دوشنبه هفدهم دی 1386
توی یه استگاه تنها موندی پاهات فلج شده و نمی تونی رانندگی کنی!
یه مسافر خسته از قطار پیاده شده تو سرش پره از صدا ها و خستگی ها و فکر مشغولی ها !
پیاده شده که یه نفسی بکشه تا خودشو پیدا کنه که ببینه کجاست . تو کدوم نا کجا آباد.که برای خودش تکرار کنه تا یادش بیاد به کجاها می خواد سر بزنه
تو می دونی خیلی خسته است بهش هم حق می دی و نمی خوای مزاحمش بشی تا خودشو برای خودش یا آوری کنه!
۲تا را داری ؟
۱ - انقدر همونجا توی ایستگاه بشینی به امید یه مددی یا به امید اینکه حس دوباره تو پاهات برگرده در حالی که نمی دونی چقدر طول می کشه شاید تا همیشه و در شرایطی که تو اون لحظه نیاز به کمک داری!
و اینطوری اون نیاز تا همیشه توت می مونه
۲ - از اون مسافر بخوای که کمکت کنه!
...
کدوم رو انتخاب می کنی؟!!!

