تبليغاتX
من خودمم!

من خودمم!

گذشته و حال و آینده و ...احساسم راجع به هر چی دوست دارم!

همیشه گفتیم و شنیدیم که خدا زیباست و زیبایی رو دوست داره

خدا خیلی خصوصیات دیگه ای هم داره

خدا تنهاست اگر چه از این تنهایی ملول نمی شه اما این تنهایی رو به بنده هاش هم هدیه داده که برای بعضی ها رحمته و برای بعضی عذاب

خدا تنهایی رو به انسان داد تا با همه ی دنیایی بودن دنیا ما وقتی برای خدا داشته باشیم تا فرصت فکر کردن داشته باشیم که به خدایی خدا و فیاضیتش فکر کنیم که توی تنهایی ترین لحظه هامون اگر به خدا فکر کنیم دیگه تنها نباشیم خدا با این تنهایی بعضی ها رو زجر می ده کسایی که می دونن چطوری از این تنهایی درمیان اما نمی دونن دقیقا به چیه خدا باید فکر کنن یا اصلا قدرت فکر کردن به همچین خدایی رو ندارن و دوم کسانی که هرگز به خدا فکر نکردن و یا انقدر غصه دار می شن که دیگه مغز معیوبشون هنگ می کنه و یا خودشون رو با چیزهایی مشغول می کنن که تنهاییشون از یادشون بره اما خود تنهاییشون همیشه باقی میمونه

خدا انسان رو هم تنها آفرید .آدم ها تنها پا به این دنیا می گذارند حتی دوقلو ها هم یکی یکی به دنیا میان! انسان رو در مقابل پدر مادرش تنها آفرید در مقابل همسرش و در مقابل بهترین دوستهاش حتی در مقابل امامان و معصومین !!!

فقیرو غنی ،  یتیم و اصیل  ، قوی و ضعیف ، همه در داشتن تنهاییشون مشترک هستن نه پول ، نه همسایه ، نه قوم و عشیره و نه زور بازو و اعتبار و چه و چه و چه هیچ کدوم باعث نمی شن که کسی تنهاییش رو از دست بده .

تنها به دنیا اومدن و تنها از دنیا رفتن .  شاید ما معنای واقعی تنهایی رو فقط وقتی بفهمیم که همه اونچه که داشتیم چه خوب چه بد ، و همه کسانی که اطرافمون بودن چه مهربون و چه نامهربون ، با گذاشتن سنگ لحد از دست بدیم  و وقتی بی تفاوت همه سمت خونه هاشون می رن و به کار روزمره شون مشغول می شنه که می فهمیم تنهایی چه مزه ای داره و اون تنهایی کمی که در دنیا داشتیم رو اگه با یاد خدا پر کرده باشیم اونجا خیلی تنهایی رو نخواهیم چشید .

خدا یه جوری خلقت کرده که همیشه تنها باشی مگر وقتی با خودشی!

خدایا تنهایی هامون رو ازمون نگیر تا ما تو رو از خودمون نگیریم !اما خدایا تنهایی هامون رو با خودت پر کن که با همه ی تنهایی هامون تنها نمونیم!

 

                                                                             آمین

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط خودم  | 

امروز سی امین سالگرد ازدواجشونه .

امروز می شه سی سال که اولین چیزی که هر روز می بینن طلوع چشمهای همدیگه است .

امروز می شه سی سال که آخرین چیزی که هر روز می بینن چشمهای خسته ی همه .

امروز سی ساله که با هم می خندن و با هم گریه می کنن . با هم دل نگران و دلشاد می شن .

امروز سی ساله که دلهاشون همزمان می گیره ، همزمان می لرزه .

امروز سی ساله که با هم زیر یک سقف زندگی می کنن . امروز سی امین سالیه که شریک زندگی هم هستن .

اما نمی دونم چندمین سالیه که یکیشون اون یکی رو سورپریز می کنه .

نمی دونم توی این سی سال از همدیگه چی دیدن و چی شنیدن نمی دونم به هم چی گفتن و چقدر بهشون خوش گذشته .

 

من که فقط یک ساله دارم همچین زندگی رو تجربه می کنم .هیچوق نفهمیدم تو دلهای کوچیک دریاییشون چی می گذره . هیچوقت نفهمیدم کی غصه دار بودن .

18- 19سال با هاشون زندگی کردم اما ، هیچوقت بهشون انقدر نزدیک نشدم که بتونم موقع شادی هام ، قهقهه ی مستانه رو توی چشمهاشون ببینم . هیچوقت هم وقتی مشکلی برام پیش اومده نتونستم همه ی غصه ی عالم رو از توی نگاهشون بخونم .

هیچوقت نفهمیدم یکی از برقهای همیشگی دریچه ی و جودیشون برق نگرانیه . نگران بچه هاشون !

هیچوقت نفهمیدم توی مغز هاشون چی می گذره ؛آخه به قول مامانها تا مادر نشی نمی فهمی !

هیچوقت وقتی با یه حرف ساده که نشانه هایی از قدر ناشناسی توشه بغض بابام رو در آوردم عمق فاجعه رو حس نکردم .

هیچوقت کامل درکشون نکردم ، حتی وقتی با همه ی وجودم سعی کردم !

فکر کنم همه ی مزه اش به همینه . سی ساله که اونا با هم تنهان . بچه دارن اما بچه هاشون نمی فهممشون . هر زنی شوهرش رو ،و هر مردی همسرش رو می تونه درک کنه ؛ اما هیچ فرزندی قادر به درک پدر یا مادرش نیست .

چه مزه ای داره ؟ تلخه یا شیرین ؟ یا شاید هم تند یا شور یا ترش ؟

چه رنگیه ؟ سفید!؟ سیاه؟! خاکستری؟! آبی؟!سبز؟! یا شاید هم صورتی یا...

چه مزه ای داره زندگی زناشویی وقتی که سی سال از شروعش می گذره ؟

زندگی الان چه رنگی داره ؟ وقتی 3 تا دختر دارین 2 تا داماد و یدونه نوه !

وقتی زندگیتون رو اونجا و توی اون شرایط شروع  کردین هیچ همچین روزی رو دیده بودین؟!

امیدوارم الانتون بهتر از اونی باشه که در گذشته تصور می کردین ؛ و امیدوارم که خیلی هم بهتر بشه . ان شاالله .

 

خدایا شکرت که مامان و بابا داریم . اونم دوتا از بهترینهاشون رو ؛ دوتا از تپل ترینها و مهربونترین هاشون رو !

 

 

 

                     مامان بابای عزیز و نازم سی امین سالگرد ازدواجتون مبارک

                    ان شاالله صد امین سالگرد عروسیتون رو با هم جشن بگیریم .

 

 

 

                     از طرف (خواهرم –بابای حورا)(خودم-همسرم)و(اون یکی خواهرم )  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت   توسط خودم  | 

روز پدر فردا پس فرداست اگر چه که من هنوز نفهمیدم یه مراسمی رو شب قبلش می گیرن همون روز می گیرن یا فرداش اما در کل روز پدر نزدیکه و به این جهت می خواستم از همه ی باباهای خوب تشکر کنم و بهشون تبریک بگم و بابای خودم رو معرفی کنم.

بابا ی من یه بابای تپل مهربونه که قبلا سیبیل هم داشت اما۲-۳ سالی می شه که دیگه سیبیل میبیل نداره . خیلی خیلی احساساتیه که همش هم سعی می کنه یه طوری نشون بده که مثلا من احساساتی نیستم و اینا . خیلی خیلی دل نازکه و با اینکه زود عصبانی می شه فوری خودش از دل آدم در میاره . وقتی جذبه(؟)می گیره گلاب به روتون آدم از ترس به یه دست لباس اضافه نیاز پیدا می کنه .

یادمه اوایل که خوابگاه بودم وقتی من تلفنی با بابام حرف می زدم ملت دور تلفن جمع می شدن و از تعجب و فضولی در حال ترکیدگی قرار می گرفتن . چون من مامان بابام رو با ضمیر جمع مخاطب قرار می دم (و به شدت مصر هستم که فرزندانم هم اینگونهرفتار کنند) البته بجر مواقعی که پرروییم می زنه بالا یا بچه گونه حرف می زنم (یعنی در کل بیش از ۹۰٪مواقع)

همه تعجب می کردن که وای شما چقدر رسمی با هم حرف می زنید!!! آخه من چون دلم هم تنگ می شد سعی می کردم مراتب پاچه خواری رو هم به اندازه ی کافی به جا بیارم . خلاصه همه کفشون می برید بعد در عین حال می دیدن که من همش بچه گونه حرف می زنم و خودم رو به غایت لوس می کنم و بابام هم از اونطرف تحویلم میگیره و به وضوح از این لوس بازی من خوشش میاد و از طرف دیگه هر از گاهی برای اینکه جو من رو نگیره می زنه تو ذوقم ! این پارادکسی که در روابط من و بابام وجود داره خیلی خوش مزه است .

مثلا من وقتی یهو می رم پیش بابام و پاچه خواری یا همون ابراز علاقه ی خودمون رو از خودم در می کنم بابای بنده خدام می خنده و می گه دیگه چی می خوای ؟! حالا قبل از ازدواجم که دیگه چی می خوای - ایندفعه چقدر می خوای بود - البته این هنر هر دختریه که چطوری از بابش پول بگیره که بابش شاکی نشه .

البته رابطه ی داغون اطرافیانم با باباهاشون هم باعث می شد من بیشتر به این فکر کنم که چقدر بابام رو دوست دارم چون واقعا دوستشون دارم .

هر دفعه هم که هی الکی الکی به یه بهانه ای وصیت نامه میارن تا امضا کنیم من تا یک ماه دارم به (دور از جونشون دور از جونشون گوش شیطون کر) وقتی فکر می کنم که بابام نیست و همینطوری عین آدمهای عاقل !!!! پقی می زنم زیر گریه و دیگه هم به این راحتی ها بند نمیاد .

خوب بسه دیگه.

باباجون همه ی اینایی که گفتم همون مخ خوردن های همیشگیمه که فقط و فقط قسمت شماست . همون لوس کردنهایی که فقط شما خریدارشید .

همون بوسهای زورکی شب بخیر  .

 همون زورکی تولدت مبارک گفتن ها .

 همون سالی ۳ تا روایت برای تولد .

همون وایسادنهای روی زانوتون که جدیدا نمی دونم چرا با جیغ و داد شما همراه شده(وا!مگه من چاق شدم!؟!) .

 همون گریه های پشت سی سی یوم .

 همون حال دادنهای هر از گاهی و وقت و بیوقت شما که کلی به آدم می چسبه . 

همون مسیرهای تهران - زنجان که به خاطر جاموندن از قطاره . 

همون رانندگی من و ترکیدن جعبه دنده ماشین .

 همون مسافرت شهرکرد که با اینکه توش خبر خوشی نشنیدین اما به اندازه ی یه آسمون من رو بهتون نزدیک کرد .

همون بغضتون توی روز بله برونم موقع خوندن متن بله برون .

 و همون سیبیل جوویدن های مجازی(چون دیگه سیبیل ندارین ولی حالتش رو که می گیرین تابلوه ) .

و همون به خودت فشارنیار گفتنتون وقتی می خواستین بگین آقاجون خوب نمی شه . 

 

بابا جونم دیگه نمی تونم بنویسم...

فقط اینکه ....

روزتون مبارک و ....

 

 

 

دوستتون دارم بابی تپل من

قول بدین همیشه تپل و سرحال و مهربون و باهوش بمونین و اون رمز شنوایی در خواب از فاصله ی شونصد متری رو به پسرمن هم بگین !

بازهم دوستتون دارم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط خودم  | 

خیلی حرفها هست که به هیچکس نمی شه گفت . نه به پدر، نه به مادر ،نه همسر ، نه حتی دوست !

البته مسلمه که همه ی این حرفهای نگو رو به خدا می شه گفت اما...

نمی دونم کاش آدم صدای خدا رو می شنید ؛ یا لااقل عکس العملی چیزی...! اینطوری آدم بهتر آروم می شد !

یه راه حل برای اینکه به این چیزا و خیلی چیزای دیگه فکر نکنم پیدا کردم . یه راه حل برای اینکه سرم انقدر گرم بشه که حتی نفهمم اطرافم چی می گذره . یه راه حل برای اینکه گذر زمان رو بیشتر حس کنم .

 

 

 

                                                   بچه

 

 

 

آره بهترین راهش بچه دار شدنه . گور بابای مادر نمونه و مهربون و دانا . گور بابای همه آمال و آرزوها . اینا همش کشکه .بیخوده . هر چی بخواد بشه خودش می شه و هیچ کس نمی تونه جلوش رو بگیره نه من نه هیچ  ... دیگه ای .

یه راه حل خوب برای از چاه در اومدن و توی یه چاه گنده تر افتادن !

یه راه حل خوب برای یه تحول عظیم اعصاب خورد کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط خودم  | 

دیروز صبح در بالکن رو که باز کردم یه قاصدک بزرگ خوشگل خودش رو پرت کرد توی بغلم!

یاد بچگی هام افتادم.آرزوهامون رو در گوش قاصدک می گفتیم و فوتش می کردیم.

یا پیغامی رو بهش می گفتیم تا برامون برسونش!

بچه که بودم حیاطمون پراز قاصدک بود.

خیلی سال بود قاصدک ندیده بودم .حالا الان اینجا وسط اینهمه برج و ساختمونهای نا تموم بدون هیچ گل و درختی ...این قاصدک خودش رو به من رسوند .برای چی؟چه پیغامی باید بهش می دادم.

دوست داشتم بدمش به حامد و دادم و...خوب بقیه اش رو نمی گم اما حالا...

اون قاصدک تپل توی کیس کامپیوتره.قاطی اینهمه خاک و سیم!!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت   توسط خودم  | 

 

می خوام یه فیلم دیگه تعریف کنم که اسمش مالنا است .

مالنا، فیلمی ایتالیایی است . ساختهٔ جوزپه تورناتوره و با بازی مونیکا بلوچی درسال ۲۰۰۰ میلادی که بر اساس داستانی از لوچانو وینچنزونی ساخته شده است.

 

مالنا یه زن فوق الهاده زیبا و جذابه که توی شهر انگشت نماست . یه زن سنگین و ساکت و خانم  که شوهرش به جنگ رفته و چون شوهرش پیشش نیست همش پشت سرش حرفهای بد می زنن و مردها به هرترتیبی که شده سعی می کنن یه انگشتشون رو به این ظرف عسل برسونن .  

اما مالنا عاشق شوهرشه و هر روز با عکس شوهرش می رقصه و اونو بارها می بوسه!

پسر بچه ها یی که تو سن بلوغ هستن مدام جلوی مالنا سبز می شن و مردهای شهر از دور و نزدیک قربون صدقه ی مالنا می رن و زنها پشت سرش حرف می زنن و بهش بد و بیراه می گن و به شوهرهاشون اجازه نمی دن به مالنا کار بدن و برای همین با اینکه مالنا خیاط خوبیه نمی تونه لباسهاش رو بفروشه بنابراین درامد نداره .

پدر مالنا معلم مدرسه پسرونه است و وقتی دختر جذابش گرسنه می شه می ره پیش پدرش تا یه چیزی بخوره .

اما آدمهای حریص و حسود شهر به پدر مالنا یه نامه می نویسند وبه دروغ بهش می گن که دخترش با همه ی شهر خوابیده!!!!و پدره دیگه دخترش رو به خونه اش راه نمی ده . در همین گیرو دار خبر میارن که شوهر مالنا مرده و مالنا حسابی ناراحت بوده و از خونه بیرون نمیومده . اما توهین های زنهای شهر و نگاههای کثیف مردهای شهر نه تنها همچنان همراهش بوده بلکه بیشتر هم شده بوده . یه روز که مالنا خیلی گرسنه بوده یه مردی تو خیابون میاد که به مالنا غذا بفروشه . مالنای زیبا به طرف کیف مرد حمله می کنه و 2 تا مشت خوردنی می چپونه توی دهنش و به مرده می گه الان پولش رو ندارم بدم . مرده بهش می گه راه خیلی ساده ای هست برای اینکه گرسنه نمونی…!!! مالنا از خوردن دست برمی داره و یهو بمباران می شه و همه فرار می کنن . پدر مالنا توی این بمباران کشته می شه .

مالنا انقدر گرسنگی بهش فشار میاره که …

موهای مشکی بلندش رو(که نماد پاکیشه)رو کوتاه و رنگ می کنه و می ره توی بار می شینه و یه سیگار میذاره توی دهنش .که یهو n تا فندک جلوش روشن می شه و اینطوری مالنا از گرسنگی درمیاد.

و هر هفته که مردی به خونه ی مالنا میومده مالنا اول ازش می پرسه غذا با خودت آوردی؟!و بهشون می گفته تا وقتی غذا بیارن می تونن بیان . نه حتی پول فقط غذا! یعنی فقط برای سیر کردن شکمش !!!

تا اینکه آلمانیها وارد ایتالیا می شن و توی شهری که مالنا زندگی می کنه مستقر می شن و مالنا با یه زن دیگه می شن هم.خواب.ه های این آلمانی ها!

بعد که جنگ تموم می شه (اینجا ناراحت کننده ترین صحنه های فیلمه) زنها می ریزن توی مقر آلمانیها و مالنا رو با موهاش می کشن روی زمین و میارن وسط خیابون و انقدر می زننش که همه سر و صورت و بدنش خون خالی می شه و لباسهاش پاره می شه و تقریبا عریان می شه بعد هم به سیستم وحشی بازی موهاش رو همونجا قیچی قیچی می کنن و هورا می کشن . (صدایی که اینجا شنیده می شه هورای زنهاست و جیغ بلند مالنا که تقریبا صدای غالبه ) بعد که همه خسته می شن و ولش می کنن ، بهش می گن حالا ببینیم کدوم مردی ازت خوشش میاد! آخه قیافه ی مالنا واقعا وحشتناک شده . مالنا در حالی که سعی می کرد با دستهاش بدن عریانش رو مخفی کنه رو به مردها با عصبانیت توام با عجز ، جیغ می زنه . هیچکس هیچی نمی گه و حرکتی نمی کنه .حتی کسی چیزی روش نمیندازه که پوشیده بشه !!! و مالنا با گریه روی زمین می خزه تا به خونه اش برسه .

مالنا از شهر می ره و فراموش می شه … !

بعد از مدتی شوهر مالنا برمی گرده ؛ در حالی که فقط یک دست داشته و سراغ زنش رو از هرکس می گیره کسی جوابش رو نمی ده . تا اینکه چند تا مرد بدکاره بهش می گن که باید توی ف.ا . ح.ش.ه خونه ها دنبال زنت بگردی . و مرد یک دست رو حسابی تحقیر می کنن .

 یه پسر بچه که داستان کلا از دید اون نقل می شه به شوهر مالنا یه نامه می نویسه وحقیقت رو بهش می گه .می گه که اون به خاطر گرسنگی مجبور شده اون کارها رو بکنه ولی هنوز عاشق شماست و بهتون وفاداره . شوهره هم می ره تا مالنا رو پیدا کنه.

 

بعد از یک سال مالنا در حالی که به اندازه ی 10 سال شکسته شده ، دست توی دست شوهرش ، توی شهر ،با غرور راه می ره . بدون اینکه به صورت هیچکس نگاه کنه (مثل همیشه سرش پایینه) در حالی که کل شهر دارن اونها رو با تعجب نگاه می کنن .

بعد مالنا توی بازار می ره که خرید کنه . زنها در گوشی پچ پچ می کنن . هیچ صدای بلندی توی بازار نیست .

یهو همون زنی که موهای مالنا رو قیچی کرد ، مالنا رو با اسم شوهرش صدا می کنه وبهش سلام می کنه ! مالنا با نگاهی پر از خشم و نفرت به اون زن نزدیک می شه ، توی چشمهاش نگاه می کنه و خیلی آروم و محترمانه جواب سلامش رو می ده!!!!!!!!!!

یهو همه صداها توی بازار بلند می شه . همه زنها باهاش سلام علیک می کنن و دست می دن و زورکی زورکی از اجناس خودشون بهش می دن و می گن که عجله ای برای گرفتن پولش ندارن ! (یعنی مجانی می دن بهش )

آخرین نمای فیلم مالنا در حالی که به اندازه ی 10 سال شکسته شده و با این حال هنوز به شدت زیباست آرومتر از همیشه و با دستهایی پر از خرید به خونه اش بر می گرده .   

بعد از دیدن این فیلم انقدر غصه ام گرفت که دیگه از گریه و اینا هم گذشته بود بغض داشتم اما نمی تونستم گریه کنم به هرچی زن و مرد بود کلی بدو بیراه گفتم ....تا شب هم هی یادم می افتاد .

الان هم اصلا نمی تونم حسم رو بگم .

به خانمها توصیه می کنم این فیلم رو ببینن و به آقایون نبینن بهتره چون تصورات یه پسر بچه ی 14-15ساله است راجع به یک زن ؛ و خوب می دونین دیگه…

 

بیچاره مالناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!

 

اینم یه لینکه که بی اجازه ی صاحبش گذاشتم اینجا راجع به همین فیلم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط خودم  | 

انسان فانی آفریده شده  !

همه می میرن . چه خوب چه بد . چه سیاه چه سفید  .چه معصوم چه ظالم....

می شه با مرگ زندگی ایجاد کرد حیات برای دیگری !

بدون دردسر و بدون ترس . چون اون موقع دردی احساس نمی کنی ! لا اقل به خاطر این کار!

اهمیت اهدای اعضا رو کسانی بهتر می دونن که منتظرش هستن !

بامراجعه به سایت زیر شما  هم می تونید بدون دردسر بعد از ایشالا ۱۲۰ سال به بیش از ۵ نفر حیات دوباره ببخشید .

www.iran-ehda.com

 

در ایام رجب و شعبان و رمضان بیاین همو دعا کنیم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط خودم  | 

 توی یکی از کتابایی که تازه به دستمون رسیده ، حامد علائم ظهور رو خونده بود . می گفت نهایتا ده تا دونه اش هنوز اتفاق نیفتاده که اونا هم در فاصله ی زمانی کم اتفاق می افته . خودمم الان خوندم که رحیم پورازغدی گفته بود از 313 تا یار امام زمان 50 تاش خانم هستن!!!!!

انقدر گریه ام گرفت که نگو!

یه ترسی همه جونم رو گرفت!

وقتی امام زمان (عج) ظهور کنن من کجام؟! زنده هستم؟ یا مرده؟

اگه زنده ام چطوری می فهمم ؟! نکنه دیر بفهمم ! نکنه شک کنم !

امام چی ؟ اصلا به من نگاه می کنن ؟ یا روشون رو ازم برمی گردونن ؟

آیا بهم لبخند می زنن یا اخم می کنن؟

حامد چی ؟ می دونم که با حامد خوب رفتار می شه . خیلی نگران اون نیستم . فقط می ترسم با ظهور امام زمان حامد بفهمه چه کلاهی سرش رفته و اونوقت ... !

بچه هام چی ؟ اونا چی کار می کنن ؟ عقلشون می رسه یا جو گیر می شن ؟ مثل خیلی ها که زمان جنگ جو گیر شدن و رفتن جبهه و الان به  خودشون می گن رزمنده یا جانباز و برای خودشون خداتا حق قائل می شن . همونهایی که خودشون یا نسلشون ، انقلاب و اسلام و کشور اسلامی رو می خوان به گند بکشن ! خودمونیم تا حدودی هم موفق بودن !

خدایا یه حس دوگانه دارم  . مثل همیشه ! هم می خوام بیان ، هم می ترسم که بیان ! اگه محلم نذارن چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 مثل مکه و کربلا رفتن که هم می خوام برم هم نمی خوام  . می ترسم فضا منو نگیره . اگه برم کربلا و هیچ احساسی بهم دست نده ،خودم خودم رو مستحق جهنم می دونم . برای همین می ترسم !از همه چیز !

برای همین از بچه دار شدن می ترسم ! برای همین از زندگی کردن می ترسم ! برای اینکه همیشه جمع اضدادی که توی قلب و فکرمه جلوی مطمئن شدنم رو می گیره .

اگه من دختر خوبی باشم ، یعنی فقط در حدی که امام ازم رو بر نگردونن ، ازشون می خوام دعام کنن ؛ که بشم اونی که باید . اونی که می تونم . بهترین چیزی که می تونم باشم ، بدون هیچ تضادی!

یا امام زمان منو دعا می کنین ؟ می خوام تا قبل از اومدنتون دختر خوبی شده باشم !!

خواهش می کنم توی این 3ماه کمکم کنین خودم رو دوباره بسازم ! احساس می کنم دیگه وقتی نمونده برای خودم .انگار قرار نیست رمضان سال دیگه رو ببینم!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط خودم  | 

 

درسته که همه ی آدمها بدی هایی دارن و هیچکس انسان کاملی نیست معصوم نیست و جایز الخطاست و در ضمن این رو هم می دونم هرگز نمی شه تمام تمام تمام مردم یک کشور راجع به یک موضوع نظر مساعد داشته باشند.بعضی ها فقط تا نوک دماغشون رو می بینن بعضی ها فقط خودشون رو می بینن بعضی ها به فکر نوادگانشون هستن بعضی هاهم فقط به ایران و اقتدارش فکر می کنند.بعضی ها هم انقدر بیچاره هستند که قدرت و توانایی فکر کردن راجع به مسائل کشورشون رو ندارن!

خداییش کدوم رئیس جمهوری حاضر می شه به دورترین روستاهای کشور سر بزنه و تو خونه های روستایی کنار فقیرترین مردم کشور بشینه و باهاشون گپ بزنه؟

کدوم رئیس جمهوری غذاش رو از خونه اش میاره؟

کدوم رئیس جمهوری اینهمه تو هزینه های خوش گذرونی دولت(که ملت باورشون شده اینها طبیعیه و حق هیئت دولته)صرفه جویی می کنه؟

کدوم رئیس جمهوری ماشین قبل از ریاست جمهوریش رو نگه می داره؟

کدوم رئیس جمهوری با گنده ترین های دنیا اینطوری از موضع قدرت حرف می زنه؟ کدوم رئیس جمهوری هر چند وقت یکبار میاد توی تلویزیون گزارش عملکردش رو می ده؟

کدوم رئیس جمهوری کلا با 3-4 دست لباس رویت می شه؟

کدوم رئیس جمهوری –من من نمی کنه و همش می گه دولت دولت  و هر جمله ای که می گه 2بار از کلمه – مردم –استفاده می کنه؟

کدوم رئیس جمهوریه که وقتی باور داره یه چیزی حق کشورشه و مردمش استحقاق داشتن اون چیز رو دارن انقدر با سماجت و شجاعت سر حرفش بایسته و به هر ترتیبی که شده اون حق رو بگیره؟

کدوم رئیس جمهوری بوده که با اینکه آخوند نیست نهایت سعیش رو می کنه تا بر مبنای دین عمل کنه؟

من بهش رای دادم و باز هم این کارو می کنم !

به کوری چشم هر چی آدم حسود و تنگ نظره ! آدمهایی(جونور هایی) که همیشه نیمه ی خالی لیوان رو میبینن !

پررو هایی که دم از نبود آزادی بیان می زنن و از طرفی هر جا و به هر نحوی هرچی از دهنشون در میاد به رئییس جمهور می گن!برین ببینین تو کدوم کشور کسی جرات همچین کاری رو داره و اونایی که دارن چه بلایی سرشون اومده!

حتی اگه احمدی نژاد آدم بدیه من بهش رای می دم چون بقیه ازش بدترن ! و بین بد و بدتر عقل سلیم بد رو انتخاب می کنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت   توسط خودم  | 

2-3 شب پیش شبکه یک یه فیلم نشون داد .

توی یه پرورشگاه یه دختر کوچولویی بود به اسم رویا که یه روز سر کلاس با این درس مواجه می شه که مادر در باران آمد!!!

رویا فکر می کرداگه بارون بیاد مامانش میاد دنبالش!

رویا می ره از بابا علی (فراش مدرسه شون ) می پرسه چی می شه که بارون میاد؟ بابا علی هم بهش می گه اگه منتظر بارونی نماز باران بخون !

رویا نماز باران می خونه اما بارون نمیاد ! یه روز می گذره ، 2روز می گذره ، 3روز می گذره...تا اینکه یه شب بارون میاد .رویا می ره زیر بارون و خوشحالی می کنه و شعر می خونه (بارون بارون بارونه . خدا خودش می دونه . رویا مامان نداره...) اما مدیر موسسه میاد و می بردش تو و ازش می پرسه کی به تو گفته مامانت قراره بیاد؟!

رویا تب شدیدی می کنه و مریض می شه و اصلا لب به غذا و دارو نمی زنه.

معصومه (دوست رویا که  3- 4 سال ازش بزرگتر بوده و حکم یه خواهر بزرگتر رو براش داشته<آخه توی پرورشگاهها معمولا بچه های کوچک رو به بچه های بزرگتر میسپرن که مراقبشون باشن>)برای اینکه رویا غذاشو بخوره بهش می گه مامانت اومد اما چون تو مریض بودی بابا علی بهش گفت بره و هر وقت خوب شدی بیاد.و بهش قول داد که وقتی خوب شد لباسهای قشنگ تنش کنه و موهاش و براش خوشگل کنه .

رویا خوب می شه و روز موعود فرا می رسه . رویا می ره سراغ بابا علی و بهش می گه خوب من حالم خوب شد به مامانم بگو بیاد منو ببره . اما با دیدن تعجب شدید بابا علی می فهمه که معصومه بهش دروغ گفته و دلش خیلی می شکنه ! چون معصومه هیچوقت دروغ نمی گفت مخصوصا به رویا ! رویا می ره توی کمد قایم میشه و گریه می کنه ... وقتی رویا رو پیدا می کنن بیهوش بوده . همه بچه های موسسه با معصومه دعوا می کنن و بهش می گن که تقصیر توه!

معصومه هم از موسسه فرار می کنه و می ره که مثلا مامان رویا رو پیدا کنه که خودش گم می شه!

رویا یهو به هوش میاد و از جا میپره و معصومه رو صدا می کنه .خواب بد دیده . خواب دیده معصومه تصادف کرده و مرده!!!!

معصومه پیدا می شه رویا می پره بغلش ! گریه می کنه و می گه من مامانم رو نمی خوام . دیگه منو تنها نذار و از پیشم نرو ....

 

ببخشید اگه به طرز خیلی مسخره ای فیلم رو تعریف کردم اما بازیگرهای کوچولوی فوق العاده ای داشت .

باید می دیدین رویا چه طوری گوله گوله اشک می ریخت و دیالوگهاشو چقدر قشنگ می گفت!

منم که تقریبا کل فیلم داشتم مثل ابر بهار گریه می کردم.(طبق معمول)

اینو گفتم که راجع بچه پرورشگاهی ها یکم فکر کنیم .که چه احساسی دارن . چطور فکر می کنن . چطور خوشحال می شن . و چطور....

من کاملا می تونستم با رویا همزادپنداری کنم ! مطمئن بودم اگه منم یه بچه پرورشگاهی می شدم عین رویا می شدم ! بااینکه الان شکر خدا هم بابا دارم و هم مامان(خدا نگهشون داره!)

 

 خیلی سعی کردم توی یکی از این موسسه ها وارد بشم اما نشد !

 دوستان بیاین یکم از خودخواهیمون کم کنیم و به بچه های بی سرپرست یکم فکر کنیم....!براشون دعا کنیم و از خدا بخوایم حتی اگه بابا و مامان خوبی هم نشدیم تا وقتی بچه هامون از آب و گل در نیومدن کنارشون باشیم و ازشون مراقبت کنیم!

 

 

    خدای خوب و مهربون باز هم به خاطر نعمت خانواده ازت ممنونم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط خودم  |