کاش می تونستم بفهمم.کاش درک می کردم...که احساسم حقیقتا چیه!!!
کاش ماهیتش رو می فهمیدم.انرژی یا ماده ...فیزیک یا متا فیزیک ...درست یا غلط...حقیقی یا...
یه راهی هست که دو طرفش خطره .همه طرفش!.نمی دونم درسته یا غلط نمی دونم من برا راه خوبم یا راه برای من!
تو راهی که نمی دونم مقصدش کجاست مبدا رو گم کردم!
شک و تردید مثل جزام افتاده به جونم!آزارم می ده و روحم رو پژمرده می کنه!
خیلی سعی کردم مطمئن بشم اما...اگه عاقلم عقلم بهم اطمینان نمی ده . اگه احساساتیم احساسم به یقین نمی رسونتم.
برای رسیدن به یقین از هر چیزی که استفاده کردم تردیدم رو بیشتر کرد .
تنها کاری که تونستم بکنم تلقینه! تلقین موفقیت آمیزی بود که یه عقیده تو وجودم ساخت .عقیده ای که... نه عقلم ۱۰۰٪تائیدش کرده نه احساسم۱۰۰٪پذیرفتتش!
پس هنوز باور نشده!
نمی دونم شاید به ۱۰۰٪فکر کردن خیلی آرمانی باشه اما من پتانسیل داشتنش رو تو خودم می بینم!
شایدم این راهیه که تا تهش باید با شک رفت شاید تزلزل توشه این راهه.
کاشکی می شد از یکی کمک بگیرم . اما نه از یه زمینی...
شاید منم زمینی شدم که اون یگانه بهم نگاه نمی کنه.یا من نگاهش رو نمی فهمم.نکنه داره راهو نشونم می ده و من دارم می رم تو بن بست توجیه!!!!
یا شاید به خاطر غق شدن تو چیزایی که یکی دیگه از فرو رفتن توش می ترسه غرق شدم!
یگانه من...من رو تو راه خودم هدایت کن!!!
من نمی خوام زمینی بمیرم!
دوست داشتم بگم کاشکی کامل نمی شد .اما میبینم خود خواهی میشه !منم که دارم تمرین می کنم بجز خودم دیگران رو هم ببینم نباید این آزو رو بکنم!
اما قصه اینطوریه که وقتی فرشته های نگهبان بالهاشون کامل میشه باید بپرن باید پروتز کنن و برن... برن تا بشن یه الهه!!!
برای همین دیگه نمیتونن فرشته نگهبان باشن .باید برن سراغ زندگی خودشون .
برای پروازشون هزار تا علت وجود داره .شاید می رن سراغ جفتشون .شاید می رن تا به آدمایی که نیاز به نگهبان داشتن تنها بودن رو یاد بدن شایدم می رن تا به آدما یاد بدن تا یه روز اوناهم بشن فرشته نگهبان یکی دیگه. شایدم...
نمی دونم شاید من خوب یاد نمی گیرم. شاید واقعا پنیر اینهمه روم تاثیر گذاشته. شایدم خودخواهی رو به کمال رسوندم. نمی دونم...
نمی خواستم اینجا حرفای خصوصی بزنم اما...
فرشته نگهبانم داره از پیشم می ره .بالهای کوچیک قدیمی اش رو ...شاید بسپاره به من . تا منم یه فرشته بشم. تا لااقل پتانسیل الهه شدن رو پیدا کنم!
اینجا رو بهش می گن غربت!
اینجا رو بهش می گن تنهایی!
اینجارو بهش می گن دوری...
اینجارو بهش میگن خودم...بدون فرشته نگهبانم.
اینجارو بهش می گن یکی بدون فرزانه !
از پرواز فرشته ام نمیدونم خوشحالم یا ناراحت! نمی دونم باید خوشحال باشم یا نه.اما...
آره خوشحالم .چون دوستش دارم!!!!
چون فرشته ام میره میشینه روی اون ابری که خونه اش اونجاست .اون ابری که آرامش رو براش به ارمغان میاره .اون ابری که...
فرشته من روش یه الهه است !!!!
نمی دونم چرا انقدر دلم خواست راجع به اتفاقی که چندین سال پیش افتاده و من توش هیچ دخالتی نداشتم بنویسم!
اصلا نمی دونم باید چی بنویسم.فقط ...
کاشکش مردم هدفها و انگیزه هاشون به اندازه ی اون موقع ها پرررنگ بود .
نمی دونم اما حس می کنم هدفامون انقدر برامون کم نگ شده که خودمونم نمی تونیم پیداشون کنیم! حتی دیگه یادمونم نمیاد!
اما خدا وکیلی ...مردم تون موقع چطوری بدون هیچ وسیلهای حقشون رو پس گرفتن؟
پس چرا ما الان حتی نمی دونیم حقمون چیه ؟مگه چند سال گذشته؟؟؟؟؟

