با سلام
دوستانی که سئوال فقهی فلسفی دینی مذهبی و اجتماعی دارند لطفا به سایت زیر مراجعه کنند نه به اینجا!اینجا چیزی گیرتون نمیاد که دندون گیر باشه
سایت مورد نظر شما در آدرس http://www.al-mobin.com موجود می باشد
با تشکر
خودم
گفتم : چقدر احساس تنهایی می کنم
گفتی: فانی قریب!
من که نزدیکم !
سوره بقره آیه 186
گفتم : تو همیشه نزدیکی من دورم،کاش می شد بهت نزدیک بشم
گفتی : اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته هر صبح و عصر یادکن
سوره اعراف آیه 205
گفتم : این هم توفیق می خواد
گفتی : ألا تحبون ان یغفرالله لکم
دوست ندارید خدا ببخشدتون؟!
سوره نور آیه 22
گفتم معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی : و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
پس از خدا بخواهید ببخشتون و توبه کنید
سوره هود آیه ۹۰
گفتم:آخه با این همه گناه چی کار می تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
مگه نمی دونید که فقط خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه
سوره توبه آیه 104
گفتم دیگه روی توبه ندارم
گفتی : الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
خدا عزیز و داناست و آمرزندهی گناهو پذیرندهی توبه هم هست !
سوره غافر آیه 2و3
گفتم با این هم گناه برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی : ان الله یغفر الذنوب جمیعا
خدا همه گناهها رو می بخشه
سوره زمر آیه 53
گفتم : یعنی اگه بیام بازم منو می بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
بجز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟
سوره آل عمران آیه 135
گفتم نمی دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم آتیشم می زنه ذوبم می کنه عاشقم می کنه . توبه می کنم!
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
خدا هم توبه کننده ها و هم پاکیزه ها رو دوست داره
سوره بقره آیه 222
نا خواسته گفتم : الهی و ربی من لی غیرک
گفتی :آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟!
گفتم در برابر این همه مهربونیت چی کار می تونم بکنم؟
گفتی : یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکه لیخرجکم من الظلمات الی النور و کان بالمومنین رحیما
خدا را زیاد یاد کنید و هر صبح و شب تسبیحش را بگویید .او کسی است که خودش و فرشتگانش بر شما درود و رحمت می فرستند تا شما از تاریکی به روشنایی بیرون آیید
سوره احزاب آیه 41تا 43
برگرفته از وبلاگ ۳۶۰دختر خاله مائده
بذارین از عراقی ها براتون بگم !![]()
اولا که عین سگ از آمریکایی ها می ترسیدن و عین میمون ازشون تقلید می کردن .
بهداشت رو کلا یه چیز احمقانه می دونستن و ما کشف کردیم چهره هاشون به این دلیل انقدر وحشتناکه که غذای قالبشون گوشته !
عراق پر از گدا بود و پر از مردمی که به هر ترتیبی سعی می کردن ایرانی ها رو بچاپن یا اذیتشون کنن .به وضوح از ایرانی ها خوششون نمیومد
اصل روضه ای که اونجا می تونین برای خودتون بخونین اینه که این ملت که الان که مثلا کلی با فهم و شعور شدن و کلی فرهنگشون بالا رفته انقدر نفهم و بی فرهنگ هستند زمان امامانمون اون بندگان خدا از دست اینها چی کشیدن
از تنه زدن ها و رفتارهای کثیف مردهاشون توی شلوغی و حالی به حالی شدنشون جلوی تلویزیون بگیر تا گدایی و آویزون شدنها شون
از متلک پرانی پسر بچه 10 -11 ساله شون تا ولو بودن لنگ و پاچه ی پیر زن 60 ساله .
از سیگار کشیدنشون درست بعد از تولد تا لحظه مرگ !بچه کوچولوهاشون هم سیگار می کشیدن!
اما به طور کل شرایط خیلی بهتر از اون چیزی بود که من تصور می کردم
کیفیت هتل ها ، غذا ها و از همه مهمتر دوستان و همسفر هامون ! بنابراین خیلی بهم خوش گذشت
صبح حدود 7رسیدیم تهران . مامان بابای حامد ، آفتاب خانم و برادر کوچیکه اومده بودن استقبالمون . مامان بابی منم توی ترافیک بودن .
ما رفتیم خونه ی تنها پدر بزرگ و جلوی در خونه شون برامون ببیی کشتوندن !دلم کباب شد انقدر دلم برای ببیه سوووووخت که خا می دونه .مرگ بدی داشت !
و اینطوری به سلامت سفرمون تموم شد بدون اینکه من بمیرمساعت 6صبح از کربلا راه افتادیم (آقای شجاعی بهم گفت که ساعت حرکت رو بنویسم )
توی مهران کمتر معطل شدیم .صبحانه که نتونستیم بخوریم چون چایی نداشتیم .نهار رو هم توافقی نگرفتیم .چون یه عدس پلوی خیلی بدی بود (اونایی هم که خوردن حالشون بد شد )
خلاصه خیلی گرسنه ام بود و از شدت گرسنگی حالت تهوع و سر درد شدیدی گرفت بودم .برای همین کل راه رو خوابیدم .تا یواش یواش یه ذره خوردنی خریدیم و خوردم و بهتر شدم .
عصر خانمها تصمیم گرفتیم همه بشینیم پیش هم وآقایون رو فرستادیم ته اتوبوس . کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت اما یکی از 2-3 تا نخاله ای که باهامون بودن یه تیکه بهمون انداخت
که اعصاب همه رو خورد کرد و همه ساکت شدن!![]()
نسرین جون کنار من نشسته بود .کلی با هم حرف زدیم که بیشترش راجع به بچه و شیوه های تربیتی بود . که شدیدا برای من جالب و قابل تامل بود!
بعد هم کلا همه با هم حرف زدیم و دیدم چقدر دلمون نمی خواد برسیم خونه هامون و از هم جدا بشیم . چقدر همو دوست داریم و به هم عادت کردیم انگار چند ساله که همو می شناسیم
بعد نشستم پیش رویا .رویا 3ماه از من کوچکتر بود اما 4سال بود که عروسی کرده بود .یه دختر شر مانتو روسری و لجباز با شوهری که ریش و موهای سرش 20 سانتی متر از کمرش کوتاه تر بود اما دیوانه ی اهل بیت بود.
رویا دختر جالبی بود خیلی زود با من صمیمی شد و مدام هم می گفت که من اصلا با کسی صمیمی نمی شم .اصرار داشت که رفت و آمد داشته باشیم اما یه ذره یه جوریم بود.دلم راضی به رفت و آمد خونه ای نیست .اما از اینکه بیرون همو ببینیم خوشحال می شم .
آخر شب یه نوحه برامون گذاشتن راجع به دختر 3ساله ی امام حسین .آقای خلج مداحش بود . محشر مال یک لحظه اش بود .من یهو منفجر شدم . آخه توی کربلا اصلا نوحه و روضه نداشتیم حالا تو راه برگشت ... دلم خیلی گرفت .انفجار شدیدی بود. بعد هم که آقای شجاعی به روم آورد .بهم گفت یهو منفجر شدیا!از گریه ی تو من دلم لرزید!
اصلا یادم نمیاد صبح تا ظهرش چه جوری گذشت .اما به نظرم حرم نرفتم !
بعد از نهار می خواستم یکم بنویسم برای همین دفترم رو برداشتم و رفتم توی لابی نشستم .رویا اومد کنارم نشست چون نمی خواستم ببینه چی می نویسم دفرم رو جمع کردم و یکم حرف زدیم نسرین خانم هم به جمع ما پیوست و تا 3 ساعت بعد از رفتن رویا یعنی تا 4 بعد از ظهر کنار من نشسته بود و باب درد دلش باز شده بود وهی هم تکرار می کرد که من اصلا از اون آدمهایی نیستم که همینطوری با کسی حرف بزنم ( دخترش قبلا اینو بهم گفته بود)ولی نمی دونم چرا این حرفها رو به تو می زنم . خلاصه ساعت 4:30 یکی اومد و بردش .منم تااومدم بنویسم یادم افتاد که نماز نخوندم .رفتم نماز خوندم و وسایل رو جمع کردم تا وقت شام شد !آخرین نفر رفتم پایین و با کلی امکانات و سالادی که نسرین جون وندا برام درست کردن غذام رو خوردم .اونها هم پیشم نشستن تا تنها نباشم
( کلا دمشون گرم خیلی ازشون خوشم اومد!) بعد رفتیم توی لابی اما جو برای ما جالب نبود و به این نتیجه رسیدیم که بریم اتاق اونا مهمونی تا ساعت 11 مهمونی بودیم
بعد من زدم بیرون .آخه یه خرید کوچولو داشتم ( برای تنها پدر بزرگ باقی ماندهکه ایشالا خدا زنده و سالم نگهش داره )با 3 زبان زنده دنیا ( فارسی عربی و انگلیسی) موفق شدم به عراقی ها بفهمونم دنبال چی می گردم و اونها هم تونستن به من بفهمونن که از کجا بخرمش ! بالاخره حدود ساعت 12 خریدم انجام شد و رفتم حرم امام حسین .دیدم باز اشکم نمیاد!دیگه جدی جدی بهم برخورد .همینطوری جلوی 6گوش اما بیرون قبه ایستاده بودم و به ضریح نگاه می کردم که یکی از پسرهای کاروانمون که توی اعتکاف اعصابمون رو ریخت توی فرقون صدام کرد و گفت جایی نرم چون نیم ساعت دیگه نوبت خانمها می شه که 6گوشه رو زیارت کنن.
خادمها داشتم جارو می زدن .من خواهش کردم به من هم بدن اونم قبول کرد اما 10 ثانیه بعد ازم گرفت!
موقعی که هنوز آقاها بودن خیلی خلوت بود منم یکی رو همینطوری صدا کردم و ازش خواهش کردم کفنم رو به ضریح متبرک کنه اونم حسابی به دور تا دور حرم مالیدش !
ان شا الله مکه هم که رفتم به خانه خدا متبرکش می کنم البته اگه تا قبل از اینکه قسمتم بشه کفن لازم نشم !
وقتی در ها رو باز کردن و نوبت خانمها شد مثل آب پشت سد که یهو با فشار جاری می شه مردم با اشتیاق به طرف ضریح دوویدند .از این عطش مردم گریه ام گرفت و خیل یطول کشید تا بند اومد . چنتایی نماز زیر قبه خوندم و کلی حرص خوردم که چرا اصلا نشد نماز واجب این زیر بخونم !
وقتی بلند شدم یه خانمی ازم پرسید خانم اینجا کجاست؟گفتم ضریح اما حسینه !اونم زد زیر گریه و هی این طرف و اون طرفش رو نگاه می کرد و با گریه گفت حالا که به اینجا رسیدم یه مهر نیست که دو رکعت نماز بخونم .منم جانماز حامد رو که همراهم بود بهش دادم ، یه التماس دعا گفتم و اومدم بیرون !
دوباره رفتم حرم حضرت ابوالفضل .باز گریه ام نگرفت تازه کلی هم شاد بودم .یه شادیه توام باغرور چون جایی بودم که خیلی ها حسرت دیدنش رو داشتن !
یهو یه خانم عرب منو به شدت هل داد منم طبق عادت همیشگی بی اراده گفتم " یا ابوالفضل!" سرم رو که بالا آوردم دیدم حرم حضرت ابوالفضل درست روبرومه و احساس کردم حرم بهم لبخند زد!انقدر حال کردم که نگو! و دیگه از ناراحتیم بابت اینکه گریهام نگرفته کم شد و به این نتیجه رسیدم که باید شاد باشم !چون من اینجام ! کربلا !
یکم دیگه برای امام حسین و حضرت ابوالفضل خط و نشون کشیدم که من می خوام بازم بیام و این حرفها .
برگشتم هتل و می خواستم چمدونها رو ببرم پایین .آخه قرار بود ساعت 4 ساک ها پایین باشه !که 5 راه بیفتیم .اما هیچکس پایین نبود همچ ساکی هم نبود فقط امنیتی ها بودن منم ترسیدم و برگشتم بالا و خوابیدم که حامد هر وقت اومد بیدارم کنه
برای نماز که پا شدم یه چایی خوردم تا سرحال بشم و راه افتادم سمت حرم امام حسین
اول رفتم سرمزار شهدای کربلا !البته نمی دونستم کجا هستم از خادم پرسیدم اینجا مزار کیه؟گفت شهدای کربلا .منم 2رکعت نماز خوندم و رفتم بدون اینکه اصلا گریه ام بگیره .
همینطوری که می چرخیدم رفتم تا رسیدم به یه ضریح دیگه !باز عصبانی شدم که لابد باز از این ضریح الکی هاست .هیچ خادمی اونجا نبود رفتم جلو تا ببینم نوشته ای چیزی هست که ببینم این ضریح رو برای چی اینجا علم کردن دیدم رنگ پشت ضریح با ضریح های دیگه فرق می کنه .همه ضریح ها پشتش سبز بود اما این یکی قرمز بود .بالاخره یه ایرانی گیر آوردم و با سردی و ناراحتی ازش پرسیدم خانم اینجا دیگه کجاست؟!
خانمه با تعجب منو نگاه کرد و گفت خان اینجا قتلگاه امام حسینه!
...
اون جرقه زده شد و من...کاملا منفجر شدم ترکیدم خورد شدم !احساسی که بهم دست داد خیلی واقعی تر و فراتر از اونی بود که انتظارش رو داشتم!زانو هام سست شده بود اما نیفتادم دستم رو گرفتم به نرده ها و همونطور عقب عقب رفتم هر کاری کردم 2رکعت نماز بخونم نشد همش نمازم می شکست نمی تونستم گریه ام رو کنترل کنم!
ولی بعد از یه مدت موفق شدم و پرسون پرسون دنبال ضریح خود امام حسین می گشتم!
دیدمش!شش گوشه ی حرم امام حسین رو دیدم اما باورم نمی شد !هی با خودم فریاد می زدم فائقه باورت می شه اینجایی؟!
یاد حرف آقای شجاعی افتادم !آخه این دفعه توی پاشنه ی در اذن دخولم رو خوندم و صبر کردم . با اینکه گریه ام نگرفت اما دلم یه طوری شد .گفتم شاید حالا که گریه ام نگرفته لابد اجازه ندارم که وارد بشم اما یا پررویی هر چه تمام تر رفتم با دقت به جلوی پام نگاه می کردم ببینم آیا بلایی سرم میاد؟یا چیزی که مانع عبورم بشه؟که نشانهی اجازه نداشتنم بشه؟اما چیزی پیش نیومد و بعد از انفجار دوم که بعد از دیدن ضریح 6گوشه امام حسین صورت گرفت فهمیدم نه تنها اجازه داشتم بلکه دعوت شده بودم که بیام مهمونی!
این انفجار انقدر شدید بود که بدون اینکه من بخوام یا بفهمم موجش اطرافیانم رو هم ویران کرد !حتی خادم حرم رو !
خادم همه کسایی که اطراف من نشسته بودند رو بلند کرد اما به من چیزی نگفت!حتی به وضوح بهم اجازه داد همونجا که ایستادم نمازم رو بخونم ( اونجا توقف ممنوع بود!)
خیلی چسبید کلی حال کردم !وقتی دیگه انرژیم تموم شد با زور پا شدم و اومدم بیرون و شروع کردم به خوندن دعای ندبه !
دعایی که تا حالا هرگز نگاهش هم نکرده بودم !تقریبا نصفش رو خوندم . اگر چه تمومش نکردم اما همین که برای اولین بار نگاهش کردم ،اونم اینجا ، به نظرم مفید اومد .
حامد می گه تغییر کردی .تا حالا اینقدر راضی ندیده بودمت !
خدایا شکر!
صبح ساعت 8 قرار بود که بریم بچرخیم . تل زینبیه ، مقام حضرت عباس(ع) ، مقام امام زمان (عج)، مقتل حضرت علی اصغر(ع) و رود فرات رو دیدیم .
گریه زاری که اصلا تو کارم نبود هیچی ، تازه کلی هم حرص خوردم ! آخه همه اینجاهایی که رفتیم یه دونه ضریح گذاشتن که ملت می رن اونجا تبرک می گیرن و دخیل می بندن و پول می ریزن و گریه زاری می کنن !
تازه جایی که منو خیلی عصبانی کرد مقام امام صادق(ع) بود . یعنی وقتی ایشون به کربلا سفر می کردن اونجا اقامت داشتن . توی حیاطش یه درخت بود که برای اینکه ملت روش یادگاری اینا نکنن دورش رو فنس(حصار) کشیده بودن . اگه بدونین ملت چطور آویزون این حصار شده بودن و چقدر دخیل بهش بسته بودن!!!!!!
فکر کنم دعوایی هم که با کفش داری اونجا کردم به دلیل همین عصبانیتم بود که البته برگشتنه طرف ازم عذر خواهی کرد !
خلاصه من و حامد از جمع جا شدیم و به مقصد کافی نت راهی شدیم . دقیقا یک ساعت چرخیدیم .آدرس که می پرسیدیم اونا عربی حرف زدن ما رو نمی فهمیدن ما هم فارسی اونا رو . در ضمن ما عربی شون رو هم نمی فهمیدیم . خلاصه مکافاتی داشتیم تا پیدا کردیم و یه ساعتی نشستیم . من وبلاگم رو چک کردم و نظرات وبلاگم رو دیدم حامد هم المبین رو نگاه کرد ! موقع برگشتن باورمون نمی شد کجاییم ! انتهای خیابون هتل ! یعنی دقیقا 500 قدم با هتل فاصله داشت و ما اومدنه ایننننننننننننننننهمه راه رفته بودیم .
بعد از نهار و یک استراحت کوتاه قرار شد من هم با جمع برم کف العباس( یعنی جایی که دستهای حضرت ابوالفضل (ع) قطع شده ) اما به دلایلی نرفتم . یکیش این بود که توی کاروانمون 2تا همسن داشتم که یکیشون 4 سال بود ازدواج کرده بود ( رویا ) اونیکی (مریم ) تازه عروس بود و این سفر ماه عسلشون که می شد عروس پسر دایی شوهر رویا ! خلاصه چون رویا دلش می خواست همه جا با من باشه و با من همش حرف می زد ، مریم شاکی شده بود و قهر کرده بود . منم گفتم حالا این وسط دعواشون بشه و بیفته تقصیر من ، بد می شه ؛ منم رویا رو پیچوندم . البته دلیل اصلی و مهم ترم این بود که هنوز حرم نرفته بودم!!!!
حامد بهم گفت که شرط ادب اینه که اول بری زیارت حضرت ابوالفضل (ع) چون ایشون باب الحسینه !
حامد نگران بود که من دارم تنها می رم . اما من قول دادم مواظب خودم باشم ، با کسی دعوا نکنم و بعد از نماز مغرب زود برگردم !
دلم خیلی شور می زد ؛ نمی دونستم چه حالی می شم و از طرفی می ترسیدم اونطوری که می خوام و فکر می کنم نشم !
کلی اعصابم خورد شد . دریغ از یک قطره اشک که از چشم من بیاد . هیچ حال خاصی هم بهم دست نداد ، انگار اومدم امام زاده صالح !
هی با خودم گفتم خدایا آخه مگه من چی کار کردم که باهام این کارو می کنی ؟! چرا من اصلا هیچیم نشد ؟! اگه می خواست هیچی ام نشه برای چی منو آوردی اینجا ؟ چرا اصلا غصه نخوردم ؟ ناراحت نشدم ؟ دلم نشکست ؟
خیلی کلافه شدم و برگشتم هتل . به آقای شجاعی گفتم من اصلا گریه ام نیومد . بهم گفت حتما اذن دخول نمی خونی ، یا بعدش صبر نمی کنی!
بهش نگفتم من همه اذن دخول و زیارت ها رو همون تو می خونم !
تصمیم گرفتم برم حرم امام حسین(ع) اما ترسیدم باز مثل حرم حضرت عباس(ع) بشه . برای همین خوابیدم که صبح برم!
از دیشب حالم خیلی بد شد انقدر که نماز صبح هم خواب موندم (فکر کن آدم بیاد سراغ کسی که تو خانه ی خدا به دنیا اومده و توی محراب خانه خدا به شهادت رسیده اونوقت نمازش قضا بشه)![]()
یه سر رفتم یه ساک گونیی خریدم آخه خرید کرده بودیم و وسایلمون دیگه تو ساک خودمون جا نمی شد .
حامد جونم هم که دیده بود من حالم خیلی بده با مهربونی خاص خودش موفق شده بود از همه خطراتی که متوجهش بود عبور کنه و از هلال احمری که پشت هتل بود برام قرص سرما خوردگی بگیره .
بعد هم گرمای فیل افکن اتاق رو تحمل کرد وکولر و پنکه رو روشن نکرد تا من حالم بدتر نشه .![]()
بالاخره ساعت 9:30 موفق شدم اتاق رو تحویل بدم .
قرار بود با آقای شجاعی بریم وادی السلام که چون من حالم بد بوده بهم نگفته بودن . اما همون آقای شجاعی که منو قال گذاشت و با خودشون نبرد همسرم رو آنتیریک کرد که منو ببره . اما تاکید کرد که تنها نرین و زیاد هم دور نشید! برای اینکه خود عراقی ها هم جرات نمی کنن خیلی جلو برن چون می گن امنیت نداره و ممکنه نیروهای آمریکایی اونجا باشن یا خود عراقی ها قایم شده باشن که بمبی چیزی اونجا ها کار گذاشته باشن .
وادی السلام یکی ازبزرگترین قبرستانهاست . 20 کیلومتر مربع وسعت داره . و به دو دلیل قبرستان خاص و معروفیه . یکی اینکه به خاطر ترکیبات خاصی که توی خاک اون قبرستان هست وقتی باران میباره (که به ندرت این اتفاق می افته!) یه سنگ خاص و ارزشمند ایجاد می شه که بهش می گن در نجف! و بعد از نزول باران مردم نجف کنار نهری که بهش بحر النجف گفته می شه و توی وادی السلام قرار داره تجمع می کنن و این سنگهای ارزشمند رو جمع می کنن!
دومین علتی که این قبرستان رو از سایر قبرستانها متمایز می کنه اینه که وقتی مومنی(مومن واقعی) از دنیا می ره روحش توسط فرشته ای به نام ملک نقاله به این قبرستان منتقل می شه که ازعذاب شب اول قبر در امان باشه .
واقعا قبرستان خوفی بود .
قبرهای عجیب غریب که آدم نمی فهمید مرده ها رو چه جوری توی قبر می گذارند انگار عمودی می ذارنشون . آخه یه سری پله می خوره و می ره پایین توی یه جای مسقف که آدم وقتی اونجا می ایسته احساس می کنه داره به طرف پایین کشیده می شه خلاصه من یه سکته خفیف اونجا زدم .
توی وادی السلام مزار حضرت هود (ع) و حضرت صالح (ع) قرار گرفته که ما برای هر کدومشون 2رکعت نماز خوندیم و از اونجا جلوتر نرفتیم . چیز عجیبی که وجود داشت این بود که اونجا فقط یک دونه ضریح بود اونم یه ضریح کوچولو ! که گفتن هر 2تا پیامبر زیر همین ضریح دفن شدن .
با خودم فکر کردم ببین توی نجف 4 تا پیامبر کنار حضرت علی (ع) به خاک سپرده شدن اما درخشش ماه ولایت طوری چشم همه زوار رو کور کرده که درخشش ستاره های نبوت خیلی به چشم نمیاد!
توی راه برگشت دیدم 2نفر رو دارن می برن که دفن کنن . اما هیچکس پشت جنازه هاشون نبود . فقط 4نفر زیر تابوتشون رو گرفته بودن . همین !
یکم استراحت کردیم و بنده زیپ اون ساکی که خریده بودم رو ترکوندم رفت پی کارش (من کلا تو داغون کردن زیپ های مختلف یه تبهر خاصی دارم مخصوصا زیپ های ساک . اونم دقیقا وقتی موقع برگشتن از مسافرت می شه !
)بعد رفتم حرم یه نماز و زیارت و وداع و قول اینکه باز هم مارو بطلبن و نهار و ... حرکت به سمت کربلا!![]()
حامد ازم پرسید باورت می شه داریم از نجف می ریم ؟ گفتم من هنوز تو خلصه هستم باورم نمی شه اومدم دیگه چه برسه به اینکه دارم برمی گردم!
تازه دعا کردیم خدا به واسطه حضرت علی (ع) به روزیمون برکت بده تا ما هم بتونیم حرم حضرت علی رو مرمت و بازسازی کنیم و کلا خوشگلش کنیم !
راستی من برای خودم کفن خریدم که به ضریح هم متبرکش کردم ( اگر چه اعتقاد چندانی به این موضوع نداشتم اما برای یاد آوری به نکیر و منکر این کارو کردم .تازه دلتون بسوزه توی کفنم که با خاک تربت روش کیل دعا نوشته شده یه قلمبه ی خاک تربت هم بود!![]()
توی جاده ی کربلا یک عالمه تابلو بود که روش نوشته بود موکب... ! بعد کلمه موکب اسمهای مختلفی بود .
موکب به عربی همون هیئت خودمون معنی می ده و اون همه تابلو جایگاه هیئت ها رو نشون می داد که وقتی به مناسبتهای مختلف که زائرین پای پیاده از نجف به کربلا یا برعکس حرکت می کنن اون موکب ها مثل ایستگاههای صلواتی به زائرین سرویس و خدمات می دن !
عصر رسیدیم کربلا . انقدر غبار تو هوا بود که 20 متر جلوتر دیده نمی شد . برای همین من بازهم حالم بدشد . انقدر سرفه کردم که کبود شدم . برای همین با کلی قرص و شربت و دوا تا فردا بعد از ظهرش خوابیدم یعنی حرم نرفتم شبش هم که حالم یکم بهتر شد خواب موندم و حامد منو بیدار نکرد چون فکر می کرد هنوز حالم خیلی بده!
انگار وسط زمین و هوا هستم به هیچ کجا وصل نیستم
تنهام می ترسم عصبانیم قدرت اینکه همه چیزو به هم بریزم رو دارم اما قدرت هیچی رو ندارم
لعنتی بازم این تضاد ها
شدم چوب دوسر...طلا!!!
پ.ن :چوب ۲تا سر که بیشتر نداره شدم یه توپ که دور تا دورش رو....طلا!گرفتن !![]()
من عاشق احمدی نژادم وقتی حرف می زنه احساس غرور می کنم و به عنوان یک ایرانی اصیل از ایرانی بودنم احساس لذت می کنم .
امشب توی مصاحبه اش با لری کینگ ایران رو به اوج رسوند !
می دونی لری کینگ کیه؟!خدای پیچوندن ملت. یه گزارشگر خبره که همیشه جوابی رو که می خواد بشنوه رو تو دهن مصاحبه شونده می ذاره . لری کینگی که هرگز و هرگز در مصاحبه هاش اجازه نداده پرچم هیچ کشوری بجز ایلات متحده بک گراند مصاحبه هاش باشه توی مصاحبه اش با احمدی نژاد پرچم ایران رو توی پشت صحنه قرار داد .
وااااااااااااااای خدا من چقدر با این مصاحبه حال کردم !
آقای احمدی نژاد خیلی باحالی اگر چه خوشگل نیستی البته همون بهتر که نیستی رئیس جمهور خوش قیافه هم دیدیم که گند زد به ایران و اصالت ایرانی!
دمت گرم مرد ایرانی دمت گرم!
تقدیم با عشق
به ملت غیور ایران و رئس جمهور شجاعش
صبح حدود ساعت 9 به قصد مسجد کوفه راهی شدیم .من دقیقا نفهمیدم مسجد کوفه کدومه آخه مزار مسلم ابن عقیل (ره ) و خدیجه بنت علی ابن ابیطالب (خواهر حضرت ابوالفضل ) وهانی ابن ...(نمی دونم کی یادم رفته ) هم همونجا بود . من هم نفهمیدم این مزارها توی مسجد بود یا مسجد توی این مزار ها یا هیچکدوم .
گفته می شود کشتی نوح در این مسجد ساخته شده و منزل حضرت نوح نیز نزدیک آن بوده و بعضی معتقدند که آدم ابوالبشر این مسجد را ساخته اند .
بابهای اصلی این مسجد باب الرئیسی ، باب مسلم ابن عقیل و باب الفیل (باب کنده ) است .
مقامهایی که در این مسجد وجود دارد مقام حضرت ابراهیم ( ع ) ، مقام حضرت خضر( ع ) ، دکة القضا ، بیت الطشت ، دکة المعراج (محل نماز رسول الله ) ، مقام کشتی نوح (برگرفته از آیه 35 -48 سوره ی هود ) ، مقام حضرت آدم ( ع ) (محل توبه ی حضرت آدم ) مقام جبرئیل ( جایی که پیامبران و ائمه در آنجا نماز خواندند ) مقام امام زین العابدین( ع ) ، مقام امام جعفر صادق( ع ) ، مقام حضرت نوح ( ع ) ، مصلای حضرت علی( ع ) ( محل نمازهای نافله ) محراب حضرت علی ( ع ) ( محل ضربت خوردن ) منبر حضرت علی ( ع ) .
مثل مسجد سهله یکی اومد که مثلا راهنمامون بود . من قبلااعمال مسجد کوفه رو از توی مفاتیح خونده بودم . اون آقاهه کلا همه نمازها و دعا ها رو خلاصه کرده بود .فقط یک قسمت از اول و یک قسمت از آخر دعا رو می خواند نمازها رو هم کلا می گفت 2رکعته حتی جاهایی که 4 رکعت بود یا سوره هایی رو که باید بخونیم فرق داشت رو نمی گفت .
من و حامد که سعی کردیم از روی مفاتیح بخونیم مفاتیح دست من بود و بلند می خوندم و حامد بازوی منو گرفته بود و منو این طرف و اونطرف می برد مثل این نابیناها ! خلاصه نصف از این و نصف از اون بالاخره تموم شد.
اینهمه هول هولکی و تند تند نماز خوندیم و اعمال انجام دادیم تازه ساعت شده بود 10:30 همه شاکی شدن که بابا اینهمه وقت داشتیم چرا انقدر هول هولکی شد ومختصر ؟ که اصلا هم به دل هیچکس نچسبید . شکایت ها وقتی بالا گرفت که برپا زدن و وقتی خاموش شد که موافقت کردن بمونیم . آخه اونجا مسافر می تونه نماز رو کامل بخونه و ثواب هر نماز واجب به اندازه ی یه حج واجبه و ثواب نماز مستحبی به اندازه ی یه حج عمره . البته اینها همه چیزهاییه که می گن و می نویسند و ما نمی دونیم اون دنیا خدا باهامون چجوری حساب می کنه .
توی این فاصله تقریبا با همه دوست شدم یعنی صمیمی شدیم و یه ذره بیشتر همو شناختیم .
توی مسجد کوفه جلوی محراب حضرت علی یعنی درست جلوی جایی که ابن ملجم لعنت الله علیه فرق حضرت رو شکافت نشستیم و منتظر شدیم تا وقت نماز بشه . اونجا همه حس مسجد النبی بهشون دست داده بود آخه چند تا ستون داشت ، دیوارهای سفید با تزئینات سبز و سنگهایی که سرما از خودشون متصاعد می کردن همه رو یاد مسجد النبی انداخت ( منم دلم می خواد اونجا برم )
راستی خونه حضرت علی رو یادم رفت براتون تعریف کنم
یه خونه معمولی 100 متری توی جنوب کوفه که متعلق به ام مافی (خواهر حضرت علی (ع)) بوده .
ضلع شرقی خونه که یه حیاط x6 6 داشت و محل حکومت حضرت بوده وضلع غربی که بعد از شهادت ایشان محل غسلشون بوده و جایگاه حسنین (ع) اونجا مشخصه ( یه ضریح گذاشتن) !
درست فهمیدین ! یه حیاط x64 با 4 تا اتاق 2 x 3 محل زندگی امام علی (ع) و خانوادشون بوده . در گوشه ی یکی از اتاقها چاهی وجود داره که گفته می شه برای غسل دادن حضرت از آن استفاده شده ؛ اما الان خشک شده (ولی با تانکر توش آب می ریزن بعد از چاه در میارن به زوار می فروشن!)
خانه حضرت در سال 1381 بازسازی شد .
مقبره ی میثم تمار هم نزدیک خانه حضرت علی (ع) قرار داره این فرد از یاران با وفای حضرت بوده و چون خرما فروشی می کرده به تمار معروف شده .
حضرت علی (ع) روزی درختی رو به میثم تمار نشون می دن و بهش می گن روزی تورو به این درخت می بندند . دستهات رو قطع می کنن ، چشمهات رو از کاسه در میارن و زبانت رو از پس سرت بیرون می کشن .
تمار می پرسه : یا علی جان به چه جرمی ؟ حضرت می فرمایند : حب اهل بیت ! میثم هم می گه عشق شما بیشتر ارزش داره . (کاشکی ما یک هزارم ارادت این آدم رو داشته باشیم )
چند سال بعد میثم دستگیر می شه . عبید الله ابن زیاد می خواست میثم رو بکشه و میثم بهش می گه که من می دونم تو با من چه می کنی ، مولایم قبلا بهم گفته . عبیدالله هم برای اینکه ثابت کنه پیش بینی حضرت علی (ع) کذب هست میثم رو آزاد می کنه . اما بعد از مدتی دوباره دستگیرش می کنه و به درخت می بنده و دستانش رو قطع می کنه و چشمانش رو از حدقه در میاره . میثم هم فریاد می زنه دیدی مولایم راست می گفت ! عبیدالله که خیلی عصبانی شده بود زبان میثم رو از پشت گردنش بیرون می کشه ... !
دارالاماره که قصر والی کوفه بوده هم کنار خانه حضرت علی (ع) قرار داره که توسط سعد ابن وقاص ساخته شد و مرکز ظلم وستم ابن زیاد قرار گرفت . این قصر یکی از بنا های عبرت انگیز روزگار است .( البته بنا که نیست ویرانه ای شده که مردم کوفه به عنوان قبرستان زباله و فاضلاب ازش استفاده می کنن ! ) اما عبرت انگیزی آن به چند دلیله :
1 – در آنجا مسلم ابن عقی به شهادت رسید جسدش از بالای برج 18 متری قصر به زمین انداخته شد .
2 – سر مبارک امام حسین (ع) و یارانشون رو در این مکان مقابل ابن زیاد به نمایش گذاشتند .
3 – خطبه حضرت زینب (س) در این مکان ایراد شد .
4 – چند سال بعد در همین قصر سر قاتلان امام حسین و سر ابن زیاد را در مقابل مختار گذاشتند .
5 – چند سال بعد در همین قصر سر مختار را در مقابل مصعب ابن زبیر گذاشتند .
6 - چند سال بعد در همین قصر سر مصعب را در مقابل عبدالملک مروان گذاشتند .
مروان هم که ترسید همین سلسله تا سر خودش هم ادامه پیدا کند دستور داد سقف تالار اصلی را خراب کنند .
والان که از آن امارت جز خرابه ای نمانده در کنارش خانه علی ابن ابی طالب (ع) هنوز پا برجاست !
نمازمون رو کامل خوندیم مثل بچه آدم . بعد هم به سمت هتل راه افتادیم . یه ذره استراحت کردیم و برای خرید قرار گذاشتیم . حامد آقا که نیومد منم هم با آقای شجاعی و آقا ابوالفضل و خانمش راه افتادیم رفتیم .
با خودم اینجوری استدلال کردم که این سفر که خرجی نداره بذار هر چی می خوام بخرم . بر اساس این استدلال کلی خرید کردم که پولش خیلی خیلی زیاد شد !!! وقتی برگشتم هتل حامد هنوز خواب بود منم رفتم حرم . توی راه داشتم به این فکر می کردم که خیلی زیادی ، زیاد خرج کردم . وقتی برگشتم حامد رو با حقایق روبرو کردم و چیزی نمونده بود که چشمای حامد بعد از گفتن مبلغ خرید بیفته توی دامن من ! و قرار شد برم پس بدم !
انقدر از اینکه خریدی رو پس بدم بدم میاااااااااااد که خدا می دونه . احساس می کنم کسر شانه ،کلاسم میاد پایین و در کل برای غرورم مشکلات زیادی پیش میاد که این کار رو برام سخت می کنه .
خلاصه کلی خودم رو لعن و نفرین کردم که چرا تنهایی رفتم خرید و به قضیه ی پس دادن خرید ها به عنوان یک مکافات برای گناه خرید رفتن نگاه کردم .
از اونجایی که من وقتی ناراحت می شم به طرز تابلویی از چهره ام مشخصه ؛ حامد مهربونیش زد بالا و باهام اومد . خلاصه یه سری رو پس دادیم اما خریدهایی که برای خودم کردم جزوش نبود ! این هم جزو حال دادن های حامد محسوب می شه که وقتی ناراحتی یهو اینطوری دل آدم رو آروم می کنه !مخصوصا توی سفر!
راستی امشب هم شب قدره ،آخرین شب قدر این ماه رمضون و من هیچ غلطی نکردم . انقدر از خودم بابت این موضوع عصبانیم که نگو !
با رویا قرار گذاشتیم که ساعت 12 بریم حرم تا صبح . آخه قراره ان شا الله فردا بعد از نهار به سمت کربلا حرکت کنیم .
رفتم حرم و برای خودم یکم نشستم دعا و زیارت و وداع و این چیزا خوندم و خواهش کردم بازم اجازه بدن بیام پابوسشون . اما چون حالم بد بود زود تر از اونی که فکر می کردم برگشتم هتل .
رفته بودیم یه شهری که اصالتا حامد اینا مال اونجا هستند . برای اولین بار خانواده ی من اومده بودن و قرار بود جاهای دیدنی شهر رو ببینیم .
آخرین جایی که رفتیم یه امام زاده بود که وسط یه قبرستان قرار گرفته بود . اما کسی توش نبود و در امام زاده بسته بود .
بابای من از پله های اونجا رفته بود بالا . دیدیم وقت اذان شده . به بابا گفتم خوب حالا که اون بالایین یه اذان بگین .
بابا هم اذان گفت ؛ تو تیریپ اذان گفتن مرحوم موذن زاده اردبیلی . بعد بابای حامد گفتن خوب اذان رو که گفتین بیاین امام جماعت هم بشین . من گفتم : وا! پدر کجا نماز بخونیم ؟ بابای حامد هم رفتن زیرانداز از توی ماشین آوردن و ...
به اصرار بابای من ، بابای حامد جلو وایسادن پشت سرشون هم بقیه وایسادن و ... با هم یه نماز جماعت خوندیم .
نماز که تموم شد یک آن با خودم گفتم خودمونیم ها چقدر ما باحالیم بعد هم یه خنده ی توام با رضایت کردم . بابام گفت دخترم خل شدی ؟ با خودت می خندی ؟ منم گفتم نه بابا جون یه لحظه با خودمون خیلی حال کردم !
صبح ساعت 10 پاشدم .حامد خواب بود و من تنهایی با ترس و لرز و اضطراب به سمت حرم راه افتادم . از همه اون کوچه ها رد شدم .مورد جالب که وجود داره این بود که با عربها با هر زبانی صحبت می کردم چه انگلیسی چه عربی فارسی جواب می دادن .
وارد حرم که شدم حالم خراب شد هم می فهمیدم هم نمی فهمیدم . باورم نمی شد اینجا واقعا قبر فاتح خیبر باشه .
از وقتی دیوارهای حرم رو دیدم اشکم دراومد .
آدم با اون عظمت با اون همه فضائل ،آرامگاهش در عین روحانی بودن چقدر ساده است و چقدر بهش رسیدگی نمی شه چرا انقدر کثیفه ؟ آشفته و نا مرتبه ؟ با خودم گفتم این عراقی ها هر چی سرشون بیاد حقشونه این ببیی ها ارزش هیچی رو نمی فهمن .
همیشه با خودم فکر می کردم که اما م رضا (ع) که امام هشتمه اونه گنبد و بارگاهش .امام علی (ع)که اولین کسیه که مسلمون شده و جانشین پیامبره باید چقدر جلال و جبروت مزارش بیشتر باشه !اما اشتباه می کردم .
وارد حرم که شدم هر کاری کردم دستم به ضریح نمی رسید کلا که اهل هل دادن نبودم تازه انقدر هم گریه داشتم جون تکون خوردن نداشتم شل شده بودم و همش دستم تو فاصله 20 - 30 سانتیمتری ضریح بود .
اومدم بیروم و سجاده ام رو پهن کردم .عربی دعا ها و زیارت ها رو خوندم تا هق هقم بند بیاد و بتونم فارسی اش روبخونم . یه پیرزن عرب کنارم نشست و بهم التماس دعا گفت و کلی حرف زد که من هیچی نفهمیدم بعدهم که دید من عکس العمل نشون نمی دم رفت .
نماز زیارت رو که خوندم آروم شده بودم .فارسی همون دعا ها رو هم خوندم .کلی هم نماز خوندم برای مامانم برای بابام برای مامان و بابا ی همسرم برای رفع گرفتاری همه اونایی که التماس دعا گفته بودن برای بخت خوب برای همه جوونهای دم بختی که می شناختم . بعد هم دونه دونه اسم بردم از فامیل و دوست و آشنا و دوستای وبلاگم تا همه اونایی که التماس دعا گفته بودن و برای همه دعا های خوب خوب کردم .
بعد از نماز دوباره رفتم طرف ضریح و به راحتی لمسش کردم .همش دنبال یه چیزی می گشتم که تبرک کنم اما چیزی گیر نیاوردم .
موقع برگشتن احساس آرامش می کردم .اون اضطرابه دیگه توم نبود.
اومدم هتل و مستقیم رفتم توی رستوران . نمی دونم چشمام در چه حد تابلو بود چون هر کس منو دید گفت قبول باشه حرم رفتی نه؟!
بعد از نهار و یه استراحت یکی دو ساعته به قصد مسجد سهله راه افتادیم . من واقعا نمی دونستم این مسجد اینهمه فضائل داره .
مسجد سهله به مساحت 17500متر مربع در 2کیلومتری کوفه در اوایل قرن یکم هجری توسط قبیله ی بنی ظفر ساخته شد و به همین اسم معروف شد اما بعد ها حضرت علی (ع)نام اون رو به مسجد سهله تغییر داد . این مسجد قبلا خانه ی حضرت ادریس(ع) و ابراهیم(ع) و خضر(ع) بوده و محل تعالی حضرت خضر(ع) بوده . در مفاتیح الجنان اومده که مانند ستاره سهیل در آسمانهاست و مانند نگین انگشتری در روی زمین است .
سهله به معنی سهیل است (منظور همون ستاره سهیل )
مقامهای امام جعفر صادق (ع) حضرت ابراهیم (ع) حضرت ادریس (ع) حضرت خضر (ع) اما م زین العابدین(ع) و امام زمان (عج) در آن واقع شده .
نمی دونستم بعد از مسجد کوفه دومین مسجد مهمه و نمی دونستم پایگاه حکومتی اما زمان بعد از ظهورشون در اینجا واقع می شه . نمی دونستم همه پیامبران قبلا توش نماز خونده بودن .
وقتی رسیدیم یه مرشد گرفتن که با صدای آمپلی فایرش همه دعا ها و توضیحات رو برامون گفت .
آخرش هم یکم بهش پول دادیم تا به نیابت از رفتگانمون اون نمازها و دعا ها رو بخونه .
آخر سر که شروع کردن به روضه خوندن من پا شدم تا نماز امام زمان(عج) بخونم .
وقتی اومدیم هوا خیلی گرم بود اما بعد از غروب یه آرامشی روی همه مسجد سایه انداخت . همه آروم بودم . مخصوصا من ! حتی آسمون
یه باد خوبی شروع به وزیدن کرد که توی چادرم می پیچید (من عاشق این جور باد هستم )
هرگز و هرگز نمی تونم مسجد سهله رو اونطوری که دیدم وصف کنم اگر چه هیچ بنای خاصی نداشت .
موقع برگشت دیدم یه جوون نشست روی زمین و درست جلوی در ، دستهاش رو مالید روی زمین و به چشمهاش مالید . خاک در مسجد رو هم با انگشتش گرفت و مثل سرمه به چشمهاش مالید . اگر چه که من اهل این کارها و این فکر ها نیستم اما اونجا اون کا رو اون طرز فکر به دلم نشست .
اونجا کفن می فروختن دلم می خواست بخرم و به حرمها تبرک کنم شاید عذاب شب اول قبرم کم بشه !
مهران یه شهر عجیبی بود .ملت همنقدر که عرب بودن فارس بودن عربهاش همونقدر که عربی می فهمیدن فارسی می فهمیدن و فارسهاش همونقدر که فارسی می فهمیدن عربی هم بلد بودن .
صبح زود رسیدیم مهران و یه جا خوابیدیم که مال شمسا بود(شرکت مرکزی دفاتر خدمات زیارتی سراسر ایران )
این شرکتی که با بیمه البرز هم قرار داد داره تا همه زائرین رو در طول سفر بیمه ی حوادث و بیمه ی عمر کنه
توی مرز خیلی معطل شدیم آخه ساعت 4صبح رسیدیم و وقتی وارد مرز عراق شدیم ساعت تقریبا 2بود !!
وارد مرز عراق که شدیم کلی گشتنمون .همه رو چک کردن .یه پیرمرد کریه المنظر بود که پاسپورتها رو می گرفت .وقتی بهش نگاه می کردم احساس می کردم از اون آدمهایی که توی جنگ با لذت هر چه تمامتر جوونهای ما رو به رگبار می بست و از نیشخندهاش معلوم بود بدش نمیاد بازم از اون غلطها بکنه .
آمریکایی هایی که اونجا بودن مثل بلبل فارسی حرف می زدن البته نه همه شون ولی کلا سعی می کردن کمترین برخورد را با ایرانی هاداشته باشن و بیشتر کنار می ایستادن تا عراقی ها کارهامون رو انجام بدن فقط یکی شون پاسپورتها رو گرفت .
اول پاسپورت یه سری رو گرفتن .من جزو کسایی بودم که پاسپورتم گرفته نشد در عوض حامد جزو اونهایی وبد که نه تنها پاسش گرفته شد بلکه خودش رو هم بردن ! البته فقط حامد نبودا !چون ما کاروانوم همه جوون بودن تقریبا همه جوونها رو بردن برای انگشت نگاری و اسکن قرنیه و این چیزها !
دلم مثل سیرو سرکه می جوشید نه حامد بود و نه حتی چمدونها .با آقای شجاعی (مدیر کاروانمون) کلی گشتیم تا چمدونمون پیدا شد . اما هنوز از حامد خبری نبود . دیگه جدی جدی ترسیده بودم .همش می ترسیدم حامد یه چیزی گفته باشه و نگهش داشته باشن مخصوصا وقتی پسرهی دیگه اومدن بیرون و خبری از حامد نشد .آخر از یکیشون پرسیدم دیگه کسی تو نمونده ؟ اونم گفت نه فکر کنم من آخرین نفر بودم !!!!!
منو می گی!رنگ و حالم یه جوری شد که آقای شجاعی و 2تا آقای دیگه اومدن پیشم و کلی دلداریم دادن و گفتن هنوز 2-3 نفر دیگه موندن!
حامد که اومد کم مونده بود گریه کنم اما نکردم و حامدم متوجه نگرانی من نشد!
موقع مهر کردن پاسپورتها دوباره قرنیه همه اسکن شد
یه کشور خرابه ی اشغالی با مردم کثیف و نحس و نفرین شده توی صد متر راه برای ورود به کشورشون 10تا بازرسی گذاشتن !
من ماسک داشتم و یه عینک آفتابی گنده .توی آخرین بازرسی 3تا سرباز عراقی نشسته بودن . از کسایی که قبلا کربلا رفته بودن شنیده بودم که زل می زنن تو چشم آدم و می خوا ل.اس بزنن .
سربازی که پاس منو گرفت فقط با برداشتن عینک اجازه داد برم اما اون دوتای دیگه پاشدن و گفتن ماسکت رو بردار و روسریت رو بکش عقب .یه ذره یه جوریم شد ترسیده بودم .اونی که پاسپورتم رو گرفته بود داد زد که رو رو منم الفرار!
راه راه سختی بود با اینکه همش خواب بودم اما خیلی طول کشید .اتوبوسمون هم خیلی داغون بود و بیشتر از 30 تا سرعت نمی رفت تازه یه جا وست بیابون لاستیکش هم ترکید و ما 300 کیلومتر راه رو 6ساعته اومدیم !تا رسیدیم نجف!
شبی که رسیدیم نجف21 ماه رمضون بود . هم شب قدر بود هم شب شهادت حضرت علی (ع) .نجف غلغلغ بود(نمی دونم دیکته اش درسته یا نه ) بیش از 2ساعت تو ی ترافیک بودیم و به دلایلا امنیتی نمی ذاشتن پیاده بشیم . تا اینکه امنیتی ها هم خودشون پیاده شدن و رفتن و ما هم چمدون به دست توی اون شلوغی و خاک و خل به سمت هتل راه افتادیم هتلی که کسی نمی دونست کجاست و اخرش هم فهمیدیم که اسم هتل الرسل بوده و ما فکر می کردیم الرسول بوده !
از کلی کوچه تنگ و شلوغ رد شدیم .پسرها ی کاروانمون وقتی می دیدن من از حامد دور افتادم صبر می کردن یا وسایلم رو می گرفتن .و لی در کل یه دیوار دفاعی دور خانمها تشکیل داده بودن که عربها بهمون نخورن آخه کلا هم 11 تا خانم بودیم .
توی مسیر که می رفتیم از جلوی حرم رد شدیم من مخصوصا به حرم نگاه نکردم و روم رو برگردوندم .دلم می خواست آروم باشم وقتی به حرم نگاه می کنم نه خسته و کوفته .اما دیدم یکی از همسفرهامون که موها و ریش بلندی داشت و کلا یه تیپ متفاوت بود از نرده ها آویزون شده و داره مثل ابر بهار اشک می ریزه .این صحنه خیلی به دلم چسبید .
اساسا آدم هایی با تیریپ های خاص باهامون بودن یه پسر دیگه هم بود که یه حرف A روی بازوش کنده بود و یه چیزی که نمی دونم کش بود یا شلنگ و نمی دونن برای چی زیر اون حرف بسته بود به بازوش یه شلوار خیلی جینگول هم پاش بود . با خودم می گفتم من اگه این آدم رو همینجوری تو خیابون ببینم اصلا به نظرم نمیاد که تو تیریپ اهل بیت و اینا باشه اما ...
آدم معمولا اشتباه می کنه
از اول اولش می گم که پدر بزرگ و مادربزرگ همسرم برای بدرقه مون اومدن .تو راهی و خوراکی و خلاصه هر چی که به نظرشون برامون لازم بود بهمون دادن یا بهمون گفتن .
مامان بابای خودمم اومدن با اینکه برنامه شون کاملا پر بود .
کلی هم تنقلات و این چیزا همراهمون کردن و با اشک و دعا راهیمون کردن .
ناخودآگاه یاد اون سالی افتادم که همه رفته بودن (مامان و بابا و خواهرهام )
توی تعطیلات عید من خونه تنها موندم قبلش هم که بابا بهم وصیتنامه نشون داد و کارهای اداریش رو واگذار کرد توی اون وصیت نامه من تنها وارث بودم . صبحی که از آرژانتین حرکت کردن و رفتن من تا خود خونه هق هق گریه می کردم . وقتی هم مامان اینها به مرز مهران رسیدن یه نفر در خونه ما رو زد . یه پستچی !که به خاطر چیزی که برام آورده بود 4000 تومن بهش مژدگانی دادم!!!(البته بعد از اینکه حالم جا اومد کلی حرص خوردم که بی جنبه حالا چرا انقدر زیاد دادی!)آخه گذرنامه ام رو آورده بود . گذرنامه ام وقتی به دستم رسید که قافله لب مرز بود ....
حالا الان توی اتوبوس کنار حامد نشستم و دارم به سمت امام حسین حرکت می کنم !
نوری که از پرده های قرمز رد می شه و به صورتمون می خوره قیافه همه رو شبیه شیطونک هایی کرده که چشمای آرومی دارن .چشمهای آرومی با مردمک مربع شکل و قرمز رنگ !
آفتاب که غروب کرد برای افطار و نماز توی یه رستوران اطراق کردیم . با خودم گفتم خودمونیما این رستورانهای بین راهی عجب خوب حال می کنن هر چی بذارن ، مردم می خورن یا لااقل پولش رو می دن !
توی ماشین یه همهمه ای بود آخه همه ی همسفرهامون جوانن .
یکی شروع کرد به خوندن نوحه (حاج علی ) یه اشکی از چشمم جاری شد اما بعدش یه مداحی گذاشتن که تو موبایل یکی از بچه ها بود اما برای همه اتوبوس پخش کردن .دختر عجب چیزی بود هق هق همه رو درآورد !
داشتم برای خودم فکر می کردم .فکر می کردم که وقتی حرم امام حسین (ع) یا حضرت ابوالفضل (ع) رو می بینم چه حالی می شم .دلم می خواد مست بشم و همونقدری که مست هستم برای همیشه مست بمونم .
دلم می خواد وقتی چشمم به بین الحرمین می افته نا خواسته زانو بزنم و تا خود حرم چهار دست و پا برم . دلم می خواد تا ابد تو این خماری بمونم .
با کلی سختی و مشقت شب تو ی اتوبوس خوابیدیم تا رسیدیم به مهران !
خدایا یعنی من از این مرز رد می شم؟!خدایا یعنی واقعا دارم می رم کربلا؟!چقدر دلم می خواست بیام؟خودمم نمی دونم .هنوزم باورم نمی شه .اما یه ذره دل شوره و اضطرابم کم شده .این شاید یه علامته .اما نمی دونم علامت خوبیه یا نه!
سلام به همه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ما برگشتیم .
تو عمرم سفر به این خوبی نرفته بودم اگرچه الان دارم از خستگی میمیرم ولی امشب افطاری دعوتداریم
ایشالا میام همه اش رو براتون تعریف می کنم
جاتون خالی خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلیییییییییییییییییییییییییی حال داد

