چند ساعت دیگه ما حرکت می کنیم
باورم نمی شه
چند شبه به شدت دلم شور می زنه و اضطراب دارم
مسئله وصی حل شد
تا نرسم دم حرم باورم نمی شه که دارم می رم
خدایا متشکرم
اگر هم مرگی حاصل بشه بهترین نوعشه و بهترین جا و بهترین وقت
خدایا هر چی صلاحه پیش بیار
دوستت دارم خدا
مرسی![]()
مسافر : آقا شما می دونی چقدر طول می کشه اگه بخوای حکم جلب کسی رو بگیری ؟
راننده : برای چه کاری ؟
مسافر: برای چک ! طرف 9 میلیون چک دستم داره .
راننده : بهش مهلت بده اگه داشته باشه که می ده بیچاره .
مسافر : نه نداره 2 روزه رفتم می بینم موجودی نداره . دامادمونه می خوام حکم جلبش رو بگیرم .
راننده : آدم با شعور با شوهر خواهرش معامله نمی کنه .
مسافر :حالا نمی دونی چقدر طول می کشه حکم جلبش رو بگیرم ؟
راننده : الان که زندانها پره به این راحتی حکم جلب نمی دن باید بدویی !
مسافر : می خوام حالشو بگیرم می گه ندارم تو هم هر کاری می خوای بکنی بکن!
راننده : این کارو باهاش نکن گوشتت زیر دندونشه اولین کسی که باهاش دشمن می شه خواهرته
مسافر : مگه شهر هرته ؟
راننده : می ره خواهرت رو طلاق می ده ها ! الان که شوهر گیر نمیاد دختر های مثل پنجه آفتاب مجرد موندن حالا تو می خوای خواهرت رو هم بد بخت کنی ؟
مسافر : (با خنده) مگه شهر هرته ؟ باید مهریه اش رو بده نداره بده که .
من : بهترین حالتش اینه که طلاقش بده زندگی خواهرتون جهنم می شه .
راننده : این خانم راست می گه دامادتون گوشتت زیر دندونشه می زنه یه بلایی سر خواهرت میاره ها !
مسافر : هه آقا مگه شهر هرته می رم حکم جلبشو می گیرم .
راننده : خود دانی ! بخوای من وکیل سراغ دارم مریض این کارهاست .
مسافر : چقدر می گیره ؟
راننده : برای 9 تومن 3 تومن می گیره .
مسافر : آقا مگه 15% نیست ؟
راننده : هر چقدر اون بگه باید بدی !
مسافر : آقا مگه شهر هرته ؟ می دم شرخر پدرش رو در بیاره .
راننده : می خوای شر خر بفرستی در خونه خواهرت؟!
مسافر : سکوت
من : (تو دلم ) وقتی یه برادر می خواد شر خر بفرسته در خونه شوهر خواهرش و می گه به خاطر9میلیون که طرف نداره بده طلاق خواهرم رو می گیرم معلومه که شهر هرته!)
راننده : از من می شنوی یا صبر کن یا بگذر . آدم تو روابط خانوادگیش نباید بازاری عمل کنه . به همون خواهرت بگو یا به مادرت یا خودت باهاش با زبون خوش حرف بزن بگو داداش من به هوای این پول تو ، خودم چک کشیدم دادم دست مردم و از این چیزا !
مسافر : من قرض به کسی نمی دم اصلا . پول همینطوری هم دست کسی نمی دم ! جنس هم بخوام بفرستم اول حساب یارو رو چک می کنم ببینم موجودی داره یا نه بعد براش جنس می فرستم . بی پدر دستی ازم گرفت .
راننده : آقا به نظر من که بگذر . من خودم سال 69 به یکی 2 میلیون تومن دستی دادم . اون موقع می دونی 2 تومن چقدر پول بود ؟ می تونستم باهاش یه زمین بخرم که الان شده باشه 2 میلیارد . یارو هنوز هم نداره بده ما هم هنوز صبر کردیم . آبروی مردم رو که نباید به خاطر پول ریخت .
مسافر : حالا نگقتی چطوری می شه حکم جلبش رو گرفت .
راننده : (با عصبانیت) باید بری بانک برگشتیش رو بزنی . بعد بری بدی عریضه نویسها برات بنویسن . بعد بری دادگاه اونا خودشون می گن چی کار باید بکنی و کدوم کلانتری باید بری . ببینم اولین چک برگشتیه که تو عمرت داشتی . نه ؟
مسافر : آره آقا . می گم که من حواسم خیلی جمعه . این هم دامادمون ازم دستی گرفت . می دم پدرش رو در بیارن .
راننده : ولی به نظر من اگه ادم خوبیه این کارو باهاش نکن . به شعورت مراجه کن . من خودم 2 تا خواهر دارم که می بینم شوهرهاشون واقعا آدمهای خوبین ولی درامد ندارن بندگان خدا . 20 ساله ما داریم کمکشون می کنیم که راحت زندگیشون رو بکنن . من با همین تاکسیم هر جا که خواهرهام بخوان می برمشون . اگه هم تا حالا می خواستم ازشون کرایه بگیرم بیشتر از اون 9میلیون تو می شد . این کارو نکن خواهر پشتش به برادرش گرمه . گناه داره .
من : خدا رو شکر که من برادر ندارم . آقا پیاده می شم نگه دارین !
دلم گرقته دلم از آدمهایی گرفته که با احساسات یه بچه ی ۷ ساله بازی می کنن از اینکه روی حساسیت ها و علایق بچه تکیه می کنن حسابی تحریکش می کنن بعد بگن حرف بزنه با آچار سفتش می کنن(خشوت و تحقیر)
اینها رو از خیلی وقت پیش می شناسم درکش کردم غصه های دوران کودکی تا ابد تو ذهن آدم می مونه
خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا این بچه چرا به دنیا اومد؟ داره ذره دره نابود می شه ! چرا حواست بهش نیست؟چرا می ذاره اینطوری توی جمع تحقیر بشه اینطوری بغض کنه و از ترس اینکه بیشتر تحقیر و تنبیه نشه بغضش رو بخوره .اونم برای چی؟به خاطر نیازهای هرگز تامین نشده ی یک کودک!
خدایا می خوام همه دنیا رو با یه آه بسوزونم
چرا؟!تو بهم بگو تو یی که می گی خدایی
یا اله کمکم کن دارم خل می شم دارم می ترکم!
آهای ملت یادتون باشه اگه کسی در حق بچه تون کاری می کنه لطف کرده اما شما که پدر و مادرشین اگه خیلی کارها رو انجام ندین در حقش ظلم کردین
نمی دونم حرف بدیه یا نه اگه بگم ....
ایشالا خدا از سر تقصیراتتون نگذره !!!!
یادمه قدیما توی ماه رمضون کسی علنی روزه خواری نمی کرد!
یادمه قدیما ملت حرمت یه چیزایی رو نگه می داشتن!
یادمه قدیما شعور یه چیز ذاتی نبود لااقل همه سعی می کردن خودشون رو با شعور نشون بدن !
یادمه قدیما کسی پشت سر یه پیر مرد علیل که راه می رفت بهش فحش نمی داد که " چلاق جون بکن راه برو دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! "
یادمه قدیما پیر زنهایی که به طور شناسنامه ای مسلمون هستند و ۴۵ دقیقه تا مرگشون مونده مثل ف.ا.ح.ش.ه های آمریکایی لباس نمی پوشیدن وقتی می خواستن راه بیفتن تو خیابون و ۲تا دونه نون بخرن !!!!!!!!!!
یادمه قدیما خانمهایی که مزدوج می شدن توی صحبت کردن و نیش تا بناگوش باز کردنشون با مردهای غریبه ( نمی گم نا محرم چون دیگه انگار این کلمه از مد افتاده !!! ) یه ذره ملاحظه ی شوهردار بودنشون رو می کردن !
یادمه قدیما خانمها چاق و خیکی با اعتماد به نفس شلوار تنگ و کوتاه نمی پوشیدن و یقه شون تا نافشون باز نبود !
یادمه قدیما آقایون شلواری نمی پوشیدن که وقتی می شینن(به سیستم عمله های سر چهار راه )تا ته باسنشون پیدا بشه و ملت محکوم به دیدن این مناظر کریه نبودن !
یادمه قدیمها خانمها پاهای سفید بلوری شون رو تو فضای آلوده ی شهر ولو نمی کردن که زنهای دیگه وقتی اون پاها رو می بینن دلشون قنج بره وای به حال مردها و وای به حال پسر بچه هایی که تازه به سن بلوغ رسیدن !
یادمه قدیما هم ملت آرایش می کردن اما نه اونطوری که هیچکس نتونه چشم ازشون برداره ( زن و مرد هم نداره )!
یادمه قدیما ملت از اینکه بی ایمانیشون واضح بشه می ترسیدن !
خوب خدا رو شکر که دیگه ترسی نیست !
خدا رو شکر که الان دیگه آزادی هست و هر کی هر گ.ه.ی دلش می خواد تناول می کنه !
نوش جان!![]()
دلم می خواد از اینجا برم
دلم می خواد برم یه جا دور از آدمها
توی یه خونه روی یه کوه سر سبز . یه خونه ی چوبی با یه سری امکانات خوب با یه کامپیوتر و یک عالمه کتابهای خوب .
دلم می خواد روی اون کوه فقط من باشم و حامد و خدایی که بهمون آرامش می ده . با یه آسمون آبی آبی گنبدی بالای سرمون با کلی پرنده و حیوون و گل و گیاه و با نسیمی که صبح ها بیدارمون می کنه . می خوام کنار کلبه مون یه سیکاد هم باشه یه سیکاد واقعی که یه سایه ی بزرگ داشته باشه که بیافته کنار خونه مون .
دلم می خواد کشاورزی کنم دلم می خواد گله داری کنم(به شرطی که حیواناتش بوی بد ندن!) بعد حیوونها رو ببرم چرا به آسمون نگاه کنم در حالی که باد توی موهام می پیچه و به صورتم ضربه های نوازش گونه می زنه روی سبزه ها و علفها دراز بکشم و فقط به این فکر کنم که تنهام و فقط خدا تنهاییم رو پر می کنه !
دلم می خواد دوران بارداریم رو اینجوری بگذرونم !!!
خدایا ترس گرفتم آرومم کن حامد رو کنار من سالم نگهدار .
وصی امی وصیت نامه ام رو نمی گیره چون ناراحتش می کنه !![]()
![]()
کاش من یه برادر داشتم!
یه برادر بزرگ تر . اونجوری لااقل یکی کسی رو داشتم که ...
نمی دونم چرا شنبه نمی شه که ما حرکت کنیم!!!
می خوام برای این سفر یه سفرنامه بنویسم .اگه ان شاالله زنده موندم و برگشتم سفر نامه ام رو به وبلاگم هم منتقل می کنم .
خوب برای اولش قراره من مانتو و مقنعه های بد رنگ بپوشم(حتی المقدور چروک)و باید یه عطر راسویی چیزی هم پیدا کنم به خودم بزنم و حتی از اتاق هم تنهایی بیرون نرم تا به چشم نیام!![]()
![]()
![]()
این بود ابتدای قبل ازسفر ![]()
عین این مامانا که ذوق می کنن وقتی می بینن بچه اشون یه چیزی رو با مزه می خوره و بهش می چسبه .انقدر ذوق می کنم وقتی می بینم به محض اینکه برنج و نان می ریزم لب پنجره کبوتر ها به طرف شیشه حمله می کنن و گرپ و گرپ خودشون رو می کوبن به شیشه و غذا می خورن که خدا می دونه!
هر چی به حرکتمون به طرف کربلا نزدیک می شیم تلاطم دلم بیشتر می شه هم ذوق دارم هم اضطراب دارم هم دلم می خواد زودتر بریم هم دلم نمی خواد برگردم!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
اعوذ بالله من الدنیا
اعوذ بالله من الناس
و
اعوذ بالله من نفسه
وصیت نامه ام رو نوشتم البته هنوز به امضاء همه ی ورثه در نیومده اما به زودی به وصی ام تحویل می دم .
عارفه هم عروس شد
قبلش عروسی پریسا بود قبلش هم عروسی ما بود چند وقت دیگه هم هدی و فریده می رن ...
توی مراسم های شادی وقتی که بیکار نشستم و به عروس داماد نگاه می کنم همه وجودم چلونده می شه گذر زمان رو یهو احساس می کنم و بهم خیلی فشار میاره
عروس داماد ها رو که نگاه می کنم می خندن و کاملا شاد و خوشحالن بغضم می گیره و آرزو می کنم زمان براشون متوقف بشه
دیشب انقدر گریه کردم که نمی تونستم لی لی لی لی بکنم
آدمها که ازدواج می کنن هزار و یک دلیل برای خودشون دارن اما بعد از ازدواج یادشون می ره
کاش می شد آدم ها همه زیر و بم زندگی مشترک رو می دونستن وبعد ازدواج می کردن کاش می شد آدم ها خودشون رو و طرف مقابلشون رو کاملا می شناختن بعد زندگی رو شروع می کردن
کاش شریک زندگی هم مثل پدر مادر مشخص بود
آخه بعد از اینکه یه مدت از ازدواج می گذره مشکلات شروع می شه . چرا ؟ چون آدمها اولش همه داغ هستن سعی می کنن به بهترین شکل خودشون رو نشون بدن که بیشتر دوست داشته بشن اما وقتی سرشون گرم کار و روزمرگی می شه این تلاش ها متوقف می شه
عارفه و مجید دیشب هر دوشون شاد بودن . تا حالا هر گز عارفه رو انقدر شاد و ملوس و مهربون ندیده بودم . آقا مجید هم که شیطنت از توی چشماش می پاشید بیرون .
خدایا عشق و شورشون رو پایدار کن .
خدایا خدای مهربون من شادیشون رو همیشگی کن و بگذار مشکل های کمی تو زندگیشون داشته باشن
خدایا خدای مهربونم دوتاشون رو همیشه عاشق نگهدار و فرزندان زیبا و سالم و صالح نصیبشون کن
خدایا نگذار هیچکدوم در کنار دیگری احساس تنهایی کنه
و دیگه اینکه ...
هیچی
همین !
پایان...................................................................................................................................
وا! بسم الله فکر کنم اسکیزوفرنی ( شیزو فرنی ) دارم می گیرم
عصبانیتم رو که می خورم می بینم که دارم کاری رو که نباید ، انجام می دم !!!!!
خدا جونم قربونت کم خل و دیوونه ام ؟!!! ...
امسال قبل از ماه رمضان خدا یه هدیه ی آنتیک بهم داد
یه کاروان عتبات چون یک نفر جا داشتن به حامد پیشنهاد دادن که باهاشون بره . اصلا صحبتی از رفتن من نبود منم چیزی نگفتم چون حامد به سرعت عذاب وجدان می گرفت . برای درست شدن کارهاش من بیشتر از خودش پیگیر بودم .
که یهو...
بهم زنگ زدن و مشخصاتم رو خواستن !!!!
نفسم بند اومده بود ... بغض داشتم ... اما نمی تونستم شادیم رو با کسی در میون بذارم آخه همه فکر می کردن خطرناکه . فقط مامان بابام بودن که به اندازه ی من خوشحال شدن چون حدود 3 سال پیش همه شون رفتن کربلا و من هفته ی دوم عید نوروز رو تو خونه تنها موندم اما 2 روز بعد از حرکت اونها تازه پاسپورتم اومد ! (دوران بدی بود البته بجز اینکه نویسنده ی وبلاگ حرف های من با خودم اومد پیشم و من براش شیر هویج درست کردم و مجبورش کردم آبمیوه گیری رو بشوره ! بقیه ی خاطرات اون سال مزخرفه " خدایا من رو ببخش ")
حالا نسبت به ماه رمضان امسال یه حس خاص دارم . به نظرم قراره فرق داشته باشه . نسبت به بعد از این ماه هیچ ذهنیتی ندارم اما می دونم باید منتظر یه تحول باشم .
ممکنه خیلی چیزها باشه مثلا اینکه من قراره اصلاح بشم یا خانم بشم یا مهربونی چیزی ... (فعلا که می بینم پاچه گیری حادم داره بر می گرده و من همش عصبانیم ) اما اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من تو کربلا کشته می شم و این بهترین اتفاقیه که ممکنه تو زندگیم برام پیش بیاد و من بی صبرانه منتظرشم .
نبودن ... و بعد بودن توی کربلا ... خدایا یعنی می شه؟!
دارم وصیت نامه تنظیم می کنم ، البته توی متنش شک دارم چون حامد از چیزی که من می خوام ناراحت شد
یه تصمیم هایی هم گرفتم که باید استخاره کنم یعنی باید با خدا مشورت کنم .
یکم از کربلا می ترسم . می ترسم چیزی رو درک نکنم . که اگه اینجوری بشه قشششششنگ می شه یه حال گیری سلب توفیقی !
خدایا بهم این توفیق رو بده !
و خدایا یه کاری کن توی این سفر مزاحم حامد نباشم!
بودن یا نبودن مسئله این نیست چون جفتش دردسره
راه حل سومش تعقله که اونم غیر ممکنه اما نه از اون غیر ممکن ها که غیر ممکنه
این غیر ممکن ممکنه!امشب آسمون یه رنگ دیگه ای بود ، یه آبی خاص ! که توام با یک صدای خاص بود ؛ صدای اذان ، اونم اذان موذن زاده اردبیلی ! من عاشق اذان گفتن اون خدا بیامرز هستم !
امروز داشتم به رابطه ی پدر مادرها با بچه هاشون فکر می کردم . چیزی که امروز هم مشکل فرزندان شده هم پدر مادر ها ! چرا اینطوری شده واقعا ؟! قبلا اصلا از این خبر ها نبود ! آخه آدمها خیلی به فکر و احساس هم اهمیت نمی دادن .فقط با آبرو سر و کار داشتن (اونم که دیگه الان برای خیلی ها مهم نیست ) اما الان فکر کنم افراطی شدیم ، فکر و احساس آدمها زیادی برامون مهم شده . برای همین هیچ کس دنیای اون یکی رو نمی فهمه چون همه فکر می کنن فکر و احساس طرف مقابلشون مثل مال خودشونه در حالی که اینطوری نیست .
توی تاکسی یه پسر کوچولوی 4-5 ساله رو دیدم که داشت از خستگی بیهوش می شد ! باباش که از سر کار اومده بود بچه رو برده بود پارک نیاوران و یه بادکنک مرد عنکبوتی براش خریده بود ؛ و تازه پسره می گفت بریم خونه من کت و شلوار دامادیم رو بپوشم بعد با مامان بریم رستوران کباب بخوریم . باباش هم به شرطی قبول کرده بود که اول آقا پسر رو ببرن سلمونی تا موهاش رو خوشگل کنن ....به همین راحتی!!!!
قیافه ی بچه خیلی آروم بود و به نظرم با توجه به چشمهاش دانا و صبور به نظر میومد . یه پسر آقا که قراره همیشه آقا بمونه !
داشتم فکر می کردم خدایی دم بابش گرم چه حالی به پسرش داده . اونم درست بعد از اینکه خسته و کوفته از سر کار اومده خونه!
داشتم به این فکر می کردم که اگه خدا خواست و یکی دو سال دیگه من مامان شدم از این کارا برای بچه ام می کنم؟ اصلا حوصله اش رو دارم ؟
و داشتم به این فکر می کردم نونی که این آقای بابا خورده حلال بوده و نونی که به پسرش می ده هم حلاله . شاید به نظر بی ربط بیاد اما این نظر منه ، که همه ی مشکلات جامعه ی الان برای اینه که ملت حروم خور شدن . و همه ی فساد جامعه مال اینه که به حروم خوری عادت کردن . مال حروم فقط دزدی و از دیوار مردم بالا رفتن نیست که !
حتی کارگری که دیوار خونه ما رو شست هم دزدی کرد! چون ساعت 8 صبح اومد تا 4 بعد از ظهر فقط دیوار های اتاق ها رو شست بعد گفت خسته شدم و 25000 تومن گرفت و رفت که فرداش بیاد . فرداش هم 8 تا 3 وایساد و گفت خسته شدم زمین رو نمی شورم خیلی جاهای دیگه رو هم نشست و کلی داد و بی داد راه انداخت که آبرومون رو ببره و باز 25000 گرفت و رفت و... (بقیه اش رو تهریف نمی کنم چون خیلی اعصاب خورد کن بود!)
اون کسی هم مالیات نمی ده داره دزدی می کنه چون از بیت المال می خوره . کسی که اموال شهر رو خراب می کنه از بیت المال می دزده . کسی که آشغال رو زمین می ریزه و رفتگر ها رو به دردسر می اندازه هم داره از بیت المال می خوره .
اما الان همه مشغول این جور خوردن هستند به اسم اینکه " ای بابا ! اینا همش می ره تو جیب دولت " یا " اینا مال دولته "
ای وای خدا ی من چرا امام زمان نمیان ؟ خسته شدم ! حتی اگه من رو هم بکشن من می خوام که بیان !
خدایا دنیا رو کثافت داره بر می داره آخه !
***برسان منجی ما را***
لط ...
فا...
خدایا...![]()
می دونی مگه نه؟
خودت همش رو می دونی
می دونی چیا می خوام!
می دونی که می خوام
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
فقط همین!
راستی خدایا زود... البته لطفا
لطفا هم که این یه التماس برای همه دنیا
و...
حامد حرف زد![]()
هر سال دور و بر یه همچین روزی همه رو کچل می کردم از بس یادآوری می کردم که سوم شهریور نزدیکه
اما امسال چیزی نگفتم کسی رو کچل نکردم حتی یاد آوری هم نکردم
می دونین روز تولد رو چرا جشن می گیرن؟چون شما به کسی که تولدشه تبریک نمی گین به خودتون می گین!
تبریک برای اینکه مثلا فلانی به دنیا اومده متولد شده توی چند سال قبل اما در چنین روزی ...
وقتی برای کسی جشن می گیرین یعنی که ورود اون آدم به دنیا براتون مهمه خوشاینده ارزشمنده
و در عین حال براتون مهمه
درست ۲۳ سال قبل در چنین روزی من متولد شدم
به دنیا اومدم!یادمه از ۲۰ سالگی چقدر می ترسیدم و حس می کردم خیلی عمر درازیه هنوز هم همون حس رو دارم آدم بهتره تا سرپاست بمیره نه اینکه پیر و فرسوده و مورد ترحم بشه و...
خوب امروز من وارد ۲۴ امین سالگرد زندگیم می شم بدون اینکه به کسی اعلام کرده باشم تولدمه و از صبح تا حالا که ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهره فقط ۴ تا پیام تبریک داشتم اونم اس -ام -اسی (حوصله ندارم زبانش رو عوض کنم ) تازه یکیش هم از شرکتی بود که ازش اینترنت می گرفتم !
و حالا در آستانه ی ۲۴ امین سال زندگیم تصمیم گرفتم یک وصیت نامه ی کاملا جدی بنویسم!
شاید لازم شد![]()
هر لحظه ممکنه لازم بشه....!
تولدم مبارک!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب من یکی از سریع ترین و عجیب ترین و جالبترین جشن تولد ها رو داشتم چون همه وقتی برایشون یاداوری کردم تولدمه سورپریز شدن البته بجز بابام که اونم چون تپل ترینه![]()
خدایا شکر ..............
و با تشکر از دست اندر کاران و برنامه ریزان

