تبليغاتX
من خودمم!
شنبه سوم شهریور 1386

پارسال این موقع ها چه روزهایی داشتیم . چقدر تلاطم داشت چقدر احساسهای واقعی و عجیب رو تجربه کردیم . چقدر دلمون برای هم میتپید .

چقدر اون موقع ها بی اینکه همو بشناسیم همو دوست داشتیم . اما الان....

الان نسبت عشق به شناخت تو زندگیمون خیلی بیشتر شده  . واقعی تر ، ملموس تر !

خدا رو میلیاردها بار به خاطرت شکر می کنم . به خاطر داشتنت ؛ به خاطر بودنت ؛ و به خاطر وجودت .

فقط خدا می دونه که چقدر دوستت دارم ؛ و فقط خدا می دونه که چقدر از این دوست داشتن خودم می ترسم .  می ترسم که خدا منو با تو امتحان کنه.

خاطرات پارسال رو می بینم ، اونهایی رو که تو دیدی یا ندیدی ؛ و بهشون می خندم  ، گریه می کنم .

و فکر می کنم !!

چقدر زود گذشت  ! مگه نه ؟ بزرگ شدن چقدر زود اتفاق افتاد . وقتی دیگه در مقابلش مقاومت نکردم و باهاش همراه شدم ،چقدر منو سریع پیش برد !!!!

اصلا باورم نمی شه ؛ دقیقا یک سال و یک هفته از اولی دیدارمون گذشته !!!!!!!!!

هنوز صدای قلبهامون رو می شنوم و برای n امین بار می گم ....

 

                                                   دوستت دارم!