تبليغاتX
من خودمم!
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385

یه غوغایی تو دلم بود.یه شادی سرشار از ترس  یه لذت همراه دلتنگی یه فرزانه همراه....

فکرش رو هم نمی کردم اجازه پیدا کنم تو جشن فرشته ها شرکت کنم.اما وقتی فرشته نگهبانم با روح پر تلاطمو ظاهر آرومش کنارم خوابید وقتی دستای گرمش رو تو دستام گرفتم از همه چیز مطمئن شدم!

از اینکه تو سینه فرشته نگهبانم غوغایی از اینکه اون پاک ترین و مهربونترینو مطمئن ترین قلبهای دنیارو داره و از اینکه...

واقعا خیلی دوستش دارم!

یه عروسک زرشکی با چشمای آروم و مهربون با یه تاج درخشنده که روی سرش درخششش چند صد برابر شده بود .با کفشهای سفید بهشتی که شروع راه زندگی رو براش به ارمغان میاورد

کنار مردی نشسته بود که همه زندگی اش رو می خواد باهاش تقسیم کنه

بالای سرشون ستاره های نقلی که فرشته های آسمونی می پاشیدن م یدرخشید

و پرواز آهنگین دو فرشته در آسمان سنت....

                                وخدایی که در این نزدیکی است!

 

                           آرش و فرزانه عزیزم پیوندتان مبارک!