تبليغاتX
من خودمم!
دوشنبه بیستم خرداد 1387

2-3 شب پیش شبکه یک یه فیلم نشون داد .

توی یه پرورشگاه یه دختر کوچولویی بود به اسم رویا که یه روز سر کلاس با این درس مواجه می شه که مادر در باران آمد!!!

رویا فکر می کرداگه بارون بیاد مامانش میاد دنبالش!

رویا می ره از بابا علی (فراش مدرسه شون ) می پرسه چی می شه که بارون میاد؟ بابا علی هم بهش می گه اگه منتظر بارونی نماز باران بخون !

رویا نماز باران می خونه اما بارون نمیاد ! یه روز می گذره ، 2روز می گذره ، 3روز می گذره...تا اینکه یه شب بارون میاد .رویا می ره زیر بارون و خوشحالی می کنه و شعر می خونه (بارون بارون بارونه . خدا خودش می دونه . رویا مامان نداره...) اما مدیر موسسه میاد و می بردش تو و ازش می پرسه کی به تو گفته مامانت قراره بیاد؟!

رویا تب شدیدی می کنه و مریض می شه و اصلا لب به غذا و دارو نمی زنه.

معصومه (دوست رویا که  3- 4 سال ازش بزرگتر بوده و حکم یه خواهر بزرگتر رو براش داشته<آخه توی پرورشگاهها معمولا بچه های کوچک رو به بچه های بزرگتر میسپرن که مراقبشون باشن>)برای اینکه رویا غذاشو بخوره بهش می گه مامانت اومد اما چون تو مریض بودی بابا علی بهش گفت بره و هر وقت خوب شدی بیاد.و بهش قول داد که وقتی خوب شد لباسهای قشنگ تنش کنه و موهاش و براش خوشگل کنه .

رویا خوب می شه و روز موعود فرا می رسه . رویا می ره سراغ بابا علی و بهش می گه خوب من حالم خوب شد به مامانم بگو بیاد منو ببره . اما با دیدن تعجب شدید بابا علی می فهمه که معصومه بهش دروغ گفته و دلش خیلی می شکنه ! چون معصومه هیچوقت دروغ نمی گفت مخصوصا به رویا ! رویا می ره توی کمد قایم میشه و گریه می کنه ... وقتی رویا رو پیدا می کنن بیهوش بوده . همه بچه های موسسه با معصومه دعوا می کنن و بهش می گن که تقصیر توه!

معصومه هم از موسسه فرار می کنه و می ره که مثلا مامان رویا رو پیدا کنه که خودش گم می شه!

رویا یهو به هوش میاد و از جا میپره و معصومه رو صدا می کنه .خواب بد دیده . خواب دیده معصومه تصادف کرده و مرده!!!!

معصومه پیدا می شه رویا می پره بغلش ! گریه می کنه و می گه من مامانم رو نمی خوام . دیگه منو تنها نذار و از پیشم نرو ....

 

ببخشید اگه به طرز خیلی مسخره ای فیلم رو تعریف کردم اما بازیگرهای کوچولوی فوق العاده ای داشت .

باید می دیدین رویا چه طوری گوله گوله اشک می ریخت و دیالوگهاشو چقدر قشنگ می گفت!

منم که تقریبا کل فیلم داشتم مثل ابر بهار گریه می کردم.(طبق معمول)

اینو گفتم که راجع بچه پرورشگاهی ها یکم فکر کنیم .که چه احساسی دارن . چطور فکر می کنن . چطور خوشحال می شن . و چطور....

من کاملا می تونستم با رویا همزادپنداری کنم ! مطمئن بودم اگه منم یه بچه پرورشگاهی می شدم عین رویا می شدم ! بااینکه الان شکر خدا هم بابا دارم و هم مامان(خدا نگهشون داره!)

 

 خیلی سعی کردم توی یکی از این موسسه ها وارد بشم اما نشد !

 دوستان بیاین یکم از خودخواهیمون کم کنیم و به بچه های بی سرپرست یکم فکر کنیم....!براشون دعا کنیم و از خدا بخوایم حتی اگه بابا و مامان خوبی هم نشدیم تا وقتی بچه هامون از آب و گل در نیومدن کنارشون باشیم و ازشون مراقبت کنیم!

 

 

    خدای خوب و مهربون باز هم به خاطر نعمت خانواده ازت ممنونم!

جمعه هفدهم خرداد 1387

نگرانم

برای بچه (بچه هام)برای بچه هامون

دلم می خواد بتونم مامان خوبی باشم . اما می ترسم . خیلی می ترسم که نتونم !

دلم می خواد یه مامان مهربون باشم . که در عین حالی که بچه هام رو از محبت اشباء می کم لوسشون نکنم !

دلم می خواد یه دوست خوب براشون باشم.که بدون هیچ نگرانیی حرفها و مشکلاتشون رو بهم بگن!

دلم می خواد بدون اینکه بهشون گیر بدم متوجه اشتباهاتشون بکنمشون و راهنمایی درستی بکنم .

دلم میخواد دلهره و اضطراب بهشون ندم و و قتی استرس دارن آرومشون کنم . دلم می خواد بتونم !

دلم میخواد مامان خیلی خوبی باشم...

دلم می خواد بشینم و برای بچه هام خاطرات تلخ و شیرین جوونیم رو تعریف کنم و دلم می خواد اونا دراز بکشن روی زمین و دستاهاشون رو بزنن زیر چونه شون و با اشتیاق به حرفام گوش بدن!

دلم می خواد بچه های قوی و توانایی تربیت کنم . بچه هایی که از کودکیشون مستقل باشن ! دانا باشن ! مدیر باشن

خوشگل و مهربون و دوست داشتنی و ....

اما لازمه ی همه اینا اینه که آدم تغییر کنه!

کسی که بچه دار می شه دیگه زندگیش مال خودش نیست ! حق نداره فقط به خودش فکر کنه . حتی حق نداره سهم ته دیگ بیشتری برای خودش برداره !!!! شکمویی و خودخواهی وعصبانیت و حوصله ندارم و خسته ام و می خوام تنها باشم و خوابم میاد و...اینا همه باید قبل از به دنیا اومدن بچه دفن بشه !!!

اینا همه مستلزم اینه که آدم تغیر کنه ! خدایا اینهمه تغییر باهم ؟! یهویی؟! مگه من می تونم؟! اگه نتونم چی؟

اگه هی به بچه ام بکن نکن کنم و هی بهش گیر بدم و برم رو اعصابش چی؟ اگه تنهاش بذارم چی؟

اگر چه که همه بچه ها ماماناشونو تنها می ذارن اما یه مامان حق نداره بچه اش رو تنها بذاره!

چقدر مامان شدن سخته . کاش می شد آدم مامان نشه . اما از یه طرفم می گم نکنه لطف خدا اونقدر شامل حالم بشه که بتونم همه ی اینا رو انجام بدم ! بعد اگه مامان نشم دلم بسوزه ! و چقدر ظلمه در حق بچه هایی که من می تونستم به دنیا بیارمشون و براشون مادری کنم و نکردم!

وای خدایا مامان بودن چقدر سخته!

تو چه جوری از مامانا هم مهربونتری و بنده هات رو اونجور که می خوای تربیت می کنی و راهنماییشون می کنی و اونا هم اینهمه دوستت دارن؟

خدایا به منم یاد بده!