"تكبر" و" من" با" زندگي" و" آرامش" كنار هم نمي تونن معنا پيدا كنن.اين "ما" است كه به همه اينها معنا ميبخشه .
گاهي گذشتن از خود انقدر سخت مي شه كه شايد صداي شكستن خودت رو هم بشنوي. اما گاهي اين گذشتن ها و عبور و رد شدن ها انقدر شيرينه كه طعم آرامش رو تو يه زندگي كه "ما" ميسازيم بهمون مي چشونه!
گاهي آدما انقدر تغيير مي كنن كه حتي خودشون هم باورشون نمي شه. حتي شايد نتونن جلوي آيينه تشخيص بدن كه" اين منم"!
گاهي يك آدم، يك نگاه، يا يك تصادف، باعث ايجاد يك تحول مي شه . يك تحول كه زندگيت رو از اين رو به اون رو مي كنه . شايد اول احساس كني اون اتفاق زياد خوشايند نيست . اما وقتي ميبيني كه همين اتفاق نه چندان خوشايند، تو زندگيت باعث تعالي مي شه ؛ انقدر برات شيرين و دلچسب مي شه كه حتي.... .
هميشه ترسها و ترديد ها محل گذرند. گذرگاهي كه به يقين استحكام مي دن . و گاهي تو اين ترسها و ترديد ها اگر دستت رو به يك ريسمان محكم نگيري پرت مي شي ته دره پوچي، دره نابودي ،جايگاه انحطاط... مي رسي به صفر مطلق، به خلأ.... تبديل مي شي به يك" نهيليسم"!
اما اون ريسمان، حتي اگربه وجود و قدرتش ايمان هم نداشته باشي انقدر برات كمكه كه نه تنها اجازه نمي ده پرت بشي؛ بلكه بالا هم ميبرت ! انقدر بالا كه از دشت زيبايي به اسم" من" به بهشت ملكوتيي به اسم " ما " ميرسونت!
من" خودمم" كه با" خودت" ميشيم "خودمون"! و زندگي هر كدوم به "زندگيمون" بدل مي شه!
خدا جونم كمكمون كن" زندگيمون" تو مسيري متعالي بشه، كه تو خواستي! اون بهتريني كه تو برامون رقم زدي!
آمين...
نمي دونم از كجا شروع كنم. از شروع يه تحول يه تحول خيلي خيلي بزرگ تو يه زندگي خيلي خيلي كوچيك...
يعني قراره يه دل كوچيك يه مهمون داشته باشه .مهمون كه نه .يه همخونه يه همراز يه همسفر يه شريك يه....
يه همسر!
نمي دونم اين شروع حكمش چيه .ترس توش طبيعيه يانه و احساس گنگ دلم افكارم و زندگيم!
يه اضطراب دوست داشتني يه التهاب آرامش بخش يه غريبه آشنا يه مرد! يكي كه قراره بشه خودم.قراره بشيم خودمون!
گاهي نوشتن خيلي سخت مي شه .گاهي فكرهارو نمي شه گفت. گاهي يه درد معاشقه است .مثل بارون كه گاهي رحمته و گاهي عذلب
اما تو قطره هاي اين بارون هيچ عذابي نديدم.تو قطره هاي شاد و لطيفش فقط رحمت ديده مي شه و ترقي...همش آرزوهاي خوب براي همديگه!
همش آرامش و ياد خدا !
كاش ايمانم قوي بشه كاش زلال بشم.انقدر زلال كه بتونم...كه بتونم صعود كنم.
سيكاد يه سمبله يه مظهر يه نماد نماد مردي كه نمي دونم از كجا اومده از كدوم آسمون
گاهي از خودم ميترسم.نكنه شيطون گولم بزنه و منو ببره تو جهنم!آخه خدا توانايي ساختن بهشت رو به منم داده. اما رو زمين!!
اون درخت...بايد بشناسمش .كه اشتباه حوا رو تكرار نكنم .كه براش از اون درخت ممنوعه تحفه نبرم!
بايد بنويسم .بايد خوب بنويسم .ميشه يكي ديگه رو به عشقش رسوند .من عاشق اينم كه تو نويسنده باشي
گاهي آدما تو دنيا انقدر يه عالمه خوبي رو يه جا نديدن كه از خوبي زياد وحشت دارن .مثل خودم!
يه حسي بهم مي گه زيادي خوبه. پس منم بايد ضرفيت پيدا كنم كه در عين ترقي يكي ديگه رو هم مترقي كنم كه به خاطر بالا رفتن من اون تنزل نكنه.
خدايا كمك كن مي ترسم از آينده و زندگي آينده ام مي ترسم.اما حالا كمتر از قبل!يه حضور...يه اسم...يه مرد ترسم رو كم مي كنه .آرومم مي كنه .
وقتي 21سال از باز شدن چشمام به روي دنيا مي گذره بهم نمي گه تولدت مبارك چون پيشم نيست تا خوشحالم كنه اما نمي دونه كه خودش بزرگترين و بهترين هديه تمام زندگيمه!!!!

