بازم دارم به آسمون فکر می کنم . به اینکه چرا گاهی دلنشینه و گاهی منفور ؛ گاهی زیباست و گاهی کریه . اینکه چرا یه جا آسمون آبیه یه جا سیاه . اینکه چرا...
داشتم فکر می کردم چرا آدما زیر اقیانوسها و دریا ها دنبال سنگی با تراش اسم "مسیحا" می گردن ؟! چرا برای دیدن "لااله الا الله " با دوربین و میکروسکوپ سراغ شاخه های درختها و رگبرگ گلبرگها می رن؟!
چرا به گل درخت اقاقیا می گن " گل بسم الله"؟!
چرا همیشه سرمون پائینه ؟ چرا سرمون رو بالا نمی گیریم ؟ چرا سراغ آسمون نمی ریم ؟ چرا ابرهارو نمی خونیم ؟!
کاش می شد آسمون رو خوند . کاش می شد ابرهارو فهمید. کاش...
کی می دونه ؟ شاید اگه می تونستیم صدای بادی که ابرها رو می رقصونه ، بشنویم؛ صدای صوت زیبایی رو می شنیدیم!
کی می دونه ؟ شاید اگه می تونستیم ابرها رو بخونیم ، هر کدومشون یه آیه از قرآن بودن!
کی می دونه ؟ شاید اگه رقص باد رو می فهمیدیم ، اگه رقص ابرها رو می فهمیدیم ، درک میکردیم که ابرو باد با هم ختم قرآن می کنن ، و ما با نگاه کردن به زمین ، کلی فضیلت از دست دادیم ؛ چون با اونها قرآن رو ورق نزدیم . نه با اونا نه حتی تنهایی !!
نه آیه ها رو خوندیم ؛ نه چیزی ازش درک کردیم . حتی مفهوم یک آیه رو! حتی یکی!!!
کی می دونه ؟ شاید همین معنا هاست که ابر ها رو به رقص در میاره . شاید همین معناست که به باد ، قدرت وزیدن می ده!
کی می دونه ابر ها چی کار کردن، کجا رفتن ، چی دیدن و چی درک کردن که این رقص بهشون تعلیم داده شده.
کاش....
کاش ما می تونستیم ابر باشیم . برای درک حتی یک آیه ارزش داره که آدم آدمیتش رو به دست باد بده تا به رقص ابرها بدل بشه !
اگه بستر خوبی داشته باشه ، تمام مراحل رشد و نموش رو به طور کامل انجام می ده ؛ و اگر بسترش نا مناسب باشه؛ یا رشدش متوقف می شه ، یا نمو ناقصی پیدا می کنه.
یه دانه وقتی هنوز جوانه نزده و از هیچی خبر نداره نیاز به جنگیدن نداره . اما ...
اما در طول نموش ، انقدر باید مبارزه کنه تا به شرایط نا مناسب غلبه کنه ؛ تا بتونه به مرحله بالاتری از نموش دست پیدا کنه. و انقدر بره و بره و بره تا بشه یه گل ، یا شایدم درخت! مثلا سیکادی چیزی...
و تو کشاکش این مبازه ها و جنگیدنهاست که به این نتیجه می رسه " راسته که می گن برای تمام لحظه های زندگی باید جنگید! "
آدمها هم مثل این دانه ها می مونن . رشد دارن ، نمو پیدا میکنن ، تا متعالی بشن!
تغییر شرایط ، از یه مرحله به مرحله دیگه کلی تغییر می خواد؛ کلی گذشتن از دارایی های خوب می خواد . درسته که چیزهای بهتری رو بدست میاری , اما تو شرایط فعلی از کجا باید بدونی که چی در انتظارته؟! درست مثل راه راهی. اون حس میل به بالا رفتن رو داشت ؛ درست مثل زردی ! اما فقط یه شانس یا اتفاق باعث پروانه شدن زرد ی شد . مگه نه؟! (کتاب "در تکاپوی معنا")
به نظر من ترس داره؛ به نظر من خیلی ترس داره ... اگه این چیز هایی رو که داری از دست بدی ، اما چیز بهتری نصیبت نشه چی؟! اصلا از کجا معلومه تو ضرقیت داشتن دارایی های تازه ات رو داشته باشی؟!
می دونم... می دونم....
گاهی باید گذشت . حتی از بهترین ها ! برای بدست آوردن بهترین های که خدا برامون مقدر کرده . بهترین هایی که شاید ما هیچوقت خوب بودنش رو تشخیص ندیم!مثلا 2بار مردن کنستانتین!
گاهی باید بزرگ بود ؛ باید بزرگ شد ؛ باید تا نمو نهایی پیش رفت تا تبدیل شدن به یک گل یا سیکاد....
فقط باید پیش رفت ، تا به دانه های تازه جوانه زده ، نمو رو یاد داد. باید پیش رفت تا دانه های تازه متولد شده همون قدرت رشد و نمو رو داشته باشند ؛ تا همون نیرو یی که برای جنگیدن لازمه توشون بیدار بشه ...!!!
بزرگترین دارایی هر موجودی قدرت نمو شه ! و انسان ، بیشترین توانایی رو برای نمو کامل داره. برای رسیدن به ... به بینهات !!!!!
باید بزرگ شد . باید رشد کرد .
این نمو برام التهاب زیادی به ارمغان آورده . این تغییرات برای همه همین هدیه رو به همراه داره !
این آب پر تلاطم ، اگر کنار یه سیکاد قرار بگیره می تونه آرومتر بشه ؛ اما هرگز نباید به سکون برسه!
سیکاد و آب باید از پس هم بربیان!
کمکم کن بزرگ بشم!
ای بینهایت هستی کمکمون کن تا به تعالی برسیم
آمین

