جزو فواید زیاد وبلاگ اینها هم هستند
می تونی هر چی دلت می خواد به هر کی دلت می خواد بگی
می تونی بیخود و بی جهت هر جور که دلت می خواد پاچه هر کسی رو بگیری
می تونی یک ریز حرف بزنی و نیازی نیست برای نشنیدن حرف طرف مقابل گوشهات رو بگیری
قابل توجه دوستان :من تو وبلاگم اصلا دوست ندارم پیرو این اخلاقیات باشم چون همینجوری بیشتر حال می ده!
و از اونجایی که جنبه ی نقد پذیری ندارم نظراتی که باهاش حال نمی کنم پاک می کنم یا ویرایش می کنم.!![]()
حالا از من گفتن بود خود دانید!بعد شاکی نشید چرا نظر من نیست و اینا!![]()
این اسم رو حتما شنیدید!من هم شنیدم به عنوان مارک یک محصول ! آب معدنی داماش!!!!
دیدین گاهی یه چیز معمولی یه داستان مفصل داره ؟! این آب معدنی هم از همین چیزاست . ماجرایی که باعث شد من دیگه آب معدنی داماش رو نخورم حتی اگه از تشنگی بمیرم !
پنجشنبه من رفتم سینما فلسطین بیست و پنجمین جشنواره فیلم کوتاه بود . یه سری فیلم دیدم که مستند داماش هم جزوش بود مستندی به کارگردانیه آقای فرشید آذری !
داماش اسم روستاییه در نزدیکیه رودبار! این روستا یه چشمه ی پر آب داره که سالهای سال می جوشیده و مردم از آبش استفاده می کردند . فقط برای شرب ! اطرافش هم یه جنگل وسیع هست .
مردم روستا از سالهای پیش یعنی از زمانی که ما افتادیم به جون جنگل ها و بیابان ازش ساختیم ، شروع کردن به خریدن تیکه تیکه ی این جنگل ! هر کس توی زمان خودش در حد وسع خودش برای حفظ میراث گذشتگانشون یعنی جنگل تلاش کرده ، مردم اون روستا برای این جنگل و چشمه اش افسانه ها دارند . افسانه ای که می گه اگه این این جنگل از بین بره چشمه خشک می شه !
اما داستان از اینجا شروع می شه که یه کسی میاد پیشنهاد می ده آب داماش رو به مردم دیگه هم بدین . چطوری؟! یه کارخونه آب معدنی بزنیم !مردم فکر می کنن ، فکر می کنن و فکر می کنن ؛ و این پیشنهاد رو قبول می کنن اما با یک سری شرایط ! که برای اشتغال زایی جوونهای خودشون شرط می کنن که فقط از نیروی بومی توی کارخونه استفاده بشه اعم از ماهر و غیر ماهر ! (این عبارت عینا توی قرارداد اومده بود!) و دیگه اینکه کارخونه فقط می تونه از سر ریز آب استفاده کنه که تقریبا در هر ثانیه 3لیتر بوده ! و کارخونه موظف می شه سالیانه 50 میلیون تومان برای آبادانی روستا در اختیار شورای روستا بگذاره . افراد زیادی من جمله بخشدارو استاندارو رئیس کارخونه قرار داد رو امضا می کنن!
اما حالا بشنوید از حال مردم روستا!کارخانه هیچ کدوم از بچه های روستا رو استخدام نکرده اونایی رو هم که استخدام کرده 7-8 ماه حقوق بهشون نداده .اونها هم اعتراض کردند و اخراج شدند!!!!
و جالب اینکه بدونین کارخونه از همه آب چشمه استفاده می کنه و مردم روستا 23 ساعت در روز آب شرب ندارند!!!!چشمه ای که جزو میراثشونه ! توی زمینشون!
یک قرون به شورای روستا داده نشده و خانه یکی از روستاییان که اعتراض کرده به آتش کشیده شده و طرف به خاک سیاه نشسته!
توی فیلم چند بار با کارخانه تماس گرفته شد که بعد از معرفی یا تلفن قطع شد یا گفتن جلسه دارن ! وقتی هم که وارد کارخانه شدند باهاشون برخورد شد که دوربین رو خاموش کنین ! حتی بخشدار هم جواب تلفنشون رو نداد .
....
این داستان آب معدنی داماشه که به نظر من غصبیه و من از مردم داماش به خاطر خوردن آبی که سهم اونها بوده عذر می خوام!![]()
و بدین وسیله این آب معدنی رو تحریم می کنم!![]()
و به شما هم می گم که دیگه این مارک آب معدنی رو نخرید .
به عنوان اعتراض!![]()
چهارشنبه با خواهر جدیدم
تصمیم گرفتیم بریم سینما!
من شنیده بودم این فیلم بسیار ناله است اما هدی دوست داشت فیلم مجیدی رو ببینه کلا کارگردان مورد علاقه اشه !
منم پایه شدم ورفتیم سینما فرهنگ! سانس 3:30 کلاغ تو سینما پر نمی زد!البته بجز ما دوتا جند تا کفتر دیگه هم اومده بودن!
حالا بشنوید از فیلم که الحق والانصاف بسیار خوش ساخت و تاثیر گذار بود!
نقش اول داستان کریم آقاست که توی شترمرغداری با دل و جون و عشق به شتر مرغها کار می کنه . یک دختر بزرگ ناشنوا داره و یه دختر و پسر کوچکتر. یه روز که کریم آقا داشته کار می کرده بهش خبر می دن که سمعک دخترش افتاده توی آب انبار قدیمی و متروکه ای که نزدیک خونه اشونه . کریم آقا با موتورش سریع خودش رو می رسونه خونه . یه دور بچه هاش رو دعوا می کنه که فلان فلان شده ها دور آب انبار چی کار می کنین اینجا کثیفه و میکروب داره . آخه بچه ها فکر می کردند اگه آب انبار رو تمیز کنن و توش ماهی قرمز پرورش بدن به زودی میلیونر می شن!!! کلی می گردن تا سمعک رو پیدا می کنن اما سمعک خراب شده و دکتر بهش می گه باید بره تهران شاید بتونن درستش کنن .
صبح روز بعدا کریم آقا از آبدارچی محل کارش می خواد تا با صاحب کارش صحبت کنه تا یه مساعده بهش بده که بتونه برای دخترش سمعک بخره . مثل همیشه توی شتر مرغداری کار می کرده که یهو می بینه یکی از کارگرها داره شتر مرغی رو اذیت می کنه .کریم آقا هم عصبانی می شه و به کمک شتر مرغ بیچاره می ره اما غافل از اینکه یکی از شتر مرغها فرار می کنه چون کریم آقا در رو باز گذاشته ! خلاصه شتر مرغ بدو کریم آقا بدو اما بهش نمی رسه !وقتی برمی گرده شتر مرغداری ، می بینه وسایلش رو گذاشتن دم در و اخراجش کردن . مستخدم از کریم آقا دل جویی می کنه و یه تخم شتر مرغ که سهم خودش بوده رو بهش می ده و می گه برو با بچه ها بخورین حال کنین و بهش می گه "غصه نخور خدا مهربونه!"
کریم آقا با کلی غصه راه می افته می ره . با همه پولی که داشته برای زن و بچه اش خرت و پرت می خره و تخم شتر مرغ رو می ده به زنش تا یه املت حسابی باهاش درست کنه ! نرجس خانوم (همسر کریم آقا )هم یه املت مشتی درست می کنه . این خانواده در عین نداری بسیار بخشنده هستند و برای همه همسایه ها و دوستاشون املت شتر مرغ می فرستن و خودشون یکم می خوردن!
شب چون آنتن تلویزیونشون خراب بوده ، کریم آقا مجبور می شه بره روی پشت بوم تا بچه ها بتونن برنامه شون رو ببینن . بعد به این نتیجه می رسه که روی پشت بوم اصلا دید نداره از اون بالا زنش رو صدا می کنه و یواشکی باهاش قرار می ذاره که تابستونها زن و شوهر بیان روی پشت بوم بخوابن و بچه ها پایین توی خونه !!!(ما نگران شدیم گفتیم فیلم داره صحنه دار می شه که خدا رو شکر نشد!)
همسر کریم آقا بهش می گه چرا وسایلت رو از سر کار آوردی ؟! کریم آقا هم بهش می گه این کار به در من نمی خورد هم حقوقش کم بود هم بیمه نداشت کار برای من زیاده ! تو نگران نباش !
فردا کریم آقا می ره تهران تا سمعک هانیه(دخترش ) رو بده تعمیر؛ اما بهش می گن قابل تعمیر نیست و باید یکی دیگه بگیره . کریم آقا که نه بیمه داره و نه می تونه 2-3 ماه صبر کنه تا نوبت سمعکش بشه ،چون دخترش یک ماه دیگه امتحاناش شروع می شه ؛ برای همین بهش می گن با 350000تومان می تونه یه سمعک تازه بگیره . کریم آقا وا می ره چون انقدر پول نداره ! میاد بیرون و روی موتورش می شینه و با حسرت به شهر نگاه می کنه . یهو یکی میاد می شینه ترکش و می گه آقا برو راه آهن!!!!کریم آقا شوکه شده اما می ره و از پولی که می گیره لذت می بره ! کار جدیدش رو دوست داره چون درامدش بالاست .
یه روز مهندسی رو سوار می کنه که 2000تومان کرایه می ده . البته اشتباهی ، چون کرایه 1000 بوده اما چون مهندس زودی دور می شه ، کریم آقا نمی تونه پول رو بهش بده . اول داشت اون 1000تومان اضافه رو می ذاشت قاطی پول خودش ؛ اما سریع وجدانش بیدار شد و از اصل پولهاش جداش کرد ! کنار ساختمونی که مهندس رو پیاده می کنه یه سری خرت و پرت هست که حاصل تخریب خونه بوده ! کریم آقا از توش یه آنتن پیدا می کنه و با اجازه ی سرایدار میاره خونه . توی راه می خواد برای بچه ها گوجه سبز بخره کیلویی 1000 تومن ! طرف براش می کشه ویهو کریم آقا یاد اون 1000تومنی می افته که مال خودش نیست و به طرف می گه 2کیلوش کن ! توی راه کیسه ی گوجه سبز پاره می شه و نصفش می ریزه به اندازه ی اون 1000تومنی که مال خود کریم آقا نبود !! میاد خونه و آنتن رو برای بچه ها ش وصل می کنه . از روی پشت بوم خونه آنتن همه همسایه ها رو نگاه می کنه ؛ اونی که کریم آقا آورده از مال همه باحالتر و باکلاستره!
هر روز عصر ، کریم آقا می ره توی بیابون و دنبال شتر مرغی که فرار کرده می گرده و مدام بهش می گه خیلی بی معرفتی ! و توی گشتن هاش چند تا تخم شترمرغ پیدا می کنه و چند تا بال شتر مرغ اما خبری از خود شتر مرغ نیست .حتی خودش رو شکل شتر مرغ می کنه و ساعتها توی بیابون می گرده اما خبری نمی شه!
از فرداش کار کریم آقا شده مسافر کشی و بار کردن یه سری خرت و پرت و آوردنش توی حیاط خونه .
داشتن وسایل زیاد از دل رحمی و سخاوت کریم آقا کم می کنه . تا جایی که یه روز توی خیابون میاد به یه دختر بچه که اسفند دود می کنه و نگاه ترحم برانگیزی داره پول بده ، می بینه پول خوردش 500 تومنه . اول میاد که همون 500 تومن رو بده به دختره ؛ بعد دلش نمیاد و در به در می گرده تا 500 رو خورد کنه و وقتی نمی تونه توی یه تردید 500 تومنی رو می ذاره توی جیبش و چشمای منتظر دختر بچه رو تنها می ذاره ! یا وقتی همسرش یکی از در و پنجره هایی رو که کریم آقا با موتور!!!از تهران آورده رو می ده به یکی از همسایه هاشون که لازم داشته کریم آقا با سنگدلی هر چه تمامتر اون در رو از خونه همسایه بر می داره و کول می کنه و میاره می ذاره گوشه حیاط خودش!
یه روز کریم آقا با موتور می ره باربری می کنه . از توی یه مغازه ی لوازم منزل یه یخچال کوچیک بار می زنه و قراره با همه موتوری های دیگه بره یه جایی که کریم آقا ازشون جا می مونه . شیطونه می ره توی جلدش ، بین بردن خونه و فروختن یخچال یا برگردوندنش تردید می کنه اما بعد از کلی کشمکش درونی تصمیم می گیره ببرتش خونه ! از اونجایی که زنش اصلا استقبال نمی کنه کریم آقا هم می گه این اصلا امانته فردا باید ببرم به صاحبش پس بدم ! فردا می ره یخچال رو پس می ده و صاحب مغازه یه مبلغی بابت تشکر بهش می ده و کلی دعاش می کنه !
یه روز از بد روزگار ، کریم آقا روی خرت و پرت هایی که توی حیاط انبار کرده می ره و پرت می شه پایین و همه وسایل می ریزه روی سرو کله اش و حسابی درب و داغونش می کنه . پاش می شکنه و صورتش داغون می شه . همه همسایه هایی که کریم آقا بعد از مسافر کشی در حقشون نا مهربونی کرده بود میان کمکش و خونه اش رو مرتب می کنن و برای زن و بچه اش غذا و حتی پول میارن ! کریم آقا کلی شرمنده می شه ! چون می بینه بچه هاش هم دارن کار می کنن تا پول دربیارن تا باباشون سرپا بشه . حتی یه شب شنید که پسرش به نرجس خانم پول داد که خرج خونه کنه اما نرجس خانم بهش گفت برای خرید ماهی هاش نگه داره و گفت که 3 تا سفارش لباس گرفته پول اونا رو گرفت می ده به پسرش تا بتونه ماهی بیشتری بخره ! کریم آقا دستای پینه بسته پسرش رو می بینه و اشک می ریزه و وقتی دخترش به دروغ بهش می گه که گوشش خوب شده و می شنوه و دیگه سمعک نمی خواد باز هم اشک می ریزه ....
یه روز یکی از همسایه ها که وانت داشته میاد که کریم آقا رو ببره بیمارستان برای اینکه از پاش عکس بگیره و ببینه می تونه پاش رو باز کنه یا نه .
برگشتنه چند تا از بچه های محله اشون به همراه پسر کریم آقا برای کمک به آقای راننده می رن . بار وانت یه سری گلدون بود که باید از وانت پیاده می شد ؛ به اضافه ی یک عالمه ماهی قرمز با 3تا شاه ماهی که بچه ها با پولی که از طریق کارگری و گل فروشی جمع کرده بودند خریده بودن تا پرورش بدن و میلیونر بشن ! وسط خالی کردن بار متوجه می شن دبه ماهی ها سوراخ شده ! برای همین با عجله همه گلدونها رو پرت می کنن زمین و می شکنن تا زودتر به دنبه ی ماهی ها برسن . همین که میان دبه رو از وانت بیارن پایین دبه می افته و همه ماهی ها ولو می شن روی زمین !!!
بچه ها همه ماتشون برده و افتادن یکی از شاه ماهی هاشون توی جوب آب اونا رو به خودشون میاره که ماهی ها رو بریزن توی دبه و آب بریزن روشون که می بینن ...ته دبه ترکیده !!! بچه ها هم با چشمای گریون برای اینکه ماهی ها نمیرن همه رو می ریزن توی جوب آب . البته بجز یکی از شاه ماهی ها که با یه کیسه فریزر نجاتش می دن . وقتی به آب انبار می رسن ، کریم آقا می بینه که اون آب انباری که پر از لجن بود رو بچه ها تمیز کردن و توش آب انداختن و با خوشحالی ماهی شون رو آروم توی آب انبار رها کردن و همچنان امیدوار بودن میلیونر بشن اگر چه یکم دیرتر !
در همین گیر و دار یکی داد می زنه :
"کریم آقا............ مژده .........مژده ....!!!!
شتر مرغی که فرار کرده بود برگشته....!!!!
برگشته!!!!
دقت کردین ویزیت دکترها چقدره؟نمی دونین؟من بهتون می گم!"هر چقدر که دکتر بگه!"
مثلا وقتی می رین پیش یک دکتر پوست حدود 12000تومان می دین که تازه یک نسخه ی 50000تومانی بهتون بده!یا مثلا هیمین دکتر انتظاری که با چشم من تخصصش رو گرفت!10000تومان می گیره که بگه منتظر پیشرفت علم باش !
داشتم درآمدش رو حساب می کردم!اینی که توی هر 5دقیقه یک نفر رو ویزیت می کنه و در روز 3ساعت توی مطبه یعنی روزانه فقط از مطب 360000تومن درامدشه یعنی اگه در ماه 20 روز هم بره مطب ماهیانه 7200000تومان فقط درآمد مطبشه !و با توجه به اینکه اصل درامد ایشون از جراحی هاییه که انجام می ده و فقط برای یک لیزر که 15تا 20 دقیقه وقت می بره 700000می گیره(البته این قیمت 2سال پیشه!)اگر در ماه فقط 20 تا عمل داشته باشه(این مینیمم مطلق فرض شده است)14000000هم درآمدش از این طریقه که در کل می شه 21000000تومان که البته حقوق 200000تومانی منشی رو کسر کردم!
یا اون خانم متخصص نازایی که اسمش رو یادم نیست اما به پنجه طلا معروفه و تمام دیوار مطبش رو با لوح ها و تقدیر نامه ها و تشکر هایی که بهش دادن فرش کرده!از حدود 4بعد از ظهر تا حدود 12 ظهر فرداش توی مطبشه!یعنی شبها کلا مطبه ( 2 تا بچه هم داره من نمی دونم این بچه ها رو کی بزرگ می کنه؟شوهرش هم آخه همین سیستم رو داره!)ویزیت این خانم 20000تومان است یعنی یک خانم باردار پا به ماه که باید هفته ای یکبار برای چکاپ مراجعه کنه قریب به 100000باید پیاده بشه!حالا شما خودتون حساب کنین یه دکتر از 4بعد از ظهر تا 12 ظهر فرداش چندتا مریض می بینه و چقدر درامد داره(البته فکر نکنین که مطبش خلوته ها!نه مثل پناهگاههای زمان جنگ شلوغه و از سرتا سر ایران هم می رن پیشش!!!!)
حالا اینها که فوق تخصص هستن آدم می گه یکم حق دارن درس خوندن و فلان و اینا اما این 50 تومان 25 تومان ها که راننده تاکسی ها به عنوان بقیه پول باید بهمون بدن اما ندارن و نمی دن و اصلا به روی (گلاب به روتون)مبارکشون هم نمیارن . همین 50 تومان ها ماهیانه 45000تومن درامد برای یک راننده به ارمغان میاره!
درسته که این 25 تومن و 50 تومن نه کسی رو می کشه نه کسی رو از مرگ به خاطر گرسنگی نجات می ده! اما خدایی بعضی ها هستن که حقوق ماهیانه شون به 10000 هم نمی رسه .
بعد جالبیش اینجاست که فحش همه اینا رو طبقه متوسط می دن اونم به کی؟به احمدی نژاد!
اینهمه بدی دورو برمون هست اما یه چیزای دیگه ای هم هست !مثل زن و شوهری که دارن می رن سمت شهرک تو رو هم سوار می کننو مسیرشون رو می گن تا ببینن تا کجا می تونن برسوننت که تو منتظر ماشین نمونی!یا مثلا راننده تاکسیی که برای اینکه تو رو سریع تر برسونه چون عجله داری از یه مسیری می ره که قیر 3تا مسافر دیگه رو باید بزنه !یا کسی که ازش آدرس می پرسی و به خاطر آی-کیو ی بالات متوجه نمی شی چی جواب می ده و اونم تا جایی که بتونه باهات میاد تا مسیر رو گم نکنی!یا راننده اتوبوسی که نگرانه تو ایستگاه اشتباهی پیاده بشی و خودش میاد کلی راهنماییت می کنه و کلی بهت سفارش می کنه تاکسی سوار بشی شخصی و حتی آرمدار سوار نشی فقط تاکسی سفید نارنجی یا سبز!یا مثلا....
آدم می مونه !توی این دنیای به این شلوغی!خوبی ها و بدی ها کنار هم دارن رشد می کنن!شاید خوبی ها کمتر دیده می شن چون ما انقدر سرگرم غر زدن سر بدی ها هستیم که وقتی برای دیدن خوبی ها ندارین یا شایدم نگاهمون بده1
اما خداوکیلی اگه این بدی ها نبود خوبی ها اینهمه به آدم مزه نمی داد.اگه آدم بدها نبودن اینهمه آدم خوبا رو دوست نداشتیم و قدرشون رو نمی دونستیم .
مثلا اگه من نبودم کسی قدر حامد رونمی دونست .
خدا وکیلی بجز خودم کسی قدر حامد رو نمی دونه اما قدر منو فقط خدا می دونه و بس! ![]()
![]()
![]()
توی قرآن گفته شده که می تونید چندین زن اختیار کنید اگر بتواینید عدالت را رعایت کنید که البته نمی توانید!
این آخرش رو آقایون اصلا نگاه هم نمی کنن بهش
حضرت محمد با همه پیامبریش تا وقتی حضرت خدیجه (س) زنده بود چون می دونست با بودن خدیجه نمی تونه عدالت رو رعایت کنه اصلا سمت زن دیگه ای نرفت .
حضرت علی (ع)با اون عظمت و قدرتش تا وقتی حضرت فاطمه (س) زنده بودن زن دیگه ای نگرفت چون خیلی با حضرت زهرا عشقولانه بودن و می دونست با وجود فاطمه علی نمی تونه عدالت رو رعایت کنه!!!!
اما قربونش برم دیگه قراره دادگاه تعیین کنه که یه مرد می تونه عدالت رو برقرار کنه و بره هر چند تا عدالت که خواست بگیره!
آخه یکی نیست بگه آخه کوته فکر ترین جانوران عالم!آخه مگه عدالت فقط به نفقه دادنه؟!عدالت به اون پیمان احمقانه ایه که می خورین!شکستن دل یک زن برای بدست آوردن دل یه زن دیگه کجاش عدالته؟آخه یکی نیست بگه کوته فکر ترین جانوران عالم !بچه ای که ببینه و بدونه که باباش با چند تا زن دیگه هم هست خب بار میاد؟هرزه نمی شه؟این چه مدل جلوی فساد رو گرفتنه من نمی فهمم!به جای اینکه به ملت یاد بدن به مسائل متعالی تر از شهوت و اینا!!!!فکر کنن همین شهوت پرستی رو قانونی می کنین؟آخه بی شعورها رئیس و رهبر مملکت می گه ازدواج موقت (همون صیغه!)یه امر تجویزیه برای شرایط خاص و آدمهای خاص نه اینکه بشه قانون!
آخه نه که الان شوهر کمه !برای همین !
فردا پس فردا که از دست آقایون نسل خانمها منقرض شد یواش یواش ممنوعیت لواط رو هم بر می دارند و ...دیگه هیچی دیگه!
دختر ها و زنهای هرزه هر غلطی دلشون می خواد می کنن!به پسر بچه ۱۰ ساله ی خودشون هم رحم نمی کنن(بلوتوث)دختر ها هم که وسط شهرک اکباتان شوی سکسی می ذارن و لخت می شن!(بلوتوث)وملت ازشون فیلم و عکس می گیرن !بعد بدبختیه نگرانی از هم پاشدین زندگی و کیان خوانواده و تربیت بچه ها و پایمال شدن حق و عشق و فداکاری و از خود گذشتگی رو ما هایی که سرمون به زندگی و شوهرمون گرمه ابید بکشیم !
آهااااااااااااای ملت این کجاش عدالته
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یک عالمه سئوال تو ذهنمه !
یه عالمه غصه دارم!این چند وقته با 4-5 نفر حرف زدم !4-5تا دختری که مشکلات زیادی دارند مشکلات خاص خودشون که مخ آدم هنگ می کنه !
دختر 27 ساله ای که با گریه می گفت می خوام ازدواج کنم . با گریه می گفت دلم شوهر می خواد و تنها معیارهاش هم این بود که دروغ گو نباشه و اهل کار باشه ! دختری که 3ساله داره در به در دنبال کار می گرده تا بتونه برای خودش جهیزیه بخره چون پدرش یک کشاورز بازنشسته است و دختر امیدواره که بتونه ازدواج کنه. دختری که چهره ی زیبایی نداره اما قلب ساده و مهربونی داره . دختری که پول نداره اما سخاوتمنده . دختری که فقط یه همدم می خواد !
دختر بیست و چند ساله ای که برای دیدن بابا و برادراش باید از دختر زن پدرش اجازه بگیره که وارد خونه باباش بشه ! دختری که باید بشینه توی خونه و منتظر بشینه تا یکی بیاد بگه " بیا زن پسر من بشو!!!!"آی آدم می سوزه!
دختر 17 ساله ای که از کوچیکی کتک کاری مامان باباش رو می دیده و خودشم هنوز کتک می خوره و به خاطر پول مجبوره منت گذاشتن پدرو مادرش رو بشنوه . دختری که مادرش کوچکترین کاری رو که براش کرده به روش میاره و بهش می گه که باید حسابش رو صاف کنه وگرنه از خونه میندازتش بیرون !!!!!!!!!!
دختر 15 ساله ای که مدام با همه مقایسه می شه و از پدر مادرش گرفته تا خواهر زاده ی نوه عموی همسایه ی 2 تا کوچه پایین تر نصیحت و تذکر می شنوه .
برام سئواله!
همه اینا برام سئواله چرا کسی به یه دختر نوجوون به چشم یک آدم نگاه نمی کنه ؟! چرا حتی مامان خودم !!!! بهم می گفت تو از سوم دبیرستان تازه شروع کردی به بزرگ شدن (این یعنی اینکه به خاطر حرف نزدن من هیچوقت منو نشناختن!)
100 سال پیش چون دختر ها رو 10 سالگی شوهر می دادن و پسر ها رو 17 سالگی زن می دادن (برای اینکه چشم و گوششون باز نشه!)همه تصمیم گری های زندگی اون 2 تا بچه با پدر و مادرشون بوده . مادر پسره چون می دونست عقل پسرش نمی رسه می رفت خونه دختره و با خانواده اش آشنا می شدن (اما نه با خود دختره چون خیلی بچه بوده!)بعد هم سر سفره ی عقدر دختر و پسر(عروس داماد) تازه همو می دیدن!!!!!
اما من برام سئواله حالا چرا ؟! چرا حالا هم که دخترا از 20 سالگی و پسرا از 26-27سالگی تصمیم به ازدواج می گیرن هنوز ننه باباها باید تعیین کنن کی بیاد خواستگاری کی نیاد ! چرا هنوزشعور یه دختر و پسر رو در حدی نمیبینن که خودشون با هم آشنا بشن ؟! چرا همه خواستگارها نیاز به معرف دارن ؟! چرا دختر یا پسر خودشون نمی تونن معرف همدیگه باشن ؟ چرا هنوز مادر پسر باید بره خونه دختر ، بعد که خوب دختر رو تماشا!!!!کرد و با مادرش!!!حرف زد تصمیم بگیره که پسرش رو بیاره یا نه ؟! چرا هنوز توی خواستگاری ها که میان خونه ی دختر و فرش خونه دختر و وسایل توی ویترین خونه ی دختر و درو دیوار خونه دختر و مبلمان خونه دختر و البته خود دختر رو تماشا کنن کسی با دختر حرف نمی زنه ؟ ازش سئوال نمی پرسه ؟ نظرش رو نمی خواد؟!
چرا هنوز مادر یه پسر 27ساله باید تصمیم بگیره که پسرش بری ازدواجش و برای اینکه شریک زندگیش رو تعیین کنه باید با کیا حرف بزنه با کیا نزنه ؟!
چرا دخترهای مذهبی نمی تونن با همکلاسی یا همکارشون راجع به ازدواج حرف بزنن ؟ چرا دختری که توی خونه است دختری که نه سرکار می ره نه دانشگاه ، نمی تونه ازدواج کنه، مگر اینکه یکی به یکی دیگه بگه" من هم دختر می شناسما،سراغ دارما" بعد آیا بیان خواستگاریش آیا نیان ؛ که تازه اگه بیان همونیه که دختر می خواد یا نه!
دیگه بقیه راهها هم که خدا گفته حلاله (اگر به نیت ازدواج باشه ) عرف ما حرومش کرده!
برام سئواله حالا که اینهمه دختر اطرافم هستن که می خوان ازدواج کنن و نمی تونن ،چرا مدام از دورو برم بهم نصیحت می شه که" قدر شوهرت رو بدون " ، "مواظب باش " ، " دخترها شوهر گیرشون نمیاد گرگ شدن(شوهرهای ما هم بره شدن!!!!) " ، " رو حرف شوهرت حرف نزن میزاره می ره بدبخت می شی!!!! "
برام سئواله (البته خودم نوعی و شوهرم نوعی رو می گما وگرنه منظورم به همسر خودم نیست.چون من با این سیستم ازدواج کردم اما کسی فرشمون رو نگاه نکرد بعدش هم مادر شوهرم خودش همه حرفهایی رو که با مامانم پشت تلفن زده بودن با خودم زد) حالاکه شوهر کمه و خیلی دخترها مجرد موندن مایی که ازدواج کردیم تحت هر شرایطی باید مطیع و فرمانبردار باشیم ، که نکنه شوهره ول کنه بره و ما بدبخت بشیم!!!(رفتن شوهری که هر کاره ای هست اما شوهره بدبختی محسوب می شه !!!)
برام سئواله چرا یه زن باید با مردی که لواط میکنه و همه می دونن خانم بازه زندگی کنه چون شوهرشه . چون اگه ازش جدا بشه گرگها می ریزن سرش !!!!!
برام سئواله چرا یه زن برای گرفتن گذرنامه هنوز به امظای شوهرش احتیاج داره!
چرا هنوز زن باید برای رفتن به تشیع جنازه پدرش از شوهرش اجازه بگیره؟
چرا اگه زنی پیش شوهرش نخوابه تا صبح فرشته ها بهش لعنت می فرستن اما اگه مردی پیش زنش نخوابه و جای دیگه بخوابه لعنتی نسیبش نمی شه و اگه برای رضای خدا!!!!!!! یک الی هر چند تا که دلش بخواد زن عقدی یا صیغه داشته باشه و پیششون بخوابه و پیش زن مذکور نباشه و طرف غصه بخوره و از تنهایی دق کنه نه تنها لعنتی نداره بلکه براش سلام و صلوات هم تا صبح می فرستند!!!!!
برام سئواله چرا هنوز وقتی یه دختر 30 ساله می خواد ازدواج کنه به اجازه ی پدرش احتیاج داره ! اگر چه که اون پدره خودش آدم فاسدی باشه !
برام سئواله چرا حالا که شوهر کمه !!!! و اینهمه دختر ها ترشیده اند !!!! چرا پسرها به این نتیجه رسیدن که تنهایی زندگی کنن و با کارشون ازدواج می کنن و اگر احساس تنهایی کردن یه دوست دختر به راحتی آب خوردن (و خیلی راحت تر از اون ) خلاء تنهاییشون رو پر می کنه .
برام سئواله چرا دختری که از سیستم خواستگاری متنفره (از اینکه بیان و مثل یک کالای خریدنی نگاهش کنن و براش تصمیم بگیرن ، بازم باید به این روش احمقانه تن در بده و با همین روش ازدواج کنه . چرا ؟ چون شوهر نیست ! کمه!
نخیر شوهر هست ! اما آدم نیست (یعنی کمه ملت به خودشون نگیرن)!!
یاد حرف امین حیایی توی فیلم زن ها فرشته اند افتادم (اگر چه که فیلم مزخرف و چرتی بود اما قابل تامل بود) مشکل من اینه که خوشگل بودن و مهربون بودن و رمانتیک بودن و احساساتی بودن و خونه دار بودن و ماشین دار بودن همه اش با هم توی یک زن جمع نمی شه !!!!!
اینجاست که باید گفت این تو روحتون ...فلان و فلان
با سلام خدمت دوستان عزیز
می گن از امروز(اول ذی القعده) تا ۴۰ روز (یعنی تا روز عرفه) اگر هر شب سوره یس رو بخونین و آیه ۵۸ رو ۷۰ مرتبه تکرار کنین خدا حاجتتون رو می ده و کلا خیلی ثواب داره!
از ما گفتن بود
اونایی که می خوان این کارو کنن هی به مم یاداوری کنن که چهله شون خراب نشه و یادشون نره که بخونن!
این ها رو دوباره توی وبلاگم گذاشتم تا یادم بیاد...
تا یادم بیاد چطور می نوشتم ؛ تا یادم بیاد گاهی پیش اومده که منم خوب و قشنگ و صاف فکر کنم ، و تمرکز این گاه ها مال وقتیه که تو وارد زندگیم شدی!
2 سال از اون روزی که من بهت بله گفتم می گذره . 2 سال از اون روزی که آقای شکیبافر ازم پرسید اجازه می دین بخونم ؟ ! 2 سال از اون روزی که من توی هق هق گریه هام ، اشکهای مامانم رو دیدم می گذره . 2 سال از اون روز می گذره که بابام قبل از اینکه پشت فرمون بشینه و ما رو بیاره در خونه آقا شکیبا ، قرص زیرزبونی خورد . 2 سال از اون روزی می گذره که آقا شکیبا نصیحتمون کرد که هدفمون رو توی زندگی رضای خدا قرار بدیم ( نمی دونم حقیقتا چقدر این هدف هدف زندگیمون شد اما می دونم من خیلی وقتها یادم رفته !
)
2 سال از اون غروب بارونی میگذره که زیر درخت جلوی خونه قبلی مامانی، چتر بالای سرم گرفتی و اشکهام رو پاک کردی و گفتی دلت لرزیده .
2 سال از اون روزی که حالم ازت به هم می خورد ، اما می دونستم تو تنها موجودی هستی که می تونی تو زندگی تحملم کنی میگذره . از اون روزی که از ترس و اضراب ، احساسم خالیه خالی شده بود ، و فقط عقلم گفت باهاش ازدواج کن . 2 سال از اون روزی که فکر کردی دلم می خواد تنها باشم و نخواستی که کنارم باشی می گذره .![]()
توی این دوسال چی کار کردیم حامد؟ چجوری زندگی کردیم ؟ چقدر با خودمون رو راست بودیم . چقدر توی شناختن هم موفق بودیم . چقدر گریه ی هم رو در اوردیم ؟ چقدر همدیگه رو خندوندیم ؟ چقدر دل همو شکستیم؟ چقدر همدیگه رو از شراب عشق مست کردیم ؟ چقدر برای هم دعا کردیم ؟ چقدر سعی کردیم با همدیگه کنار بیایم ؟ چقدر در مقابل بدی های همدیگه سکوت کردیم ؟ چقدر هر روز و هر دقیقه دلمون برای هم تنگ می شد؟ چقدر با کلمه های قشنگ همدیگه رو خطاب کردیم ؟ (بانو، عشق وصف ناپذیر ...
)چقدر در حق هم لطف کردیم؟!
اخیرا که خودم می دونم غیر قابل تحمل شدم تو تحملم می کنی . مطمئن باش پاداش این همه مشقتی رو که به خاطر تحمل کردن من می کشی ، خدا باهات حساب می کنه . من باهاش هماهنگ کردم .![]()
فقط خود خدا می دونه که من چقدر دوستت دارم . شاید گاهی کمتر گاهی بیشتر، شاید گاهی افراط کردم و گاهی کم گذاشتم . اما دوست داشتنم دوست داشتن مونده ؛ "حامد جونم" موبایلم هم "حامد جونم "مونده ! ناراحت نیستم از اینکه عشقم شده دوست داشتن . چون عشق مال دست نیافتنی هایی مثل خداست من باید دوستت داشته باشم تا بتونم باهات زندگی کنم و من دارم . تازه دوست داشتن از عشق برتر است!
به جون خودت و به آتیش عشق 2سال پیشمون دوستت دارم . مطمئن باش بیش از چیزیه که تو تصور می کنی . حتی وقتی به حداقلش می رسه ، تصور نبودنت باعث می شه راحت 2ساعت گریه کنم و از خدا بخوام تو رو ازم نگیره ، اگر چه که کنارم باشی . من همیشه ترس از دست دادن دوست داشتنی ها رو دارم ؛ از بعد از فوت آقاجون خیلی بیشتر ! آخه می ترسم خدا منو با دوست داشته هام (خانواده ام) امتحان کنه و من قطعا مردود می شم !!!!!!
اگر چه دوران نامزدیمون به سختی گذشت ! نمی دونم به کدوممون بیشتر سخت گذشت ، اما یاد شیرینی های بعد از عروسیمون باعث می شد کمتر احساس ناراحتی کنیم . وقتی زندگیمون رو شروع کردیم بازم با این سختی ها مواجه بودیم اما با هم بودیم و کنار هم ؛ زیر یه سقف.
زندگیمون رو شروع کردیم و الان دقیقا یک سال و 5ماه و 26 روزه که با هم زندگی می کنیم ؛ دقیقا 2 سال و چند ساعته که در درگاه خدا با هم عهد بستیم که با هم و کنار هم یه زندگی عاشقانه بسازیم .
تقریبا2سال پیش توی جشن نامزدیمون وقتی بهم گفتی خیلی خوشگل شدی از خوشحالی بال درآاوردم .![]()
![]()
حامد دلم می خواد به اون شب برگردیم و زمان توی جشنموم متوقف بشه و تا ابد طول بکشه ( البته فیلمبردارمون نباشه) شادی خودمون پدر مادرمون و مهمونهامون برای همیشه باقی بمونه ! دلم می خواد بازم کنار سفره عقد بشینیم و همدیگه رو از توی آیینه نگاه کنیم
آیینه ای که دوتایی به طور ییهویی انتخاب کردیم انتخابی که هیچکس بجز خودمون 2 تا دوستش نداشت . یادته چطوری انتخابش کردیم ؟ وقتی وارد مغازه شدیم هر دومون همزمان انگشتامون رو سمتش گرفتیم
... دلم می خواد بازم بشینیم کنار هم و شمع های آیینه شمعدونمون رو با گل خاموش کنیم شمعهایی رو که با همدیگه روشن کردیم !![]()
دلم می خواد بازم اون ژست های احمقانه اون شب رو بگیریم و عکس بندازیم با همه ی مهمونها !
دلم می خواد لپهات همونقدری از خنده بزنه بیرون که اونشب زده بود
،یا شایدم نه !دلم می خواد لپهات مثل شب نامزدیمون از بس که می خندی رگ به رگ بشه
! دلم می خواد همون برقی رو توی چشمات ببینم که اون شب می دیدم .
دلم می خواد همونقدر توی عشقت به من حریص باشی و از داشتنم شاد باشی که اونشب بودی . دلم می خواد بازم ... با همون عشق نگاهم کنی !
نگو که عشقت عمیق تر شده ، که نگاهت عمیق تر شده . چون اون موقع بدی یی از من ندیده بودی ! اما حالا... به اندازه 2 سال بدی از من توی ذهنته، با یه ذره خوبی که اگه دیده باشی توبدیها و نامهربونی هام گم شده !![]()
حامد دوستت دارم
واقعا دوستت دارم![]()
دومین سالگرد عقد آسمونیمون رو بهت تبریک می گم و به خودم بیشتر .
اینها رو اینجا می نویسم که مردم بدونن ! که همه آدمها بدونن ! که اونایی که 2 ماه یکبار برای دوست دختر یا دوست پسرشون وبلاگ می زنن بدونن ! تا همه مجرد ها بدونن . شاید ناراحت بشی از این کارم اما دلم می خواد این نوشته ها دوباره برام تکرار بشه این حرفها رو بشنویم و بزنیم و بنویسیم و بخونیم !
اما مهمترین دلیل تکه کلام های منه (دلم می خواد ! دوست داشتم !) حالا هم می گم .
دلم خواست و دوست داشتم! می خواستم همینجا بگم !وبلاگ خودمه!چهار دیواری اختیاری ! گناه و اشتباه هم نیست اینکه می گم هزار بار دوستتدارم ! ![]()
![]()
نمي دونم از كجا شروع كنم. از شروع يه تحول يه تحول خيلي خيلي بزرگ تو يه زندگي خيلي خيلي كوچيك...
يعني قراره يه دل كوچيك يه مهمون داشته باشه .مهمون كه نه .يه همخونه يه همراز يه همسفر يه شريك يه....
يه همسر!
نمي دونم اين شروع حكمش چيه .ترس توش طبيعيه يانه و احساس گنگ دلم افكارم و زندگيم!
يه اضطراب دوست داشتني يه التهاب آرامش بخش يه غريبه آشنا يه مرد! يكي كه قراره بشه خودم.قراره بشيم خودمون!
گاهي نوشتن خيلي سخت مي شه .گاهي فكرهارو نمي شه گفت. گاهي يه درد معاشقه است .مثل بارون كه گاهي رحمته و گاهي عذلب
اما تو قطره هاي اين بارون هيچ عذابي نديدم.تو قطره هاي شاد و لطيفش فقط رحمت ديده مي شه و ترقي...همش آرزوهاي خوب براي همديگه!
همش آرامش و ياد خدا !
كاش ايمانم قوي بشه كاش زلال بشم.انقدر زلال كه بتونم...كه بتونم صعود كنم.
سيكاد يه سمبله يه مظهر يه نماد نماد مردي كه نمي دونم از كجا اومده از كدوم آسمون
گاهي از خودم ميترسم.نكنه شيطون گولم بزنه و منو ببره تو جهنم!آخه خدا توانايي ساختن بهشت رو به منم داده. اما رو زمين!!
اون درخت...بايد بشناسمش .كه اشتباه حوا رو تكرار نكنم .كه براش از اون درخت ممنوعه تحفه نبرم!
بايد بنويسم .بايد خوب بنويسم .ميشه يكي ديگه رو به عشقش رسوند .من عاشق اينم كه تو نويسنده باشي
گاهي آدما تو دنيا انقدر يه عالمه خوبي رو يه جا نديدن كه از خوبي زياد وحشت دارن .مثل خودم!
يه حسي بهم مي گه زيادي خوبه. پس منم بايد ضرفيت پيدا كنم كه در عين ترقي يكي ديگه رو هم مترقي كنم كه به خاطر بالا رفتن من اون تنزل نكنه.
خدايا كمك كن مي ترسم از آينده و زندگي آينده ام مي ترسم.اما حالا كمتر از قبل!يه حضور...يه اسم...يه مرد ترسم رو كم مي كنه .آرومم مي كنه .
وقتي 21سال از باز شدن چشمام به روي دنيا مي گذره بهم نمي گه تولدت مبارك چون پيشم نيست تا خوشحالم كنه اما نمي دونه كه خودش بزرگترين و بهترين هديه تمام زندگيمه!!!!
اون هدیه تویی!
تكبر" و" من" با" زندگي" و" آرامش" كنار هم نمي تونن معنا پيدا كنن.اين "ما" است كه به همه اينها معنا ميبخشه .
گاهي گذشتن از خود انقدر سخت مي شه كه شايد صداي شكستن خودت رو هم بشنوي. اما گاهي اين گذشتن ها و عبور و رد شدن ها انقدر شيرينه كه طعم آرامش رو تو يه زندگي كه "ما" ميسازيم بهمون مي چشونه!
گاهي آدما انقدر تغيير مي كنن كه حتي خودشون هم باورشون نمي شه. حتي شايد نتونن جلوي آيينه تشخيص بدن كه" اين منم"!
گاهي يك آدم، يك نگاه، يا يك تصادف، باعث ايجاد يك تحول مي شه . يك تحول كه زندگيت رو از اين رو به اون رو مي كنه . شايد اول احساس كني اون اتفاق زياد خوشايند نيست . اما وقتي ميبيني كه همين اتفاق نه چندان خوشايند، تو زندگيت باعث تعالي مي شه ؛ انقدر برات شيرين و دلچسب مي شه كه حتي.... .
هميشه ترسها و ترديد ها محل گذرند. گذرگاهي كه به يقين استحكام مي دن . و گاهي تو اين ترسها و ترديد ها اگر دستت رو به يك ريسمان محكم نگيري پرت مي شي ته دره پوچي، دره نابودي ،جايگاه انحطاط... مي رسي به صفر مطلق، به خلأ.... تبديل مي شي به يك" نهيليسم"!
اما اون ريسمان، حتي اگربه وجود و قدرتش ايمان هم نداشته باشي انقدر برات كمكه كه نه تنها اجازه نمي ده پرت بشي؛ بلكه بالا هم ميبرت ! انقدر بالا كه از دشت زيبايي به اسم" من" به بهشت ملكوتيي به اسم " ما " ميرسونت!
من" خودمم" كه با" خودت" ميشيم "خودمون"! و زندگي هر كدوم به "زندگيمون" بدل مي شه!
خدا جونم كمكمون كن" زندگيمون" تو مسيري متعالي بشه، كه تو خواستي! اون بهتريني كه تو برامون رقم زدي!
آمين...
با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما…
یادمه قدیما توی برنامه خانواده یه قسمتی بود به اسم یک تجربه
حالا منم می خوام یک تجربه ی خودم رو در اختیارتون قرار بدم
2روز پیش اینجانب تقریبا نصف بیشتر یک هندوانه بزرگ ر داخل مخلوط کن ریخته و با کمی شکر و یخ مخلوطش کردم و بعد از صافی عبورش دادم . معجون به دست آمده بسیار بسیار خوش مزه بود به قدری که هم من و هم همسرم خوردیم و لذت بردیم اما...
فردای اون روز ، پدر و مادر همسرم به همراه برادر همسرم به منزل ما تشریف آوردن و من هم کشف جدید خود را برایشان سرو نمودم . برادر همسرم کامل تناول فرمودند اما پدر و مادر همسرم فقط یکم از معجونشان را میل کردند . بعد از خروج این بزرگواران از منزلمان تصمیم گرفتیم که خودمان آن آب هندوانه ها را تناول کنیم که دیدیم...
بسی بد مزه است و بوی خراب شدگی می دهد !!!!!!(یعنی که آبرویمان به طور کل پایمال گردید ) و طی مذاکراتی که با مادر خودمان داشتیم به این نتیجه رسیدیم که آب هندوانه را نباید در یخچال نگهداری کرد زیرا به سرعت خراب می شود . بلکه باید آن میزان که میل داریم تهیه کرده و نوش جان بنماییم و ما چون این را نمی دانستیم آبرویمان بر باد فنا رفت و حالا رویمان هم نمی شود زنگی بزنیم و به روی خودمان بیاوریم که عذر تقصیر بطلبیم و عرض بنماییم که اشتباه شد
نتیجه اخلاقی
هر آنچه را که می خواهید با آن از مهمانانتان پذیرایی کنید اول بو کرده و بچشید که اینگونه رسوا نشوید!
خانم دکتر صفار زاده فوت کردند
من امشب خبر فوتشون رو شنیدم
خدا وکیلی که خدا بیامرزدش
اولین باری که معنی قران رو شروع کردم به خوندن به خاطر ساده نویسی و توضیحات فوق العاده ی ایشون بود . این زن آیت الله زاده !
واقعا خدا بیامرزتش .اولین و تنها باری هم ه قرآن رو ختم کردم از روی قرآنی بود که ایشون ترجمه کرده بود .اگر چه که الان قرآنم دستم نیست اما معنی اش رو هم به یاری خدا تموم می کنم که بفهمم توی کتابی که بهش ایمان آوردم اصلا چی هست!!!!
برای شادی روحشون یه صلوات بفرستید در ضمن ایشون رو دوشننبه صبح از در دانشگاه تهران به سمت بهشت زهرا تشییع می کنن.
اگه بشه و خدا قسمت کنه ما هم شت تابوت این مومن حرکت می کنیم!
دلم می خواد بگم
دلم می خواد بنویسم
اما آخه اینجا؟!
نه توی سررسیدم می نویسم توی سررسید سبزه
همیشه یه سررسید هست که ...
بهتره دیگه هیچی نگم!
بازم هوا ابریه !وقتی آسمون ابریه و من تو خونه ام حالم بد می شه اما وقتی بیرونم دوستش دارم
یه عالمه هندونه هست که می خوام بلند کنم اما اولویت بندی ندارم
کنکور - زبان - نقاشی - حفظ قرآن - نسل آینده - ....
خدایا دلم می خواد برم یه جا که بتونم تا دلم می خواد جیغ بزنم و کسی ازم نپرسه چرا یا بهم نگه یکم آرومتر . آخه اینجا آپارتمانه باید آروم راه بری آروم حرف بزنی آروم گریه کنی آروم بخندی آروم آهنگ گوش بدی فقط می شه با صدای بلند قرآن و نوحه و سخنرانی گوش کرد اونم برای اینکه همسایه ها هم بهره مند بشن!
خل و چل نوشت : می خوام بخوابم و بیهوش بشم چند روز نه چند ماه بیهوش باشم اصلا برم تو کما اما نه بشنوم و نه حس کنم. به توقف زمان احتیاج دارم . بعدم که بیدار بشم بشم یه آدم حسابی خوشگل (تر) خوش اخلاق ( تر ) مهربون با ادب دانا عاقل فهمیده قوی با احساسات و عواطف کنترل شده (تر)!
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد
یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگست
ز ابرو و غمزه ی او تیروکمانی به من آر
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم
ساغر می زکف تازه جوانی بمن آر
منکران را هم از این می ۲-۳ ساغر بچشان
و گر ایشان نستانند روانی بمن آر
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
امشب شب شهادت امام صادق (ع)
من هیچوقت در کل قضیه برام فرق نمی کرد اما امشب دلم می خواست روضه ای چیزی می رفتم و یه دست حسابی دختر خوبی می شدم....!
خدایا یه کاری کن فردا جور بشه یه جایی برم
مخم تعطیله!
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها
دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و
از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...!!!
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان
یادم
باشد زندگی را دوست دارم
(ندارم اما سعی می کنم داشته باشم!)
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم ![]()
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود (نمی شود!)
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم
باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
(اگه نرفته باشه!که رفته)
یادم باشد زمان بهترین استاد است !
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم ![]()
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود (اینو هیچوقت یادم نمیمونه!)
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود (اینو هیچوقت یادم نمیمونه!)
یادم
باشد قلب کسی را نشکنم ![]()
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد (ارزش چی رو داره؟!)
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم (من که می ترسم ُبرگرد پشت سر منو نگاه کن ببین پلی می بینی؟اصلا پلی بوده که حالا خراب شده باشه؟!)
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست ![]()
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
![]()
![]()
![]()
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات (من جزوشون نیستم!)
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم
(چونکه من اصل حواس ندارم)
توی وبلاگ واکسی یه ختم صلوات هست هر کس دوست داره شرکت کنه!
از ما گفتن بود!
