تبليغاتX
من خودمم!

امروز تو وبلاگ فرزانه راجع به خوابگاه خوندم یاد قدیما کردم!رفتم سراغ عکس ها و فیلمها نه فقط مال دانشگاه اما مال دانشگاه هم توش بود!

یه فیلم جالب رو دیدم !گویا من یه پلو درست کرده بودم که توش سنگ بوده !و خودم نخوردم و رفته بودم بیرون وقتی برگشتم دیدم بچه ها توی اتاق تحصن کردند یه عالمه شعار روی جارو و درو دیوار اتاق نوشته بودن!مثل"فائقه ی بی کفایت اخراج باید گردد" یا سنگ رو چسبونده بودن رو کاغذ و نوشته بودن "این در غذا چه می کند؟"یا "مادر فائقه چه می کند؟!" کلی خندیدم !

رفتم یه سری عکی دیدم قیافه ام اینجوری شد:-o  ماشالا به این همه ابروووووووووووووووو!یعنی ابرو واقعا در حد چمن!خودم کف کرده بودم!عکسهای دبیرستان بود!نه تنها قیافه ی من بلکه قیافه ی همهمون!!!!!یعنی واقعا کمدی بود !دوستای دبیرستانم!هدی پریسا عارفه خواهرم!وای وای وای.....منم ماشالا خپل بودما!ولی خدایی خیلی خوب شد وزن کم کردم!

بعد رفتم یه سری عکس از آقاجون و عمه عصمت خدا بیامرز دیدم!قیافه هاشون داشت یادم می رفت!

بعد وارد عکس های دانشگاه شدم!قیافه ها که کلا غیر قابل توصیف بود!یه عکس بود از یه شب یلدای کذایی که یه ماجرای نحسی بعدش پیش اومد ولی خدایی خیلی خاطره بود اتاق 14 -15 ملت توی خوابگاه آسایش نداشتن از دستمون !چقدر اون شب پامون درد گرفت از بس روی پوستهای تخمه و گردو و آشغالها راه رفتیم !!!!! بعد عکسهای اصفهان بود سه کله پوک (هانیه و فرزانه و من با ادای پت و مت)روی یه پل که نمی دونم کجا بود جلوی یه عالمه ادم چقدر توی اون مسافرت مسخره بازی دراوردیم بیخود نبود اخرش بهمون گفتن نخاله ها!

عکسهای باغ پرندگان که از نیمرخ و از پشت سر می نداختیم دختره کمه داشت ازمون عکس می نداخت نمی تونست روی پاش وایسه از بس می خندید!

یادمه مارو ساعت8صبح بردن دشت بهشت !درش بسته بود برای اینکه ما شاکی نشیم بردنمون پارک ما هم سوار بر تاپو سرسرهترانه ی زیبا و با معنای "آهویی دارم خوشگله رو می خوندیم!"یادمه با گارسونها با لهجه اصفهانی حرف میزدیم و و با همن لهجه هم عصبانی می شدیم و داد و بیداد!بعدشم کلی می خندیدیم!

تو همون مسافرت هرجای دیدنی که می بردنمون تا 2تا خارجی می دیدیم هر 10تامون حمله می کردیم طرفشون و باهاشون سریع عکس می نداختیم و متفرق می شدیم !اون بد بختها هم گیج و گنگ ما رو نگاه می کردن که چی شد؟!اینا چرا اینجوری کردن؟!و ما هر هر می خندیدیم!

یادمه به درز دیوار می خندیدیم.خدا مارو ببخشه چقدر آدما رو مسخره می کردیم!بعد هم که مثلا متنبه شدیم و تصمیم گرفتیم کسی رو مسخره نکنیم یه نفر که از جلومون رد می شد بدون اینکه کسی چیزی بگه نگاهش می کردیم بعد به هم نگاه می کردیم و می زدیم زیر خنده!

یه دختره بود موهاشو کرده بود مثل اتیش!قرمزو نارنجی و زرد اول اتفاقی دیدیمش بعد اومدیم تو اتاق و برای اینکه تابلو نشه 2تا 2تا میومدیم بیرون یه دور دورش می زدیم و نگاش می کردیم و می رفتیم تو اتاق و هر هر هر بعد گروه بعدی!دختره داشت تلفن حرف می زد خودشم خنده اش گرفته بود!بعد دوستش بهمون گفت شماها چندتایین تو این اتاق؟!دیگه کسی نیست بخواتد بیاد تماشا!؟

آخه ما 10 بودیم !10 تا دختر شلخته و تنبل!برای گروهمون هم اسم گذاشته بودیم alone ten" " که البته بعدا متوجه شدیم از نظر دستوری معنای احمقانه ای می ده!

یادمه یه ترم همه شیمی رو افتادن!ولی یادم نمیاد کسی اصلا مشروط شده باشه!بجز من البته

چقدر وقتی سفره خونه می رفتیم خوش می گذشت !البته یه بارش به خاطر موبایل هانیه بود!چه فیلمی داشتیم سرش!

وای یاد دکتر رفتن های اونجا .... دل درد من با اون عینک شکسته که من با شیشیه ی شکسته اش 2هفته با اعتماد به نفس می رفتم دانشکده آخه اتفاقی پای یکی رفته بود روش !دکتره بهم می گفت مطمئنی اون پایی که رو عینکت رفته تو شکمت نرفته؟!

وای یاد هوشه هوشه گفتن های عاطفه وقتی حالش بد شده بود.....هنوز یادش می افتم می خندم !

 

یه روز با خنده هامون خاطره می سازیم یه روز به این خاطره هامون می خندیم !یادم نیست دقیقا همین جمله بود یا نه ولی یادمه موقع دیدن عکسهای"گاوازنگ" هانیه به طور نا خوداگاه یه همچین جمله ای گفت بعد هم خودش از اینکه جمله ای به این پر معنایی گفته کف کرد و قرار شد این جمله رو بنویسیم و بزنیم به دیوار!

حالا من زدمش به دیوار وبلاگم!

یکشنبه پنجم مهر 1388

به دلیل بالابودن غلظت هموگلبین خونم در سن 24سالگی!!!!!طبق دستور دکتر باید می رفتم و خون می دادم

به قول دکتر مافی:"صدقه سرخودم و شوهرم یه کیسه خون به بچههای اتاق عمل هدیه بدم"

نمی دونم خیلی استرس داشتم !وقتی وارد بیمارستان میلاد شدم با دیدن سیل جمعیت بر استرسم افزوده شد!

نمی دونم چه خبر بود انگار راه پیمایی بود!یه وضعیت جالبی بود که نگو!

بعد که مرکز انتقال خون رو پیدا کردم طی یک اشتباه کوچیک که الان متوجه شدم اشتباه می کردم اطلاعات جواب آزمایشم رو اشتباه گفتم و آدما یکی پس از دیگری بر جاذبه زمین غلبه می کردن ومی چسبیدن به طاق چون ماکزیمم هموگلبین16بود و مال من 16.3! و من به همه گفتم 61.3!!!!!از همه اصرار که اشتباه می کنی از من انکار و با اعتماد به نفس هم ی گفتم بابا سواد خوندن نوشتن که دارم دیگه!

خلاصه روی یه تخت-صندلی خوابیدم و با خانوم پرستاره کلی گپ زدیم تا تموم شد!400cc 

با اینکه اهدای خون من به خاطر ایجاد سلامتیم بود احساس خوبی داشتم!اینکه شاید خون تو باعث بشه یه نفر از مرگ نجات پیدا بکنه . و حالا مطمئن شدم که آدم زکات سلامتیش رو باید با اهدای خون بده!این کار رو هر 3ماه یکبار می شه انجام داد .

من هم همه خوانندگان رو دعوت می کنم که زکات سلامتیشون رو بدن!

اجرکم عندالله

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388

دیشب حدود ساعت 12 تلویزیون یه برنامه گذاشته بود به این اسم!آژیر!!!!

جریان یه دادگاه بود ! یه کارگری که مدت زیادیه بیکاره 2تا دختر داره و همسرش توی بیمارستانه .می پرسین چرا؟چون 1دوقلو به دنیا آورده !!!!!!و اجازه ی خروج از بیمارستان رو  نداره به خاطر100000 تومان!

نقش اول این برنامه به نظر یه ادم معمولی میاد آدمی که هیچ سابقه ی کیفری نداره!و خودش خودش رو معرفی کرده!به جرم قتل عمد!

داستان اینطوریه که این آدم روش نمی شه از برادرش کمک بخواد!یعنی روش نمی شه به برادرش بگه که لنگ 100 تومن مونده برای همین می ره سراغ یکی از هم محلی هاش. طرف هم ازش استقبال می کنه و دعوتش می کنه توی خونه و بهش می گه من 100تومن رو بهت می دم اما تا عید باید 300بهم برگردونی.

بقیه اش حرفهای متهم و شاهدهاست که جریان رو اینطوری روایت میکنه : متهم عصبانی می شه و شروع به داد و فریاد می کنه به خاطر این پیشنهاد بیشرمانه !و نزول دهنده هم با یه چوب به متهم حمله می کنه و می گه که تو می خوای پول منو بدزدی!متهم هم چوب رو از دست مقتول می گیره و با حالت جنون آنی می زنه توی سر مقتول...

4تا بچه ی قدو نیم قد و مادرشون افتادن روی پای اولیای دم که رضایت بدن!صدای گریه و التماس میاد!و در نهایت یکی از 7نفر اولیای دم رضایت می ده!

قاضی اصلی با یه حالت عصبی تسبیحش رو می چرخونه و می گه هر روز از خدا می خوام امروز که میام اینجا دیگه کسی به خاطر 100000تومان آدم نکشته باشه!آخه به خاطر 100000تومان؟!!!

 

 

 

بعد از برنامه خانوم دکتر فردوسی پور و یکی از قاضی های این پرونده سر این موضوع بحث می کردن!

فردوسی پور وارد مقوله ی فردی این ادم شد که اعتقادات مذهبی و تربیت این ادم و اختلالات شخصیتی و .... ولی قاضی از دید آسیب شناسی جرم وارد موضوع شد و کلا جمع رو متوجه کرد که این آدم به عنوان یه مرد چقدر فشار روش بوده!!!!!که باعث شده این فرد دچار جنون انی بشه!

فردوسی پور می گفت نمی شه که هر کس جای ایشون باشه ما بهش حق بدیم که یه نفر رو بکشه!قاضی هم اضافه کرد ما قرار نیست همچین حقی به کسی بدیم می گیم این ادم همه جور دلیلی برای دچار شدن به اختلال شخصیتی و جنون انی داشته! این آدمی که در یه روستا در حاشیه ی قرچک ورامین زندگی می کرده!

 

 

 

 

با خودم فکر می کردم بیچاره زنش!!!!!بیچاره زنش و بازهم بیچاره زنش!بعد بچه هاش !4تا دختر!بی سرپرست چجوری بزرگ می شن !

با خودم فکر می کردم 100000تومان مگه چقدره!مردم تو خیابون میلیاردی معامله می کنن!

3تا ماشین توی پارکینگ یه خونه!3تا ماشین که هیچکدوم زیر 100تومان نیست!چرا یکی باید توی یه خونه 2000متری زندگی کنه در حالی که این ادم به خاطر فشار مالی 100000تومانی آدم بکشه!!!!!!!!!!!!!

می فهمی چی می گم؟!ادم کشته!به خاطر 100000تومان. این 100000تومن تو خرج خونه گم می شه!

خدایا داریم به کجا می ریم؟از فردوسی پور خیلی حرصم گرفت !حرصم گرفت که این ادم رو قربانی نمی دید!البته نمی تونه هم ببینه !خانوم دکتری که میزیتش خدا تومنه حالا چطور می خواد بفهمه لنگ 100 تومن موندن یعنی چی؟!

کی می خواد بفهمه یعنی چی؟کی می تونه بفهمه یعنی چی؟!

داریم به کجا می ریم خدایا !یه سری با دل خوش می رن سراغ ف اح ش گ ی که خرج موادشون رو در بیارن!

دیشب همش این سئوال رو از خودم پرسیدم مادر 4تا دختر!که 2تاشون نوزاد هستن!که تو یه نقطه ی پرت زندگی می کنه که شوهرش به جرم قتل تو زندانه (اگه کشته نشه!)چجوری شکم بچه هاشو سیر می کنه؟

باید چهره زن رو می دیدی که چطور سعی می کرد گریه اش رو کنترل کنه و خودش رو منطقی نشون بده!

خدایا خدایا خدایا داریم کجا می ریم!

نمی دونم تو قران بود حدیث بود یا چی نمی دونم فقط یادمه منظورش این بود که هیچ کاخی بالا نمی ره مگه اینکه حق کسانی از بین رفته باشه!

پ.ن1 : خدایا داریم به کجا می ریم؟!به خانه ی اجاره ای نیاوران که خرج تبلیغات انتخاباتی شده؟(مثلا)به شکم سیری و هر روز ور اومدن و فرا فکنی کردن؟به متهم کردن آدمی که می تونه خیلی مرفه و آنچنانی زندگی کنه اما ترجیح می ده معمولی زندگی کنه؟

پ.ن: تو بگو احمدی نژاد!کافر ! ملحد !یه ادم کاملا بیخود و بی تدبیر!به خاطر این رفتارش به خاطر سعی در ساده زیستی خودش و افرادش من تحسینش می کنم و به عنوان رئیس جمهور بهش افتخار می کنم!

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

جدیدا ای کاش های گذشته زیاد میاد تو ذهنم!ای کاش ها و چرا ها برای سال82 به بعد اون سالی که من وارد دانشگاه و خوابگاه شدم!

داشتم به ماجراهای خوابگاه فکر می کردم خدایی عجب اتفاقات ترسناکی اونجا می افتاد!

پریا و ماجراهاش - هم اتاقی ها ی سنیم - خدیجه قبادی -ماجراهای خودم - ماجراهای رد شدن ملت از زیر فنس های محوطه خوابگاه!!!!!- ماجرای دل دردم و دکتر رفتن های اونجا -ماجرای آتیش گرفتن خوابگاه-ماجرای زلزله - ماجرای گم شدم موبایل هانیه - ماجرای دیدن دخترهایی که .... تذکراتی که بچه ها برا لباس به من می دادن!!!! ماجراهی اتاق دکتر مرادی-ماجرای افتادن های پی در پی من!ماجرای اولین مشروطی تا چهارمیش!

خدایی من چرا درس نخوندم!شاید اگه مامان بابام بیشتر بهم سر می زدن یا می ذاشتن من بیشتر برم خونه اگه خوابگاه نمی رفتم اگه همون دانشگاه آزاد تهران رو می رفتم حتما....

اگه اگه اگه اگه....

جدیدا خیلی روی آدمای اطرافم حساس شدم!همه دانشگاهی هستن بجز من ! من 3سال دانشگاه بودم اما الان برای پر کردن فرمها باید بنویسم دیپلم!چقدر این موضوع حرصم می ده!

دارم وارد مود حسادت می شم گویا !می خوام ارتباطم رو با ادما قطع کنم!نمی خوام ببینم که همه یا خیلی ها ....

هیچی shut up 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388

یادمه پارسال این موقع نجف بودیم .یادم هست اما باورم نمی شه!الان که دارم می نویسم حتی مطوئن نیستم که اونجا بودم!شاید خواب دیدم...

نمی دونم رویا بود یا واقعیت اما یادمه شب نوزدهم ماه رمضون نجف بودیم .حامد برای احیا رفت حرم ولی من نرفتم.نمی دونم چرا . می توسیدم . دلم نمی خواست پامو از اتاق بیرون بذارم !

وقتی به سمت هتل حرکت می کردیم حرم رو نشونم دادن .سعی می کردم نگاهش نکنم که نکنه خستگی راه حس اساسی  تماشای حرم رو ازم بگیره!

میتوسیدم واردش بشم .می ترسیدم وارد جایی بشم که نمی دونستم حق دارم پامو توش بذارم یا نه .می ترسیدم پامو بذارم تو حرم و یهو سنگی آجری الواری بیفته جلوی پام تا اینجوری بفهمم که حق ندارم پامو اونجا بذارم!

چی بگم؟بگم یادش بخیر؟یاد خواب شیرین نجف؟اصلا مگه بایادش می تونم خوش باشم؟وقتی اینهمه تشنه ام می کنه !

دلم می خواست اونجا بودم .دلم می خواست یه حال و هوایی داشتم یه چیزی شبیه به شوکی که جلوی قتلگاه بهم وارد شد!اونجایی که با صدای یه غریبه چاشنی ام عمل کرد!

 

امسال یه حالی دارم !یه حالی که نمی دونم چیه !درونم یه چیزی هست !یه تلاطم مبهم یا یه غصه یا یه دلخوری یا یه درد یا آرزو یه رویا یه خواسته یا یه...نمی دونم هر کوفتی هست قلبم رو فشار می ده گلوم رو محکم چسبیده!

امشب احتمالا شبیه که سرنوشت همه سال آدم توش رقم می خوره!اگه خوابم ببره چی؟مثل همه زندگیم که توی خواب و رویا گذروندم و گند خورد توش!

 

آره !همش خواب و رویا بود . تنها تفریح و لذت زندگی من تخیل کردنه ! مثل دیوونه ها!

دارم کم کم به این نتیجه می رسم که خواستم از دنیا توقعم از زندگی و ادما لقمه ایه که به مراتب گنده تر از هیکلمه دیگه چه برسه به دهنم!

من یه زن معمولیم .بی هیچ انگیزه ی خاصی برای انجام کار خاصی،بی هیچ تلاش و پشتکار و میل به تلاش و پشتکاری!بی هیچ عقل و منطقی و میل به عاقل و فهیم بودم!با یه مشت احساس احمقانه و اشتباه که کودکانه تر از هر فکر بچه گانه ایه !

با خودم می گم :من 24 سال از زندگیم گذشته 3ساله که متاهلم چه غلط خاصی تو زندگیم کردم؟

داشتم به عکس آقاجون که توی جانمازمه نگاه می کردم!چقدر نزدیکه که از منم هیچ چیز بجز عکس باقی نمونه و از اونجایی ک من هیچ آدم مفیدی نبودم همون بهتر که عکسی هم ازم باقی نمونه!

نه خدایی چی کار کردم؟درس خوندم که نخوندم!و در حاشیه ینخوندنم گند زدم به خودم فکرم احساسم تواناییم اعتماد به نفسم آرامشم!!!!!

تازه به این چیزایی که گند زدم همش مال خودمم نیست !مال مامان صبور و بابای نگرانمم هست!مال همسر همیشه منتظرم هم هست(منتظر دیدن یه روشنایی تو سیاهی من!) گند زدن به اعتماد به نفس و آبروی همسرو پدر و مادرم هم هست! گند زدم تو همه چیز بچه هایی که قراره براشون مادری کنم!بیچاره ها چقدر دلم براشون می سوزه !ازمن آدم تر نبود برای بچه های معصوم از همه جا بیخبر مادری کنه؟

آره نه درس خوندم !نه هنرمند شدم !نه دلی بدست اوردم .نه آخرتی رو آباد کردم .نه ...هیچی!

با همه ی اینا فقط یه چیز می دونماینکه خدا خیلی صبوره!اینکه در مقابل بی چشم و رویی من ،در مقابل حماقت ها و تنبلی ها نا اهلی ها و نا بندگی ها ...در مقابل همه اینا صبر که کرده هیچی و همیشه هلم داده هنوزم داره هلم می ده(همه حتی خودم از خودم ناامید شدیم !همه ...بجز خدا)

مامان بابام هم صبوری زیاد کردن ...تا جایی که الان نمی تونم حتی 10 ثانیه تو چشماشون نگاه کنم . اونا هم صبر کردن اما به نظر نمیاد دیگه امیدی داشته باشن .امیدشون به من فقط تا وقتی بود که رتبه ی دانشگاهم 6000شد!و وقتی دست از پا درازتر تو جاده های خوشگل چهارمحال و بختیاری بهشون گفتم دیگه نمی خوام و اگه هم بخوام دیگه نمی تونم درس بخونم دیگه امیدشون هم ناامید شد!البته تا یه مدتی سعی کردن ازم دلجویی کنن به امید اینکه شاید فرجی بشه اما وقتی دیدن نتیجه نمی ده دلجوییشون هم بریا همدیگه موند چون من حتی ازشون دلجویی هم نکردم !چیزی نداشتم که بگم!

دارم دور و دور و دورتر می شم از آدما از خودم . ولی خدا هنوز کنارمه صدام می کنه می گه دوستم داره!

اما حتی دوست دارم خدا هم گاهی باورم نمی شه!اگه عوض اینهمه احساسهای دوگانه و تو در تو و پیچیده 2زار عقل بهم داده بود که می تونستم مثل بقیه ادما باشم مثل بقیه ادما فکر کنم فکرهایی که احمقانه و اشتباه  نباشه....

کاش می تونستم مثل بقیه آدما بفهمم چی واقعا منو شاد می کنه چی منو می خندونه (چیزی بجز قلقلک)چه چیزی هست که ناراحتم نمی کنه!...

کاش 2زار عقل داشتم تا می فهمیدم واقعا چی می خوام!تا می فهمیدم واقعا چی باید بخوام!کاش حس خواستن توم بیدار می شد!خواستنی که به توانستن برسه!

توانستن،توانایی ،توانا ،توان ... توی رویاهام همه ی اینا رو دارم تو واقعیت هیچکدوم رو !

خدایا خدایا خدایا خدای مهربون من تنها بهترین دوست من!

یادت میاد اون موقعی که من هیچ بودم و تو هستم کردی؟یادت میاد اون موقعی که فائقه ای تو دنیا نبود!یادته وقتی تصمیم گرفتی هستم کنی؟....حالا الانم هیچم دوباره هستم کن!دوباره بهم خواستن بده !خواستنم رو توانا کن!

خدایا خدایا خدایا به این شب عزیز به این شبهای عزیز !به ادمهای عزیزی که توی دنیات هست !

خواستنی رو توم بیدار کن که تا توانستن نشده خاموش نشه و توانستنی بهم بده که قبل از ایجادش خواستن بهتری رو تو دلم روشن کنه.خدایا همه ی این خواستن ها و توانستن ها رو طوری بهم بده که فقط تو راضی باشی!دنیات رو نمی خوام!

 

 

 

 

18 رمضان 1430هجری