kashanhami

 

 او در گل زدن به دروازه حریف و استفاده از فرصتهای طلایی تبحر خاصی داشت.

فوتبال احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

،سوگند خورده بود برای دفاع از حق ملت ذره ای کوتاه نیاید.

انرژی هسته ای- كاشان حامی  kashanhami

 

از آسمان تمام شهرها گذر كرد.

سفرهای استانی احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

به دیدن مردم شهرها رفت و مردم هم به استقبالش آمدند.

كاشان حامی  kashanhami

 

 با زبان خودشان با آنها صحبت كرد.

احمدی نژاد خانواده شهدا- كاشان حامی  kashanhami

 

گاهی بلوچ

كاشان حامی  kashanhami

 

گاهی مانند یك لرستانی غیور

احمدی نژاد در لباس بختیاری- كاشان حامی  kashanhami

 

گاهی یك روستایی شاد

كاشان حامی  kashanhami

 

گاهی یك عرب خوزستانی

احمدی نژاد لباس عربی- كاشان حامی  kashanhami

 

گاهی یك رفتگر شهرداری

كاشان حامی  kashanhami

 

گاهی تركمن

احمدی نژاد- كاشان حامی  kashanhami

 

 پاستور را خانه اول خود كرد.

 

و ملت را در تنهایی خود شریك كرد.

كاشان حامی  kashanhami

 

شیوخ كوچك منطقه را مسحور قدرت خویش كرد.

احمدی نژاد شیوخ منطقه-كاشان حامی  kashanhami

 

روی اقیانوس پلی به اون طرف آب زد.

احمدی نژاد آمریكای جنوبی-كاشان حامی  kashanhami

 

 ،  بعضی عملکردهایش جای انتقاد داشت.

احمدی نژاد انتقاد - كاشان حامی  kashanhami

 

ولی بعضی خودی ها نامهربانی كرده و مدام در کارش  کارشکنی می کردند.

كاشان حامی  kashanhami

 

و بعضی غریبه ها حتی تا به قصد ربودن و ترور وی نیز پیش رفتند.

كاشان حامی  kashanhami

 

اما كفشهای آهنینش را همه جا به پا داشت.

 

افكار بلندی برای ایران در سر داشته و دارد

احمدی نژاد تكنولوژی موشكی- كاشان حامی  kashanhami

 

در نگاه خسته اش دلسوزی برای ایران موج می زد.

كاشان حامی  kashanhami

   

و چه زود گرد پیری بر چهره اش نشست.

سه سال مدارا- كاشان حامی  kashanhami

 

ولی  خدا در همه حال با متقین و صبر پیشگان است.

كاشان حامی  kashanhami

 

 به امید ظهور آقا  

جمعه پانزدهم آذر 1387

از اونجایی که خودم هم به خاطر پست قبلی روانپریشی حاد گرفتم تصمیم گرفتم از حورا بنویسم !

حورا یک موجود کوچولوی تقریبا یک سال و چهار ماهه است که بنده افتخار دارم عنوان خاله رو برای ایشون داشته باشم !

ماجرا از این قراره که مامان و بابای حورا کوچولو به سفر حج مشرف شدند و مسئولیت نگه داری حورا خانوم با مامان بنده می باشه (الهی بمیرم طفلکی مامانم )و بنده نقش دوم هستم یعنی نقش سوم چون باید از حورا خانوم مراقبت بشه و من ۳روز و یک شب می توان در منزل پدر سکنی بگزینم ولی خوب وظیفه نقش دوم به عهده ی هدی می باشد !

حورا دختر خوش اخلاقی است .عاشق دوغ - کلوچه - آب -ماساژ و نانای است البته نانای شون مجازه و با آهنگ آهویی دارم خوشگله نانای می فرمایند!

ایشون چند روز پیش مریض شده بودند و از آنجایی که هدی و مامان نبودند بنده موظف شدم باهاشون بازی کنم!

ابتدا که صبح از خواب پاشدند یک پروژه ی شستشوی کودک داشتم که با کمک خود حورا ختم به خیر شد ولی خودم هم احساس کردم که پنپرز رو خیلی شل بستم و احتمال خطرهای احتمالی وجود داره که خوشبختانه گروه امداد زودتر از شروع فاجعه به منزل عودت کردند!

خلاصه بنده حورا خانم رو برای صبحانه آماده کردم و با توجه به اینکه بچه به خاطر مریضیش ۲روز بود که غذای درست و حسابی نخورده بود یک عالمه نون پنیر خورد و ول کن معامله هم نبود و من مجبور شدم به هزار و یک طرفند نون و پنیر باقی مانده رو گم و گور کنم و بگم که تموم شد .

آخه هی فکر کردم اگر این بچه یهو معده اش سنگین بشه دوباره می شه یه پروژه ....!

حورا خانم کلا خیلی حال نداشتند یعنی شل و ول بودند ولی غر نمی زدند و بنده حس کردم کمی تب هم دارند برای همین شربتشون رو هم به و سیله یک قند که به عنوان حق السکوت داده شد بهشون خوراندم.

بعد از کمی نانای و اوه اوه کردن خوشگلش دراز کشید روی مبل و من شروع کردم ماساژش دادم و ایشون هیچ حرکتی از خودشون در نکردند البته کلا هم نا نداشتند . بعد بنده بهشون پیشنهاد دادم بیان بغلم تا پاشون رو هم ماساژ بدم ایشون اومدند بغل من و خیلی آروم اجازه دادند من یک عامه نوازششون کنم با موهاشون بازی کنم و بوسشون کنم و اجازه دادند دلم خیلی زیاد بچه بخواد!!!!!

بعد از مدتی دیدم ایشون دیگه هیچ تکونی نمی خوره و دیدم که به خواب عمیق و زیبایی رفته اند بنده هم بعد از اینکه کلی چلوندمش و فشارش دادم و بوسش کردم گذاشتمش توی تختش و ایشون ۳ساعت خوابیدند.

نکته قابل توجه این است که هر کس از ما پرسید بهانه ی مامانش رو نمی گیره؟ ما گفتیم نه اصلا می دانید چرا چون حورا علاوه بر بابای خودش به بابای من هم می گه بابا و علاوه بر مامانش به مامان من و هدی و من هم می گه مامان و دل انسان کمی تا قسمتی زیاد ضعف می رود!

بنابراین اگر حورا بگه مامان! ۳نفر هستند که بگن بله؟! و بچه در دوگانگیی که خودش ایجاد کرده قرار می گیره و به چیز دیگه ای هم گیر نمی ده .

البته مامان حورا در دوران بارداریش و قبل از اون یه عالمه کارهای مراقبتی روحی روانی انجام داده که اگر خدا قسمت کنه ما هم همون پروژه رو دنبال می کنیم . لازم به ذکر است که خواهر بنده وقتی بچه شان حوصله اش سر می رود فحشش را نثار بنده می کند که بچه ام همبازی می خواد!!!!!!!!

خلاصه ما دلمان قد یک نخود شده برای حورا چون از ۳شنبه ظهر تا حالا وی را رویت نکرده ایم!

پ.ن۱:اگر چه می دانم این پست آلت دستی می شود برای کل کل های جدید اما همینی که هست !هاااان؟!

پ.ن ۲:بر اساس دل تنگیمان پدر و مادرمان را گفتیم جمعه بیایند خانه ما . و به این نتیجه رسیدیدم که ....

حورا واقعا مامان خودش رو می خواد و به شدت بهانه می گیره و خیلی بچه ی نق نقویی شده است ! البته بغل من دختر خوبی بود و کمرم شکست چون دیشب همش تو بغل من بود و پیاده نمی شد!

جمعه پانزدهم آذر 1387

به کدامین جهنمی داریم می ریم؟

دیشب شبی بود برای خودش چندین خبر شوک آور رو به صورت ییهویی به من دادند !

۱) یه دختری به خاطر خوشگلی زیادش خیلی به خودش مغرور می شه و روشهای مختلفی رو برای ایجاد سلطه انتخاب می کنه !مثلا در دوران عقد کردگی یهو می ره وسط کوچه مادر شوهرش جیغ و ویغ که اینها منو کتک زدند!!!!!!جالبیش اینه که مادر شوهر خاله ی عروس می شده!و در نهایت دختره بعد از ۳بار که اقدام به طلاق می کنه و در دو دفعه قبل شوهرش میاد نازش رو می کشه دفعه سوم پسره محل نمی ذاره و دختره اعتراف می کنه که من منتظر بودم شوهرم بیاد دنبالم و شوخی شوخی طلاق می گیرن و دختره الان که بیش از ۲سال از جدا شدنشون می گذره هنوز طلاها و لباسهای دوران عقدش رو توی مهمونی ها می پوشه چون هنوز پسره رو دست داره در حالی که پسره الان یه بچه تقریبا یک ساله داره!

                           خدا رو شکر که در این حد غربتی نیستم!

۲) یه دختر و پسر دیگه هم که خرج عروسیشون خدا تومان بود از هم دارن جدا می شن به خاطر ناتوانی ج.ن.س.ی غیر قابل برگشت آقای پسر!

من با شنیدن این خبر هم خوشحال شدم هم ناراحت .خوشحال شدم که این قانون برای آقایون هم هست .آخه قبلا فقط برای خانمها بود . و ناراحت شدم به خاطر اینکه این دوتا همدیگه رو دوست دارن . اگر چه که مثل دوتا دوست صمیمی معمولی همو دوست دارند و پسره هیچ احساسی نسبت به هیچ موجود مونثی نمی تونه داشته باشه اما تصور اینکه زندگیش از هم بپاشه یه خاطر این موضوع....خیلی دردآوره !

دختره پیشنهاد داده که از پرورشگاه بچه میاریم اما خانواده اش و دکتر ها بهش اجازه ندادند .چون این افراد بعد از مدتی دست بزن پیدا می کنن شکاک می شن و .... و منم متوجه شدم پتانسیل اینکه یه قاتل وحشی بشن رو دارن ! بعدش هم دختره خودش خسته می شه و تا مدت کمی می تونه این وضعیت رو تحمل کنه .

خدا جون قربونت برم یه نعمتهایی بهمون دادی که انقدر برامون عادی شده که به مخمون نمی رسه به خاطرش شکر کنیم .مثلا بگشیم خدا رو شکر که من کاملا دخترم یا کاملا پسرم یا خدا رو شکر که جنسیت کاملم باعث می شه عشق به همسرم رو از علاقه ی زیادم به فرزانه تمیز بدم !

۳) آخرین خبر و بدترینش این بود که دیشب توی خیابون ملک به یه پسر عزیز و مهربون و دوست داشتنی  حمله شد!

دیشب وقتی داشته از کتابخونه ای که توش برای کنکور درس می خونده (ایشالا قبول بشه)با دوستش برمی گشته یکی میاد خفتشون می کنه .موبایل دوستش رو می گیره و ایشون هم که با یارو درگیر می شه آدم بده یه چاقو می کنه تو پشتش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی به جون خودم می خواستم بزنم تو سر خودم و گریه کنم. و و قتی اومده خونه بی سر و صدا آروم به حامد گفته و با هم رفتن زخمش رو بخیه کردنو برگشته .حامد می گفت لباسش خون خالی بود . و دکتره گفته ماهی ۳-۴ تا از این جور زخمها اینجا میاد!

به ما که نگفتن کجا می رن ما گفتیم گشنمونه می خوایم شام بخوریم .الهی بمیرم!چقدر صبوره نه؟!

بنابراین بنده دیشب در یک حالت شوک مرگباری قرار گرفته بودم و کلا تا الان که خواب تشریف داشتم داشتم خواب تعقیب و گریز و دعوا و جیغ و اینها می دیدم!

آخه اخیرا ۲تا خبر جالب دیگه هم شنیدم .یکی اینکه دختری که توی خیابان میرداماد دچار حمله می شه و یکی یهو می پره روش!!!!به همین راحتی !البته دختره فرار می کنه و جون سالم به در می بره اما آدم بده متواری می شه !

و دیگری زن ساده ای که ۲۰ سال با مردی زندگی می کنه که نه تنها جلوی چشم خودش و بچه هاش دقیقه به دقیقه  خانمها و دختر خانمهای رنگارنگ میاره خونه و ... بلکه لواط هم می کرده !

دیگه روتون می شه به من بگین چرا انقدر مخت درگیره و نیاز به مدیریت داره و اینها؟!

حالا حکمت اینکه دیروز برای سحر خواب موندیم رو فهمیدم .

دیروز یه خبر خوب هم بهم دادند که احتمالا جواب یس هامون باشه . خدا رو شکر

خدایا شکر

    خدایا شکر

           خدایا شکر

               خدایا شکر

                    خدایا شکر

                         خدایا شکر

خدایا شکر

خدایا شکر

خدایا شکر

خدایا شکر

خدایا شکر

....

پنجشنبه هفتم آذر 1387

پریشب من باز توی خیابون دعوام شد

معمولا بعد از کلاس می رم مسجد فلسطین اونجا نمازم رو می خونم بعد بر می گردم خونه !

رسیدم به مسجد دیدم یه چادر زدن و نمایشگاه بسیج راه انداختن نمایشگاه که چه عرض کنم فقط یه سری تجهیزات جنگی بود با چند تا پستر!

من از چون ریا نشه اون روز روزه بودم و افطار نکرده بودم و دست کسانی که از نمایشگاه بیرون می اومدن شیرینی دیدم 3-4بار از نمایشگاه دیدن به عمل آوردم اما شیرینیی ندیدم!

بعد رفتم جلو در مسجد دیدم در مسجد قفله !!!!اونم کی؟!ساعت5:55 حدودا!

رفتم جلوی در مسجد یه پیر مردی با چفیه اومد بیرون !

من:آقا چرا در مسجد قفله؟

پیر مرد:چی کار داری تو مسجد؟

من:همه ادمها می رن مسجد چی کار کنن؟!م خوام نماز بخونم

پیر مرد:حالا که می بینی قفله !

من:یعنی که چی قفله !این موقع؟

پیر مرد:نمایشگاهه دیگه من نمی دونم فعلا که میبینی در بسته است!

منو می گی؟!قاطی کردم!

من:مسجد اول جای نماز خوندنه بعد جای این سوسول بازیا!

پیر مرد:به من ربطی نداره

من:می دونی موی سفید برای آدم احترام نمیاره شعور ذاتیه که باعث می شه دیگران بهت احترام بذارن !

و رفتم .اما دلم نیومد دوباره برگشتم .هنوز عصبانیتم یه ذره هم کم نشده بود!دوباره اومدم جلو در مسجد دیدم یه پسر بچه 15-16 ساله اونجا وایساده که کلید دستشه و هی در مسجد رو برای اونهایی که می خوان بیان بیرون باز می کنه.

من:می دونی مسجد رو برای چی ساختن؟برای اینکه ملت برن نماز بخونن!در مسجد رو برای چی رو نمازگذارها بستین؟

پسر(با بغض):خانوم به خدا تقصیر من نیست

من(کمی دلرحم)منم که نمی گم تقصیر توه می گم تو بهشون بگو!

پسر:توی این 5 دقیقه 100 نفر اینو بهم گفتن

بعد رفتم جلو در نمایشگاه یه درجه دار پیدا کردم

من:آقا شما این نمایشگاه رو راه انداختین؟

آقاهه:نه خانوم ما رو منتقل کردن!

من:آخه این درسته؟!پایه بسیج و این چیزا اول اولش نمازه !

آقاهه:خانوم من در جریان نیستم

من:آخه به خاطر یه نمایشگاه در ممسجد رو میبندن؟!

آقاهه:خانوم به خدا من در جریان نیستم!

من:واقعا متاسفم بیخود نیست ملت بهتون فحش می دن!حقتونه

آقاهه:خانوم به جان خودم من بی تقصیرم

....

کنارت هستم برای روزی که  دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایت  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان  به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی

مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

 

برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش میگیرم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد  میگیرد  و عرق از پیشانی پر دردت پاک میکند منم

مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در آغوش مردانه اش میخواباند منم

مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش میکند ، منم

مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم

 

تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم

مردی که فال قهوه برات میگیرد و تو فنجونش انگشت میزنی تا برایت از فرشتگان و سرنوشت زیبایت حرف بزند منم

مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم

مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایت را لاک بزند منم.

کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم

سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.

وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم 

آهای دختر شبهای پاییز ٬!

شبها که مضطرب از خواب میپری و تو تاریکی در بسترت میگردی که  ببینی هستم یا نه ، نبین...لمس کن  تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر تو به  گرمای  آغوشش مبدل کرده

 

اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی  لایقت بیاید ، منم

اونیکه بعد  از سالها  همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد منم

روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت زمزمه میکنم که

 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد

برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی  ؛ منم که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که  تویی شاه بیت غزل زندگی من.

******************************

مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم

مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم

مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم

مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است

تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام

عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی

بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی

مردی که منیتهایش تویی ، منم

شنبه دوم آذر 1387

 

می دونین چرا بعضی از عروسها شب عروسیشون گریه می کنن؟!

برای اینکه آدم توی اون لحظه بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس تنهایی می کنه ! توی لحظه ای که باید با پدر و مادرش خداحافظی کنه، دل آدم می گیره دلتنگ می شه ! هر چقدر هم که دوران نامزدی و عقد طولانی و دوست داشتنی باشه ! می دونین چرا ؟ برای اینکه تو دیگه با اون آدمها ی قبل زندگی نمی کنی ! با پدر مادری که با دلیل و بی دلیل دوستت داشتن . با اون آدمهایی که با درد تو درد می کشیدن ! با اون آدمهایی که متاسفانه یا خوشبختانه DNA ات مخلوطی از مال اون دوتاست ! خصوصیاتیه که هرگز و هرگز نمی تونی انکارش کنی حتی اگه فراموشش کنی حقیقتش از بین نمی ره!

شب عروسی دختر مامان بابا ها هم گریه می کنن!می دونی چرا؟

چون موجودی که از وجود خودشون منشا گرفته داره ازشون دور می شه ! شاید قبل از ازدواجت هم کیلومترها ازشون دور بودی اما همیشه به اونها تعلق داشتی ؛ اما بعد از از شب عروسیت اونا مجبورن این تعلق رو با کس دیگه ای که به اندازه ی تو دوستش ندارن و نمی شناسنش تقسیم کنن !

شنیدیم که می گن عروس مثل دختر آدم می مونه و داماد مثل پسر آدم ؛ اما حقیقت اینطوری نیست ! یه داماد از گوش و پوست پدر مادرت نیست ! همونطور که یه عروس نیست !

اما سختیه دختر می دوین چیه ؟ ! دختر احساساتی تره ، وابسته تره ! و مجبوره بعد از ازدواج این وابستگی اش به شما رو از بین ببره ! این اصلا کار راحتی نیست خیلی هم سخته ؛ چون علاوه بر اینکه زورکی باید یه وابستگی رو از دست بدن دخترشون رو به دامنن کسی می اندازند که باعث نگرانیشون می شه ! و علت این نگرانی عدم شناخته !

مامان بابای من خیلی اینطورین ! همونطور که منم اونطوریم !

کم توانی من برای صحبت کردن از صمیم دلم با اقوام درجه اولم مربوط به هر 2نوع DNA دریافتیه منه ! اگر چه سعی کنم ! چون عکس العملی که می خوام رو نمی بینم پس به خصوصیات ژنتیکیم بر می گردم !

من عادت کردم احساس پدر مادرم رو از توی چشمهاشون ببینم ! خستگی بابا ، نگرانیش ، ترسش ، غصه خوردنش ، عصبانیتش ، عشقش ، محبتش و حتی منت کشیش !همه اش توی صورتشه ! توی سیبیل جویدنهاش !

احساس تنهایی ، غم، شادی ، صبر ، استقامت ، عشق  و  ذوق مامانم رو هم از توی صورتش می شه دید !

و من ... اگه بخوام کسی نفهمه که من ناراحتم بهتره سعی نکنم نشونش ندم ! چون اونجوری شدیدا تابلوتره!!!!

یه بار زنجان یه کتاب دیدم "بهترین بابای دنیا!"خیلی با نمک بود و جالبیش این بود که نقاشی روش کلی شبیه بابای من بود ! تپلی و مدل سیبیلش ! من اون کتاب رو با یک عالمه عشق برای بابام خریدم . فکر نمی کنم بابا بیش از یک بار اونو خونده باشه اما خودم  n بار خوندمش!

وقتی پدر مادر من موقعیت پدر مادر همسرم رو ندارن که بیشتر به من سر بزنن و کلا این سیستم پدر مادر به بچه سر بزنن تو خانواده ی ما فقط برای شرمنده کردن استفاده می شه !!!!وقتی پدر مادر من خیلی کم به من سر می زنن چون راهم دوره ! فکر می کنن انتظار من کم می شه !

در حالی که من کاملا انتظار چیزی رو دارم که دوست دارم و کمتر از اون یا وقفه در اون راضی ام نمی کنه!

اما وقتی بدون دعوت ! برای اینکه دلشون برام تنگ شده ! و برای اینکه فقط دوستم دارن میان خونمون !!!!!از خوشحالی می خوام جیغ بزنم!

فکر می کنم شادی دیشبم به اندازه ی کافی تابلو بود ؛ چون بابا 3-4 بار بهم گفت " خیلی خوشحال شدی ما اومدیم ؟ می دونستم . برای همینم اومدم " ! یا " از قیافه ات تابلوه چقدر ذوق مرگ شدی" !

گاهی دلم می خواد جلوی چشمش گریه کنم ! مثلا شب تولدم ! چون تنها کسی بود که یادش بود و این برای من خیلی با ارزشه ! که روز به دنیا اومدنم که شایدم برای خودم خیلی خوشایند نباشه برای کسی خوشحال کننده بود ! و منتظر این بود که من 100 بار بهش یادآوری کنم ! و از اینکه این کارو نکردم تعجب کرد !!!

مثل قبل از ازدواجم که می رفتم توی تختم و هی صداش می کردم که بیاد و منو بوس کنه و بهم شب بخیر بگه !یا می رفتم تو تختش و می پریدم بالا پایین و اذیتش می کردم تا منو ۳تا بوس بکنه (به جای یکدونه)یا وقتی بیش از ۶۰ کیلو وزن داشتم و می رفتم رو ی زانوهاش می ایستادم یا ...

 

داشتم فکر می کردم وقتی که من مادر بشم چی می شه ؟ ! فکر کن اینکه به ملت بگی بارداری و کسی عکس العمل نشون نده چه جوری می خوره تو پوز آدم ؟ ! یا برعکسش وقتی همه از خوشحالی جیغ بکشن . بغلت کنن . محکم فشارت بدن . بوست کنن و به خاطر مادر شدنت یا پدر شدنشون یا پدر بزرگ مادر بزرگ شدن دوباره شون به تو و به خودشون تبریک بگن چقدر آدم احساس عزت نفس می کنه !

فکر می کردم وقتی من نوزادم رو ببرم که بهش آمپول بزنن حس مامان رو درک می کنم ، وقتی که برای پانسمان عوض کردن منو می برد بیمارستان و وقتی صدای جیغ منو می شنید گریه می کرد و پرستارها مجبور می شدن ببرنش توی حیاط تا صدام رو نشنوه . به نظرم منم باید همین کاررو بکنم باید بچه رو ببرم بدم دست پرستارو بدووم بیرون تا صدای گریه ی بچه ام رو نشنوم! وگرنه همونجا فنت می کنم !

بچه....!

با فکر کردن به این کلمه مو به تنم سیخ می شه ! عجب کلمه گنده ای ! چقدر عمق داره !!!!اصلا می فهمم یعنی چی ؟!

چطوری می شه که یه موجود زنده ی خیلی خیلی کوچولو توی شکمت باشه اونجا حرکت کنه غذا بخوره نفس بکشه  و تا وقتی بتونه تنهایی نفس بکشه همونجا بمونه ؟ ! بعد وقتی بچه به دنیا میاد از شکمت خارج می شه ازت جدا میشه چقدر احساس خلا خواهی داشت !!!!

گاهی وقتی بهش فکر می کنم (این اواخر زیاد) دلم می خواد موقع به دنیا اومدن بچه ام سر حال باشم  و تنها !دلم می خواد توی خونه زایمان کنم!!! اگر چه که یدوونگی به نظر بیاد اما دلم می خواد توی اون یک ساعت اولی که نوزاد کاملا هوشیاره و به اندازه ی من می فهمه ! خودم در گوشش اذان بگم  یا آیت الکرسی بخونم باهاش حرف بزنم و ...هزار تا چیز دیگه!

وقتی به این فکر می کنم که همه تنبلی ها ، وقت گذرونی ها ، و هیچ کاری نکردنهام چقدر روی زندگی بچه (ها)م تاثیر میزاره از خودم خیلی بدم میاد ! و چون خیلی متحول می شم می رم می خوابم!!!!

خدایا اگر بشه که من امسال درس بخونم و دانشگاه قبول بشم و اگه مثل سری قبلی که دانشگاه قبول شدم نشه ! چقدر خوب می شه ! اما اگه وسط درس خوندنم بچه دار بشم باید بچه ام رو بذارم مهد کودک !!! من نمی خوام ! اونم تا قبل از 3-4 سالگی !!! بچه مادر می خواد ؛ به من احتیاج داره !!! من باید کنارش باشم !!! پس چی کار کنم ؟!

چند وقته دارم به این چیزا فکر می کنم . به این که چطور برنامه ریزی کنم !!! چطور زندگی کنم . چطور شادابی گذشته ی دورم رو دوباره بدست بیارم ؛ هر چقدر فکر می کنم یادم نمیاد اون موقع ها چطوری بودم . چطوری فکر می کردم ؛ چطوری همیشه شاد و سرحال بودم ...

برای همین به فاطمه گفتم بنویسه . گفتم بنویسه که وقتی به سن من رسید یادش بیاد ! در ضمن باید یه جوری بنویسه که مجبور نشه سررسیدش رو بسوزونه یا بندازه توی رودخونه !

کاشکی یادبگیرم ... برنامه ریزی کردن درست .... وحرکت درست با رو حیه و توانایی درست تر و البته کنترل بیشتر روی عصبانی و حالت ها دپرس و  d - o  -  g!  

در غیر این صورت مامان خوبی نخواهم بود !

 

پ.ن ۱:فنت به حالتی میگن که از شدت افت فشار آدم بیهوش می شه !

پ.ن ۲ :خودم می دونم هیچ پاراگرافی به اونای دیگه هیچ ربطی نداره اما کلا چیزایی که توی مخ من می گذره هیچکدوم به هیچکدوم ربطی نداره!

پ.ن۳:عکس بالا رو از توی یاهو برداشتم!خواستم برید تو خماری!